دوشنبه, 04 دی 1396 ساعت 20:08

پژوهشی در روایات تشبیه امام به صاحب موسی و صاحب سلیمان و ذوالقرنین

سید علی احمدی فروشانی[1]

چکیده

در روایات اهل بیت، امامان عليهم السلام به صاحب موسی، صاحب سلیمان و ذوالقرنین ‏تشبیه شده­اند. در این روایات به وجوهی از مشابهت میان امامان و افراد نامبرده، ‏اشاره شده است. این نوشتار پیرامون روایات یادشده به دو مطلب پرداخته است: یکم ‏این­که، اینان چه کسانی هستند و دوم این­که، وجه تشابه امامان با این سه در چیست. بر ‏پایۀ تحقیقات صورت گرفته، صاحب موسی عليه السلام‏ خضرعليه السلام‏، صاحب سلیمان عليه السلام‏ ‏آصف بن برخیا و ذوالقرنین بنده­ای از بندگان خاص پروردگار بوده است؛ تشبیه امامان عليهم السلام‏ ‏به این افراد نیز به جهت برخورداری آنان از علم الهی، ولایت تکوینی و ارتباط با ملکوت ‏بوده است؛ هم­چنین شباهت دیگر این است که آنان، پیامبر نبوده­اند.

کلید واژه­ها: امام، صاحب موسی، صاحب سلیمان، ذوالقرنین، علم، نبوت.

 

درآمد

در روایات بسیاری، پیشوایان شیعه وصف­ها و ویژگی­هایی را برای خویش بیان داشته­اند؛ از جملۀ آنها روایاتی است که امامان عليهم السلام خود را به صاحب حضرت موسی عليه السلام و صاحب حضرت سلیمان عليه السلام و ذوالقرنین تشبیه کرده­اند[2]. هدف نگارنده از تبیین این گونه احادیث و کشف تشابه میان امامان و افراد نامبرده، افزون بر شناخت مقام امامت و جایگاه امام، بررسی کیفیت معرفی امامان از جایگاه خود و نظر ایشان دربارۀ مقام خویش در میان مردم است. در این پژوهش، ابتدا مشبهٌ­به در این روایات مشخص شده و در ادامه، وجه مشابهت بین امامان و این سه شخصیت آشکار می­گردد. در ابتدا بجاست که سند و متن این روایات بازشناسی شود.  

1-سند و متن­شناسی احادیث

در متون روایی حدود دوازده حدیث از امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام دربارۀ شباهت امامان با سه شخصیت نامبرده شده آمده است که دارای سندها و متن­های مختلفی است. این روایات را می­توان به سه دسته تقسیم کرد؛ در این بخش به آن سه دسته اشاره شده و در هر دسته، یک روایت با سند آن مورد بررسی قرار می­گیرد؛ چراکه اگر یک سند صحیح در روایات هم­مضمون باشد سایر روایات نیز -هرچند ضعیف­السند باشند- اعتبار و ارزش پیدا می­کنند.

دستۀ یکم:

در این دسته، چهار روایت وجود دارد که در آن، امامان  در تحدیث و ارتباط با ملائکه به گذشتگان تشبیه شده­اند. در این­جا تنها به سند و متن یکی از آنها اشاره می­شود:

**حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْحَرْثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ النَّضْرِيِّ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبُو جَعْفَرٍعليه السلام أَنَّ عَلِيّاً عليه السلام كَانَ مُحَدَّثاً فَقَالَ أَصْحَابُنَا مَا صَنَعْتَ شَيْئاً أَلَّا سَأَلْتَهُ مَنْ يُحَدِّثُهُ فَقَضَى أَنِّي لَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام فَقُلْتُ: أَ لَسْتَ أَخْبَرْتَنِي أَنَّ عَلِيّاً عليه السلام كَانَ مُحَدَّثاً؟ قَالَ: بَلَى، قُلْتُ: مَنْ كَانَ يُحَدِّثُهُ؟ قَالَ: مَلَكٌ. قُلْتُ: فَأَقُولُ إِنَّهُ نَبِيٌّ أَوْ رَسُولٌ. قَالَ: لَا، بَلْ قُلْ مَثَلُهُ مَثَلُ صَاحِبِ سُلَيْمَانَ وَ صَاحِبِ‏ مُوسَى‏ وَ مَثَلُهُ مَثَلُ ذِي الْقَرْنَيْنِ أَ مَا سَمِعْتَ أَنَّ عَلِيّاً عليه السلام سُئِلَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ أَ نَبِيّاً كَانَ؟ قَالَ: لَا، وَ لَكِنْ كَانَ عَبْداً أَحَبَّ اللهَ فَأَحَبَّهُ وَ نَاصَحَ اللَّهَ فَنَصَحَهُ فَهَذَا مَثَلُهُ.[3]

ارزیابی سند:

این روایت، مسند و همۀ راویان آن، ثقه و امامی مذهب هستند؛ إِبْرَاهِيمُ بْنُ هَاشِمٍ: ثقۀ امامی؛[4] أَبِي عَبْدِاللَّهِ الْبَرْقِيِّ: ثقۀ امامی؛[5] صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى: ثقۀ امامی؛[6] الْحَرْثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ النَّضْرِيِّ: ثقۀ امامی؛[7] حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ: ثقۀ امامی؛[8] بنابراین سند این روایت صحیح است.

دستۀ دوم:

در این دسته شش روایت وجود دارد که در آنها، امامان در داشتن علم الهی و نفی نبوت به صاحب موسی، صاحب سلیمان و ذوالقرنین  تشبیه شده­اند، اینک به یکی از آن احادیث اشاره می شود:

**عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: مَا مَنْزِلَتُكُمْ وَ مَنْ تُشْبِهُونَ مِمَّنْ مَضَى؟ قَالَ: صَاحِبُ مُوسَى وَ ذُوالْقَرْنَيْنِ كَانَا عَالِمَيْنِ وَ لَمْ يَكُونَا نَبِيَّيْنِ.[9]

ارزیابی سند:

این روایت نیز مسند و همۀ راویان آن از ثقات هستند؛ بنابراین حدیث یاد شده، حدیثی صحیح به شمار می­آید. راویان این حدیث عبارتند از: 

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ: ثقۀ امامی؛[10] ابراهیم بن هاشم: ثقۀ امامی؛[11] محمد ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ: ثقۀ امامی؛[12] عمر ابْنِ أُذَيْنَةَ: ثقۀ امامی؛[13] بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ: ثقۀ امامی.[14]

دستۀ سوم:

در دو روایت ، منزلت و جایگاه امامان به افراد نامبرده شده تشبیه شده است؛ به یکی از این دو روایت اشاره می­شود:

**أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ ؟رح؟-> عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: مَا مَنْزِلَةُ الْأَئِمَّةِ؟ قَالَ: كَمَنْزِلَةِ ذِي الْقَرْنَيْنِ وَ كَمَنْزِلَةِ يُوشَعَ وَ كَمَنْزِلَةِ آصَفَ صَاحِبِ سُلَيْمَانَ قَالَ: فَبِمَا تَحْكُمُونَ؟ قَالَ: بِحُكْمِ اللَّهِ وَ حُكْمِ آلِ دَاوُدَ وَ حُكْمِ مُحَمَّدٍ ؟ص؟-> وَ يَتَلَقَّانَا بِهِ رُوحُ الْقُدُسِ.

 این حدیث به سبب وجود «احمد بن مهران» و «محمد بن علی ابوسمینة» ضعیف به شمار آمده است؛ ولی به نظر می­رسد که به کمک قرائنی این دو راوی نیز، توثیق می گردند. احمد بن مهران در کتاب الرجال ابن غضائری، ضعیف شمرده شده است.[15] ضعف این راوی جای نقد و بررسی دارد؛ زیرا از یک سو انتساب این کتاب به ابن عضائری ثابت نیست؛[16] از سوی دیگر مرحوم کلینی مکرر برای وی ترحم کرده  و ترحم شخصیتی مانند کلینی برای شخصی، نشان دهندۀ جلالت قدر وی است.[17]

محمد بن علی ابوسمینة نیز به ضعف و غلو وصف شده است،[18] ولی به نظر می­رسد این تضعیف نیز دربارۀ وی به قرائن ذیل ناکارآمد است:

  • کثرت نقل حدیث در کتب اربعه که به عنوان نمونه در کتاب کافی بیش از دویست حدیث از او نقل شده است.
  • نقل ثقات اصحاب امامیه از وی؛ مانند: احمد بن ادریس قمی،[19] محمد بن حسین ابو الخطاب،[20]علی بن ابراهیم قمی،[21] احمد بن محمد بن خالد برقی،[22]  احمد بن مهران[23] و محمد بن علی بن ابراهیم.[24]
  • داشتن اصل و کتاب؛ راویان مهمی مانند: محمد بن علی بن ماجیلویه، احمد بن محمد بن یحیی، شیخ صدوق و پدر ایشان، محمد بن قولویه،[25]کتاب­های وی را نقل کرده­اند.
  • برخی از رجال­شناسان وی را به اتهام غلو تضعیف کرده­اند،[26]در حالی که  برخی از محققان با اطلاع کامل، روایات وی را عاری از هرگونه غلو می­دانند.[27]  

 بنابراین، پذیرش روایت محمد بن ابی سمینة خالی از اشکال است. سایر راویان این حدیث نیز توثیق شده­اند، چرا که حسن بن محبوب[28] و هشام بن سالم[29] ثقۀ امامی، و عمار ساباطی[30] ثقۀ غیر امامی است و سخن آنان پذیرفته می­شود. بنابراین، حدیث یاد شده مسند و موثق است.

2-شناسایی صاحب موسی عليه السلام، صاحب سلیمان عليه السلام و ذوالقرنین

امامان عليهم السلام، از ميان گذشتگان، به صاحب حضرت موسي عليه السلام، صاحب حضرت سلیمان عليه السلام و ذوالقرنين تشبيه شده‌اند‌. این­که امامان خود را  فقط به این افراد تشبیه کرده­اند حاکی از نکات قابل تأملی است. بنابراین لازم است ابتدا این افراد شناخته شوند؛ در راستای شناسایی این سه نفر باید به آیات و روایات مربوط به آنها مراجعه کرد.

2-1- شناسایی صاحب موسی عليه السلام

بر اساس داستانی که در سورۀ مبارکۀ کهف آمده است حضرت موسی عليه السلام موظف شد در پی عالمی روان گردد تا از او علومی را دریافت کند و به علومی که به ایشان داده نشده آگاهی یابد.[31] در این راستا جوانی که به تعبیر قرآن «فتی» و به تعبیر روایات «یوشع بن نون» بود با ایشان همراه گردید تا آن عالم را که به تعبیر روایات حضرت خضر عليه السلام بود بیابند.[32] روایات مربوط به صاحب حضرت موسی اشاره به این داستان دارد.[33]

 برخی بر این باورند که صاحب حضرت موسی ، حضرت خضر بوده[34] و برخی دیگر معتقدند که صاحب حضرت موسی، یوشع بن نون، وصی ایشان است.[35] در صورتی که صاحب حضرت موسی، حضرت خضر باشد بین دو دسته از روایات تعارض لازم می­آید؛  چراکه در برخی از احادیث، حضرت خضر پیامبری از پیامبران الهی برشمرده شده،[36] در حالی که در این احادیث به نبی نبودن صاحب حضرت موسی تصریح شده است اگر صاحب حضرت موسی یوشع بن نون باشد این تعارض هم­چنان پابرجا است؛ چراکه در برخی از احادیث، وی به عنوان نبی خدا معرفی شده است.[37] جمع بین این احادیث به یکی از سه راه پیش رو ممکن خواهد بود:   

 تبیین نخست

 مراد از صاحب موسي عليه السلام در روایات یادشده، حضرت خضر عليه السلام است؛ شواهد ذیل، این ادعا را تأیید می­کند:

  1. در تفسير عياشی به جای لفظ «صاحب موسی»، «خضر» آمده است.[38]
  2. رواياتی دلالت دارند که  طول عمر حضرت خضر نه برای نبوت، نه برای نزول کتاب، نه برای تحقق شريعت الهی و نه برای مُطاع قرار گرفتن ايشان است، بلکه برای احتجاج بر منکران وجود حضرت ولی عصر ؟عج؟-> است که عمر طولانی ايشان را نمي‌پذيرند‌.[39] بر پايۀ روايات ديگری، حضرت خضر محدَّث است و نبوت از ايشان نفی شده است.[40]‌ در رفع تعارض میان دو دسته روایاتی که دلالت بر نبوت و عدم نبوت حضرت خضر دارد می­توان این­گونه گفت که ايشان در زمان مبعوث شدن، پيامبری مرسل برای قومی خاص بوده و پس از اتمام رسالت خويش و پايان دعوت مردم به هدايت، نبی و رسول نبوده است؛ زیرا موضوع نبوت و رسالت او به اتمام رسیده ولی علم و رفعت مقامش باقی مانده و تنها، حجت پروردگار و عالِمی الهی و دارای مسئولیت­های دیگری غیر از نبوت و رسالت است و امامان در اين جهت با او شباهت دارند‌.[41] بر این اساس مشابهت امامان به حضرت خضر در نفی نبوت ، از این جهت است که در ارتکاز مخاطبان ، حضرت خضر نبی نبوده است. به نظر می رسد که راه جمع روایات یاد شده با دیگر روایاتی  که به نبوت حضرت خضر تصریح کرده و برای او معجزه­ای بیان کرده­اند چیزی جز راه مذکور نیست.
  3. در قرآن و روایات، هیچ سخنی از علم یوشع بن نون نیست، در حالی که آیات و روایاتی پیرامون علم حضرت خضر وجود دارد[42] و در احادیث یاد شده یکی از وجوه شباهت را، علم الهی بیان کرده­اند.  

تبیین دوم:

 مقصود از صاحب موسی در اين حديث، حضرت خضر نيست، بلکه جناب يوشع بن نون بوده که ایشان همراه و مصاحب حضرت موسی  و بر اساس روايات، وصی ایشان بوده است.[43]‌ برای این نظریه می­توان به شواهدی اشاره کرد:

  1. شباهت امامان به يوشع بن نون بی­وجه نيست؛ زيرا يوشع بن نون وصی حضرت موسی و دارای علم الهی بود و امامان نيز اوصيای رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و دارای علم الهی هستند.
  2. از تعبير «صاحب» چنين به ذهن می‌رسد که شخصی تابع حضرت موسی  بوده باشد، در حالی كه خضر  را نمی‌توان صاحب حضرت موسی  ناميد؛ زيرا حضرت موسی خواستار همراهی با ايشان بود.[44] این معنا در لغت نیز تأیید شده است؛ راغب بر این باور است که مصاحبت در جایی است که همراهی با یک فرد صورت گرفته و از او انقیاد و تبعیت شود.[45]  هم­چنان­که، به کسانی صحابۀ رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم اطلاق می‌شود که خواستار همراهی با ايشان بودند‌.
  3. در روايتی صاحب موسی، بر يوشع بن نون اطلاق شده است. اميرمؤمنان عليه السلام در گفتگو با مرد يهودی، تعبیر صاحب موسی را برای یوشع بن نون به کار می­برد.[46] در اين حديث صاحب موسی  به کسی اطلاق شده است که ماهی را فراموش کرد و بر اثر اصابت آب چشمه، ماهی زنده شد و او کسی جز فتای موسی  يا يوشع بن نون نيست‌.
  4. در رواياتی که امامان منزلت خود را به منزلت افرادی تشبيه کرده‌اند، به جای صاحب موسی، نام يوشع آمده است؛[47] هم­چنان­كه در برخی روايات تصريح شده که يوشع، صاحب موسی است.[48]
  5. حديث مورد سخن، در تفسير عياشی، با اندک تفاوتی آمده و به جای عبارت «صاحب موسی» نام حضرت خضر  بيان شده است‌.[49] از آن­جا که این حدیث با همین راوی (برید بن معاویة) در تفسیر عیاشی و کتب معتبری همچون بصائر الدرجات و کافی با عبارت «صاحب موسی» آمده است، دو احتمال به ذهن می­آید؛ یکم این­که، راوی این برداشت را داشته و عبارت را نقل به معنا کرده است؛ دوم این­که، چون تفسير عياشی به وسيلۀ نسخه برداران، بی‌سند و از لحاظ اعتبار مرسل شده است، ممکن است تبديل صاحب موسی به خضر  از سوی نسخه برداران صورت گرفته باشد‌؛ زیرا در نگاه نسخه­بردار  صاحب موسی، حضرت خضر بوده و آن را به خضر تبدیل کرده است.
  6.  بهترین وجه در رفع تعارض میان روایاتی که یوشع را نبی خدا معرفی کرده و روایاتی که نبوت را از وی نفی کرده، این است که یوشع بن نون در زمان همراهی با حضرت موسی به مقام نبوت نرسیده بوده و روایات نافی نبوت به آن دوران عمر یوشع اشاره دارد و روایاتی که وی را نبی خدا معرفی می­کند مربوط به بعد از حضرت موسی بوده  که بعد از ایشان به مقام نبوت رسیده است.  

تبیین برگزیده

به نظر می‌رسد كه با توجه به روایات مربوط به این موضوع، نمی­توان به صورت مطلق صاحب موسی را حضرت خضر یا جناب یوشع بن نون دانست؛ چرا که در روایات، هر دو شخصیت از دو منظر متفاوت، صاحب موسی معرفی شده­اند. در جایی که تبعیت صاحب موسی از حضرت موسی مراد است جناب یوشع بن نون اراده شده است که روایات آن در وجه جمع دوم اشاره گردید و در جایی که مقصود، اشاره به داستان موسی و خضر بوده و غرض، نشان دادن آن داستان و پیام­های آن است، مقصود حضرت خضر است. بنابراین باید در هر حدیثی به قرائن آن توجه کرد تا مراد به صورت کامل آشکار گردد.

به نظر نگارنده، روایات یادشده، به داستان حضرت موسی و خضر اشاره دارد و مراد از صاحب موسی آن کسی نیست که همراه حضرت موسی بود و قرآن او را «فتی» نامگذاری کرده، بلکه مقصود فردی است که حضرت موسی با او ملاقات کرد تا از علم ویژۀ او بهره­مند شود. دلیل بر این ادعا این است که امامان خود را در علم و عدم نبوت به سه شخصیت نامبرده شده تشبیه کرده­اند. بنابراین باید علم صاحب حضرت موسی در میان مردم مطرح و شناخته­شده باشد و گر نه تشبیه به امری ناشناخته نادرست خواهد بود؛ در حالی که جناب یوشع بن نون به علم الهی شهرت نداشته و ناشناخته بوده است بر خلاف حضرت خضر که علم او به صورت روشن در آیات و روایات تبیین شده است. به پشتوانۀ این سخن می­توان ادعا کرد که صاحب موسی در این روایات کسی جز حضرت خضر عليه السلام نخواهد بود.

2-2- شناسایی صاحب سلیمان عليه السلام

بر اساس آیات قرآن، صاحب حضرت سلیمان، آن کسی است که تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از سبأ به قصر سلیمان آورد. او در قرآن  به کسی که دارای بخشی از علم الکتاب است معرفی شده است؛ وی با کمک گرفتن از اسم اعظم الهی توانست آن تخت را جابه­جا کند.[50] نام وی به استناد روایات، آصف بن برخیا، وصی حضرت سلیمان، بوده است.[51] امامان خود را در اصل داشتن علم ویژه و قدرت خارق العاده به ایشان تشبیه کرده­اند، ولی این تشبیه دلالت بر برابری علم و قدرت آنها نمی­کند.[52]  

2-3- شناسایی ذوالقرنین

در قرآن و روایات، مطالبی پیرامون شناسایی ذوالقرنین هست که می­توان از آنها در راستای شخصیت­شناسی ایشان بهره برد:

ذوالقرنین در آیات

 آیات مربوط به ذوالقرنین، حکایت از جوانی نیرومند دارد که بنده­ای از بندگان صالح خدا بوده است.[53] وی در مسیر بندگی خدا به شرق و غرب زمین سفر کرده است.[54] در این راستا با مردمی ویژه به نام یأجوج و مأجوج روبه­رو می­شود و برای جلوگیری از فساد و هرج و مرج آنها به کمک مردم، سدی عجیب می­سازد.[55] از آيۀ <إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الأَرضِ وَ آتَيناهُ مِن كُلِّ شَي‏ءٍ سَبَباً>[56] به دست می‌آيد که خدای والا به ذوالقرنين حکومتی وسيع عطا کرد و تمام نيروهايی که می­توان از آنها بهره برد را به او داد. اين نيرو شامل توان جسمی، علمی، مالی، حکومتی و نيروی ماورای بشری می­شود. هم­چنین برای تصرف در روی زمين به او قدرتی فوق العاده داده شده، به گونه‌ای که هيچ مانع و مزاحمی برای او نبود و تمام وسائل مورد نياز، نظير عقل، علم، دين، نيروی جسمی، وسعت مالی، لشکری گسترده و حسن تدبير‌،[57] برای رسيدن به مقاصد، به او داده شده است؛ هم­چنین از جملۀ <قُلنا يا ذَا القَرنَين>[58] برداشت می‌شود که ذوالقرنين مورد خطاب پروردگار قرار گرفته است، ولی این خطاب، اعم از خطاب نبوی است‌، زيرا خدای والا غير پيامبران (مانند مادر حضرت موسی)[59] را نيز مورد خطاب قرار داده است؛ بنابراين، آيۀ مذکور نمی­تواند دليلی بر پيامبر بودن او باشد.[60]

ذوالقرنین در روایات

‌بر اساس روایات اهل بیت عليهم السلام،[61] ذوالقرنين جوانی از منطقۀ روم بود که به فرمانروايی رسيد و به شرق و غرب زمين رسيدگی کرد و سدی بنا نهاد؛ او نه از پیامبران بود و  نه از ملائکه. وی به صاحب دو قرن وصف شده است. قرن در لغت به معنای اجتماع دو یا چند چیز در کنار هم است و به اعتبار دو زمان و یا دو طائفه و یا دو مکان نیز اطلاق می­شود؛ ولی بر اساس روایت امیر مؤمنان عليه السلام دو قرن او از جنس طلا و نقره نبود، بلکه او بنده‌ای دوستدار خدا بود، بدين­رو خدا نيز او را دوست داشت؛ او برای خدا نصيحت و خيرخواهی کرد، پس خدا نيز او را خيرخواه شد.[62]‌ در برخی روايات، به پيامبر نبودن ذوالقرنين تصريح شده است؛[63] در حالی که در برخی دیگر به مبعوث شدن او اشاره شده است.[64] در پاسخ می­توان گفت که معمولاً مبعوث شدن دربارۀ پيامبران اطلاق می‌شود ولی معنای اوليۀ واژۀ «بعث» نبوت و مانند آن نيست؛ چه­بسا کسی نبی نباشد، امّا حجتی از حجت‌های پروردگار و وليّی از اوليای الهی باشد و برای هدايت مردم، به ميان قوم خويش فرستاده شده باشد‌.

طبق حديث دیگری، وجه تسمیۀ ذوالقرنين امور ذیل است:

  • دو بار به این دنیا آمد.
  • دو بار بر فرق سر او ضربه وارد شد.[65]
  • به شرق و غرب عالم سفر کرد.
  • دو برآمدگی بر سر او بود.[66]

برخی دیگر از احادیث، چگونگی توانايی ذوالقرنين را روشن می‌سازند كه با چه نيرويی توانست بر شرق و غرب زمين چيره شود‌. امام عسکری عليه السلام از امير مؤمنان عليه السلام نقل می‌فرمايد:

**- ابر در اختيار او قرار گرفته بود‌؛ اين توانايی سبب می‌شد که به راحتی از منطقه‌ای به منطقۀ ديگر حرکت کند‌.

-  همۀ راه‌ها به روی او باز بود؛ يعنی به راحتی می‌توانست به همه جا سفر کند‌.

-  نوری به او داده شده بود که برای او شب و روز تفاوتی نداشت.[67]

بدين­گونه او قدرت تسلط و چيره شدن بر همۀ زمين را پيدا کرد‌.

3-گونه­ های مشابهت امامان عليهم السلام به صاحب موسی عليه السلام ، صاحب سلیمان عليه السلام و ذوالقرنین

امامان معصوم در روایات متعدد، خود را به صاحب موسی، صاحب سلیمان و ذوالقرنین تشبیه کرده­اند.[68] این تشبیه خالی از نکته نیست و دارای پیام­هایی است. احادیث یادشده خود به دو نکته اشاره کرده­اند که به آنان پرداخته خواهد شد. اضافه بر آن، نکات دیگری نیز می­تواند وجه شبه میان این دو گروه باشد که در ادامه به آنان نیز اشاره خواهد شد. 

3-1-دانش الهی

در روایات یادشده، اهل بیت عليهم السلام خود را، در علم، به این سه نفر تشبیه کرده­اند. از آیات قرآن می­توان دریافت که هر سه نفر دارای علم الهی هستند.

دانش صاحب موسی عليه السلام

بر اساس تحقیقی که صورت گرفت صاحب موسی، حضرت خضر بوده و علم ایشان در قرآن با تعبیر <عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً>[69] تبیین شده است. از آیۀ یادشده برداشت می­شود که علم ویژه­ای به او داده شده بود؛ چرا که مفعول مطلق تأکیدی «علماً» حاکی از اهمیت و جایگاه آن علم است. گرچه بر طبق روایات، حضرت موسی از حضرت خضر عالم­تر بوده،[70] ولی به سبب آزمایش حضرت موسی، ایشان موظف بوده که از حضرت خضر تبعیت کند.[71] اضافه بر این­که در برخی روایات حضرت خضر اعلم از حضرت موسی معرفی شده است.[72] وجه جمع میان روایات این­گونه است که حیطۀ علم حضرت موسی متفاوت با حیطۀ علم حضرت خضر بوده است. موسی موظف به ظواهر و خضر مأمور به بواطن عالم بوده است.[73] از آیۀ <وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً>[74] می­توان استفاده کرد که نوع علمی که حضرت خضر داشت با نوع علوم حضرت موسی متفاوت بود؛ به همین خاطر، حضرت خضر به او فرمود: «تو به آن­چه من دانایی دارم آگاهی نداری.» بنابراین تشابه علم امامان با علم صاحب موسی در این است که امام دارای علم باطن است نه علم شریعت؛ به تعبیر دیگر شریعت در اختیار رسول خدا بوده و مجرای شریعت از او است و امام در مقام تبیین آن است، برخلاف علم باطن که در هر زمان، از مجرای امام آن عصر آشکار شده و او مجرای آن علوم است.

دانش صاحب سلیمان عليه السلام

صاحب سلیمان نیز دارای علمی الهی بوده است. آصف بن برخیا بر اساس آیات قرآن[75] دارای بخشی از علم الکتاب بوده که این علم به یقین از راه اکتساب به دست نیامده بود؛ چرا که اگر اکتسابی بود دیگران نیز راه رسیدن به این علم را داشته و دیگر مدحی برای آصف به شمار نمی­آمد. جملۀ <قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي‏>[76] نیز  غیر اکتسابی بودن این علم را تأیید می­کند. اضافه بر این­که اگر امکان کسب این علوم بود باید شاهد تحولات فراوانی در عالم می­بودیم و این­گونه حوادث را بسیار مشاهده می­کردیم؛ در حالی که چنین نشده است. در روایات اهل بیت عليهم السلام به این نکته اشاره شده که آصف، به سبب آگاهی­اش به یکی از 73 حرف از حروف اسم اعظم الهی توانست چنین قدرتی از خود به ظهور برساند.[77]  

دانش ذوالقرنین

ذوالقرنین نیز از کسانی است که با توجه به آیات قرآن دارای علم الهی است. در آیات قرآن[78]به نمونه­هایی از علم ویژۀ ذوالقرنین اشاره شده است:

  • آگاهی او به کیفیت ساخت سد؛ این سد به اندازه­ای محکم بوده که بتواند در برابر قوم غارتگر یأجوج و مأجوج مقاومت کند. آگاهی بر ساخت این سد حاکی از علم گستردۀ او است.[79]
  • پیشگویی وی از شکسته شدن سد، پیش از قیامت؛ سخن گفتن کسی از آینده، به خصوص نشانه­های قیامت، نمی­تواند بر اساس حدسیات باشد؛ به خصوص که قرآن این سخن را به عنوان تأیید نقل می­فرماید. این پیشگویی حاکی از این است که چنین  علمی را خدای والا به او داده و نشانی از علم الهی او است.[80]

دانش امامان معصوم عليهم السلام

امامان خود را در اصل داشتن علم الهی به این سه شخصیت تشبیه کرده­اند و بیان داشته­اند که اصل داشتن علم الهی امری ممکن است؛ چراکه اگر خدای والا، به این سه شخص اعطاء کرده باشد اعطاء آن به دیگران امری محال نخواهد بود. حیطۀ علم را سخنان، پیشگویی­های و دانششان مشخص می­کند. امامان علم صاحب موسی را در برابر علم خودشان اندک دانسته و خود را عالم­تر از ایشان معرفی می­کنند.[81] سخنان امامان، علم غیبی و توانایی­های آنان، شاهدی بر این سخن است.[82] چنان­که گفته شد علم باطن از مجرای امام جریان پیدا می­کند و اگر از طریق روایات، گستردگی علم امامان نسبت به صاحب موسی ثابت گردید، امامان، دانشی وسیع در مورد علم باطن را دارا هستند. هم­چنین علم خود را در برابر علم آصف بن برخیا بسیار فراوان معرفی کرده­اند. امامان علم آصف را یک حرف از 73 حرف اسم اعظم الهی و علم خود را 72 حرف از آن معرفی کرده­اند.[83] قرآن به صورت واضح، برتری علم امامان بر علم آصف را بیان کرده است. خدای سبحان علم آصف را با عبارت <عِلمٌ مِن الکِتَابِ> معرفی کرده است؛[84] این جمله حاکی از این است که وی گرچه فردی بهره­مند از علم الهی است ولی تنها به بخشی از علم الکتاب دسترسی دارد. اما خداوند هنگام تبیین جایگاه علمی امیرمؤمنان عليه السلام او را عالم به همۀ علم­الکتاب معرفی می­کند.[85] خدای سبحان در قرآن، امیرمؤمنان عليه السلام را <مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب‏> معرفی می­کند؛[86] واژۀ «علم­الکتاب» در مقایسه با واژۀ «علم من الکتاب» نشان دهندۀ گستردگی علم امیرمؤمنان عليه السلام است. اضافه بر این­که امامان فرموده­اند همۀ علم­الکتاب در سینۀ ما نیز اندوخته شده است.[87]  در مجموعۀ روایات ابواب علم امامان، می­توان دریافت که حیطۀ علم امام شامل آن­چه رخ داده و آن­چه تا روز قیامت رخ خواهد داد و آن­چه در حال رخ دادن است می­باشد. آنان بر بهشت و جهنم، آسمان و زمین و ملکوت آنها احاطه دارند و همۀ دانش انبیاء گذشته برای آنان جمع گردیده است.[88] بنابراین چنان­که برخی از گذشتگان، عالم به علم ویژۀ الهی بودند، امامان معصوم نیز دارای علمی گسترده و الهی بوده­اند. مسلم است که تشبیه بین امامان و بین صاحب موسی و سلیمان و ذوالقرنین دلیل بر تساوی در علم آنان نخواهد بود،[89] بلکه وجه شباهت در اصل علم الهی و نوع علم آنان است.  

3-2-توانایی تصرف در عالم (ولایت تکوینی)

با نگاه به آیات یاد شده به دست می­آید که هر سه شخصیت، توانایی تصرف در عالم تکوین را داشته و دارای ولایت تکوینی بوده­اند. ولایت تکوینی همان سرپرستی عالم هستی است. در ولایت تکوینی انسان به اذن خدای سبحان و با قدرتی که خدا به او داده، در عالم وجود، تصرف می­کند و این تصرف و توسعه و ضیق آن، نشان از تقرب او به پروردگار و گسترۀ علم و قدرت الهی او است.[90] 

ولایت تکوینی صاحب موسی و سلیمان عليه السلام

خدای والا، حضرت خضر را دارای علم لدنی معرفی کرده است؛ آگاهی او به علم لدنی نشان از قدرت ویژۀ او است؛ زیرا بر اساس آیۀ 40 سورۀ نمل، قدرت متفرع علم است. آصف بن برخیا توانایی جابه­جایی تخت بلقیس از مکان خود به قصر سلیمان را در یک چشم به هم زدن داشته و قرآن وی را با عنوان «من عنده علم من الکتاب» معرفی کرده است؛ این عنوان در جایگاه تعلیل قرار گرفته و گویای تأثیر علم در قدرت است و اگر علم او سبب چنین قدرتی نمی­شد بی معنا بود که وی با صفت علم، معرفی گردیده و دانش او به رخ کشیده شود. بنابراین اگر علم الهی کسی ثابت شد، قدرت او نیز در پی آن خواهد آمد. از سوی دیگر  حضرت خضر نیز دارای علم الهی است؛[91] بنابراین او نیز باید دارای قدرت الهی باشد.

ولایت تکوینی ذوالقرنین

  بر اساس آیات سورۀ کهف، ذوالقرنین نیز دارای قدرتی ویژه بوده است. در این سوره، خداوند، وی را فردی متمکن در روی زمین معرفی می­کند و تمکن او بدین معنا است که قدرت و توانایی انجام هر کاری از سوی خدای والا در اختیار وی قرار داده شده است.[92] از سوی دیگر، وی فردی است  که خدای والا راه رسیدن به هر چیزی را به او عنایت کرده تا بر هر کاری توانا باشد.[93] این دو نکته ما را به توانایی ویژۀ او آگاه ساخته و نشان از تصرف وی در عالم تکوین دارد. علاوه بر این، قدرتی که خدا به او داده به پشتوانۀ علم او است و این علم و قدرت برای این است که او در روی زمین حکومت کرده و فرامین الهی را اجرا سازد؛ بنابراین او دارای قدرت مافوق بشری است. از نگاه دیگر، علم و قدرت الهی، تصرف خارق العاده و به عبارت دیگر تصرف در عالم تکوین را در پی دارد. دانش او به کیفیت ساخت سدی محکم و غیر قابل نفوذ و پیشگویی او نسبت به آیندۀ سد، نشان از علم الهی او است و پیش­تر به اثبات رسید که اگر کسی علم الهی داشته باشد در پی آن قدرتی ویژه نیز خواهد داشت، هر چند در زمانی آن را اظهار نکرده باشد. بنابراین لازم نیست ساخت سد، کارِ خارق عادت باشد تا قدرت الهی او اثبات شود، بلکه با اثبات علم ویژه و الهی او، قدرت ویژۀ او نیز اثبات خواهد شد . با این توصیف، سه شخصیت یادشده دارای قدرت ویژه و توانایی تصرف در عالم تکوین هستند و این قدرت همان ولایت تکوینی است.

ولایت تکوینی امامان معصوم عليهم السلام

 امامان معصوم، که به این سه شخصیت تشبیه شده­اند نیز، دارای قدرت ویژۀ الهی بوده که برگرفته از علم الهی آنان است. امام باقر و امام صادق عليه السلام در احادیث جدا گانه­ای، نسبت علم آصف بن برخیا به علم خویش را، یک به 72 دانسته و فرموده­اند که اسم اعظم الهی، دارای 73 حرف است؛ نزد آصف بن برخیا یک حرف آن بود ولی 72 حرف آن نزد ما هست؛ بنابراین، در پی آن علم، قدرت آنان نیز 72 برابر خواهد شد؛[94] در حدیثی دیگر، خود را عالم به همۀ کتاب معرفی می­کنند.[95] با نگاه به این احادیث می­توان دریافت که قدرت امامان معصوم بسیار گسترده­تر از قدرت آصف بن برخیا است و اگر او توانایی جابه­جایی تخت، در یک چشم به هم زدن را دارد، امامان، توانایی بسیار بالاتری نسبت به این کار دارند. روایات فراوانی از قدرت­های خارق العادۀ امامان حکایت داشته و منابع متعددی معجزات آنان را نگاشته­اند.[96]

3-3-عدم نبوت

امامان با سه شخصیت یادشده، در نبی نبودن نیز مشارکت و مشابهت دارند. از آیات قرآن، نمی­توان  شاهدی بر نبوت یا عدم نبوت آنان به دست آورد؛ چون در جایی سخن از نبوت یا عدم نبوت ایشان نبوده است و صرف اعطاء علم، رحمت و قدرت و هم­چنین سخن گفتن با آنان دلیل بر نبوت نیست، ولی نبی نبودن آنان، از روایات قابل برداشت است.

عدم نبوت صاحب موسی، صاحب سلیمان و ذوالقرنین

 بر اساس تحقیق صورت گرفته، صاحب موسی حضرت خضر بوده که در زمان ملاقات با حضرت موسی نبی نبوده است و روایات مربوط به نبوت ایشان مربوط به زمانی پیش از حضرت موسی است. ایشان پس از انجام رسالت، در مقام­های دیگری انجام وظیفه می­کنند.[97] جناب آصف بن برخیا  نیز در آغاز تنها وصی حضرت سلیمان بوده و بعد از ایشان به مقام نبوت رسیده است.[98] گرچه برخی از محدثان بر این باور هستند که از تقابل لفظ انبیاء با اوصیاء برداشت می­شود که اوصیاء، نبی نبوده­اند؛ چرا که اگر اوصیاء، نبی باشند: اولاً، تقابل بی معنا است؛ چون ظهور تقابل، در تغایر است، و ثانیاً، خود انبیاء نیز اوصیای دیگران بوده­اند و با این وصف حد و مرزی برای دو لفظ انبیاء و اوصیاء نمی­توان پیدا کرد.[99] به نظر می­رسد که اطلاق نبی و وصی بر پایه حالات مختلف انبیاء و اوصیاء است . لفظ نبی به پشتوانۀ ارتباط وحیانی حجت خدا و لفظ وصی، نیابت و وصایت داشتن از نبی قبل است؛ بنابراین منافاتی بین این دو نمی­توان دید. به خصوص که تفاوت در زمان نیز می­تواند مشکل را حل کند؛ به این صورت که شخص، در یک زمان فقط وصی بوده و در دورۀ بعد به نبوت رسیده است. مضاف بر آن، روایاتی وجود دارد که بسیاری از انبیاء را برشمرده و آنان را اوصیاء انبیاء پیشین خودشان آورده است.[100] در روایاتِ پیرامون ذوالقرنین نیز  به نبی نبودن ایشان تصریح شده است.[101]  

نفی مقام نبوت توسط امامان عليهم السلام از خود

امامان معصوم نیز بر این عنوان تأکید فراوان می­کردند که مقام  نبوت و رسالت به ما داده نشده است. در حدیث شریف منزلت -که شیعه و اهل تسنن بر آن اتفاق نظر دارند- تصریح شده که بعد از پیامبر خدا نبیّ­ای نخواهد آمد.[102] علاوه بر این ­که امامان با این­که آنان را نبی یا رسول بخوانند به شدت مبارزه می­کردند و در هر موقعیتی از مدعیان نبوت خویش، بیزاری می­جستند.[103] مرحوم کلینی، در کتاب الحجة، برخی از این احادیث را با عنوان «کراهیة القول  فیهم بالنبوة» آورده است.[104]در میان روایات موضوع سخن ما نیز، از امامان، نفی نبوت شده بود.[105] توجه به این نکته ضروری است که نفی مقام نبوت امامان از خویش دلیلی بر برتری مقام نبوت بر امامت نیست.[106]

اهمین سخن اینجا است که سبب نفی نبوت امامان از خود چه بوده و مگر کسی چنین توهم می­کرد که امامان نبی باشند. در پاسخ باید گفت که  به اعتقاد مسلمانان رسول خدا آخرین نبی و رسول بوده و بعد از ایشان نبی و رسول دیگری نخواهد آمد. این سخن علاوه بر این­ که پشتوانۀ قرآنی و روایی[107] دارد،  مورد اتفاق همۀ امت نیز، است. از سوی دیگر امامان خود را دارای علم گسترده معرفی می­کنند و این علم را از سوی خداوند می­دانند؛ هم­چنین خود را مرتبط با ملائکه و عالم ملکوت معرفی می­کنند. علم گسترده و ارتباط با ملائکه، مُوهِم نبوت امامان بوده است؛ چراکه در امت­های گذشته، این دو ویژگی با عنوان نبوت همراه و ملازم بوده و با آن محقق می­شده و نبی خدا دارای این دو مقام بوده است؛ از آن­جا که ختم نبوت مورد اجماع مسلمین و ضروری دین به شمار می­آید ، این اعتقاد مردود و مایۀ غلو در شأن امامان خواهد بود. بنابراین امامان با اثبات علم گسترده و ارتباط با غیب برای خود، مقام نبوت را در جای جای زندگی خویش نفی کرده­اند تا این اتهام نادرست از خود و  پیروانشان نفی شود و ادعای برخی غلات به اینان منتسب نگردد.  به نظر می­رسد که تفاوت مهم بین مقام امامت و نبوت در این است که رکن مقام  نبوت  شریعت است و امام فی نفسه صاحب شریعت نیست، بلکه شریعت نبی قبل یا معاصر خود را ترویج می­کند. بنابراین صرف ارتباط با ملائکه یا داشتن علم  الهی نمی تواند دلیل بر نبوت شخص باشد. قرآن به خوبی این مطلب را نشان داده که برخی همچون حضرت مریم،[108] نبی نبوده­اند ولی با ملائکه ارتباط داشته­اند، و یا همچون بلعم باعورا [109]و لقمان،[110] علم الهی را دارا بوده­اند؛ بر همین اساس ادعای علم ویژه و ارتباط با ملائکه از سوی  امامان با نفی مقام نبوت تنافی ندارد و از این­رو  امامان با مدعیان نبوت خود به شدت مخالفت می­کردند.[111] با آن­چه گفته شد ادعای ارتباط امامان با عالم غیب منافاتی با ختم نبوت نیز نخواهد داشت؛ زیرا نبی صاحب شریعت است ولی امام در راستای همان شریعت فعالیت می­کند و ارتباط او با عالم غیب برای استمرار و اجرای همان شریعت است.   

3-4-ارتباط با ملکوت

از آیات قرآن به خوبی می­توان برداشت کرد که این سه شخصیت با ملکوت در ارتباط بوده­اند. مقصود از ملکوت ، مطلق ارتباط با غیب، اعم از الهام، نزول ملائکه و یا مکالمه مستقیم خدای والا است؛ این سه، راه­های ارتباط با ملکوت است که در قرآن[112] به آنها اشاره شده است.

ارتباط صاحب موسی وسلیمان عليه السلام و ذوالقرنین با ملکوت

خدای سبحان درباره حضرت خضر به صراحت می­فرماید که وی فردی بود که از سوی ما به او رحمت و علم عنایت شده است. هم­چنین؛ خضر در پایان مأموریت حضرت موسی، می­فرماید که آن­چه دیدی همه به امر خدای سبحان بوده و خود را مجری فرامین الهی معرفی می­کند. این سخن نشان دهندۀ ارتباط وی با عالم ملکوت است؛ زیرا وی امر خود را به خدای والا منتسب کرد و به یقین باید از ارادۀ خدای سبحان آگاه باشد و این آگاهی همان ارتباط با ملکوت است. آصف بن برخیا نیز کسی است که دارای بخشی از علم الکتاب است و این علم موهبتی است نه اکتسابی؛ بنابراین بدون ارتباط با ملکوت، دریافت این علم ناشدنی است. قرآن نیز ذوالقرنین را مرتبط با ملکوت می­داند. آیات سورۀ کهف نیز حاکی از سخن خدای والا با ذوالقرنین است[113] و به یقین این سخن چه با مکالمه خدای سبحان، چه با الهام، چه با ارسال ملک، خود ارتباط با ملکوت خواهد بود. علاوه بر این ­که، وی دارای علمی الهی بوده و کسب این علم بدون ارتباط با عالم غیب ممکن نیست. بنابراین می­توان یکی از وجوه مشابهت امامان به این سه شخصیت را ارتباط با ملکوت نیز دانست.

ارتباط امامان معصوم عليهم السلام با ملکوت

در برخی از روایات یادشده وجه شباهت امامان با این افراد، ارتباط با عالم ملکوت است؛ یکی از راه­های ارتباط با ملکوت، تحدیث است. تحدیث به معنای ارتباط محدَّث با ملائکه و سخن گفتن با آنها است. در قرآن آیاتی وجود دارد که ارتباط با ملکوت را برای غیر نبی تأیید می­کند؛ همانند تحدیث ملائکه با حضرت مریم[114] و الهام به مادر حضرت موسی[115]. منابع اهل تسنن نیز به وجود محدَّث در میان جامعه تصریح دارند.[116] در برخی روایات اهل بیت کیفیت مکالمه با ملائکه تبیین شده است. برای امام یا کس دیگری که با ملائکه سخن می­گوید این ارتباط، همانند افتادن طشتی و یا افتادن زنجیری بر طشت صدا می دهد. [117]

گفتگو با ملائکه صرف سخن گفتن و یا رؤیت ملک نیست، بلکه گفتگو حامل محتوایی از سوی پروردگار است. مرحوم کلینی در کتاب کافی بابی را با عنوان فرق بین نبی و رسول و محدَّث گشوده است و در آن به روایاتی پرداخته که در مقام بیان تفاوت میان این سه دسته از اقسام حجت است.[118] در این روایات فقط تفاوت در چگونگی  مکالمه با  ملائکه اشاره شده و فرق دیگری بیان نشده است. با توجه به این دسته از روایات و سایر آیات و روایاتی که پیرامون ارتباط انبیاء، رسولان ، امامان و حتی دیگران با ملائکه سخن گفته­اند می­توان گفت که مقصود از تحدیث در این روایات، ارتباط حجج الهی با ملائکه در دریافت محتوا از پروردگار است. این ادعا به پشتوانۀ سه مقدمه اثبات می­شود:  

یکم؛ پیامبران و رسولان بسیاری ملائکه را مشاهده می­کردند. حضرت لوط[119] و حضرت ابراهیم[120] ملائکۀ الهی را در بیداری دیده و با آنان مکالمه کردند. علاوه بر این، افرادی به غیر از انبیاء نیز، ملائکه را دیده و صدای آنان را شنیده و با آنان مکالمه کرده­اند. جناب ساره همسر حضرت ابراهیم در جریان بشارت به تولد حضرت اسحاق، ملائکه الهی را مشاهده کرد و با آنان سخن گفت.[121] حضرت مریم نیز با ملک صحبت کرد و پاسخ شنید.[122] هم­چنین سامری به تصریح قرآن، ملک را دید و از مسیر گذر او خاک برداشت و با آن توانست گوساله بسازد و بنی اسرائیل را بفریبد.[123] علاوه براین، قوم لوط نیز از کسانی هستند که فرشتگان الهی را مشاهده کردند و به گمان این­که افراد عادی هستند به قصد تجاوز به آنان حمله­ور شدند.[124]   

دوم؛ امامان معصوم عليهم السلام نیز ملائکه را مشاهده کرده­اند.  روایات متعددی از امامان نشان از این است که امامان نیز ملائکه را مشاهده کردند. پیامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم خطاب به امیرمؤمنان عليه السلام می­فرماید: « آنچه می­شنوم و می­بینم را، تو نیز می­بینی و می­شنوی، جز این­که تو نبی نیستی.»[125] امام حسین عليه السلام به فرد کوفی در ثعلبیه -در مسیر حرکت به سوی کربلا- فرمود: «اگر تو را در مدینه دیده بودم آثار جبرئیل در خانۀ خویش را به تو نشان می­دادم.»[126] علاوه بر این ­که امامان تصریح دارند که ملائکه به سوی ایشان در رفت­وآمد بوده و همنشین آنان می­شوند.[127]

سوم؛ در روایاتی که تصریح می­کنند تفاوت میان نبی و رسول و محدث  در مشاهدۀ ملک است، بیان شده است که رسول، ملک را در بیداری می­بیند و صدای او را می­شنود و نبی فقط در خواب می­بیند و صدای او را می­شنود اما محدَّث ملائکه را  حتی در خواب نیز نمی­بیند بلکه فقط صدای او را می­شنود.[128] وجه جمع میان مجموعۀ روایات یادشده این است که دو گونه رؤیت ملک وجود دارد، یک رؤیت که صرف دیدن است و برای همۀ انبیاء و رسولان و ائمه و حتی برای غیر ایشان رخ می­دهد. رؤیت دوم، صرف دیدن نیست بلکه در آن دریافت محتوایی از سوی خدای سبحان است. این نوع رؤیت در نبی و رسول و محدث متفاوت است. تفاوت میان انبیاء و رسولان و ائمه -که یکی در خواب و یکی در بیداری، یکی با مشاهده و یکی فقط با شنیدن صدا، با ملک مواجه می­شود- در جایی است که ملک حامل امری از اوامر پروردگار است و اگر سخن، در صرف رؤیت ملک باشد و حامل پیامی از سوی خدای والا نباشد، دیدن او در بیداری نیز رخ می­دهد به گونه­ای که حتی ممکن است فرد غیرحجت نیز ببیند.[129]  گفتنی است که رؤیت ملک در جایی که دارای  دستور از سوی خدای سبحان است در  بیان آیات و روایات به وحی، تعبیر شده است. امامان نیز در برخی موارد خاص از لفظ وحی استفاده کرده­اند،[130] ولی با توجه به روایات نفی نبوت از خویش، می­توان گفت که مقصود آنان وحی غیر رسالی و صِرف دریافت دستورات و اوامر و نواهی پروردگار است.   

نتیجه­ گیری

نیاز شباهت به وجوه افتراق و مشابهت امری ضروری بوده و بدون وجوه افتراق، شباهت به عینیت تبدیل خواهد شد. در احادیث یادشده، میان امامان و صاحب موسی، صاحب سلیمان و ذوالقرنین مشابهت­ها و وجوه افتراقی وجود دارد. امامان در روایات، وجوه مشابهت را بیان کرده­اند که عبارت است از: علم الهی و ویژه، ولایت تکوینی و توانایی تصرف در عالَم وجود، ارتباط با ملکوت و عدم نبوت. بر اساس آن­چه بیان شد می­توان به دست آورد که ادعاهای پیروان امامت برای امامان و پیشوایان خود امری فوق­العاده و بی سابقه نیست، بلکه در میان گذشتگان نیز سابقه داشته است. در واقع، روایات مشابهت امامان با گذشتگان، برای رفع استبعاد مسلمانان و مؤمنان است. این شباهت هرچند در کلیت امور یادشده پذیرفته شده و آیات و روایات مؤید آن بوده و مدعای ما هم هست، ولی در جزئیاتی همانند حیطه و گسترش علم و قدرت و ولایت، متفاوتند؛ روایات مربوط به گسترده بودن علم و ولایت  امامان نسبت به گذشتگان به گونه­ای است که جایی برای انکار باقی نمی­گذارند. بنابراین شایسته است که شیعیان، برای اثبات مقامات امامان معصوم، به پیروی از پیشوایان خود، از گذشتگان بهره گرفته و با طرح شباهت امامان با گذشتگان، مانعی برای انکار این مقامات شده و راهی برای اثبات آنها فراهم آورند.

فهرست منابع

کتب

  1. قرآن کریم
  2. نهج البلاغه (سخنان امیر مؤمنان عليه السلام)، گردآوری سید رضی، تحقیق صبحی صالح.
  3. ابن داود حلی، حسن بن علی، الرجال، به کوشش آل بحر العلوم، الرضی، قم، 1392ق‌. ‏
  4. ابن شعبۀ حرّانی، حسن بن علی بن حسين، تحف العقول عن آل الرسول، تصحيح علی اكبر غفاری، چاپ دوم: مؤسسۀ انتشارات اسلامی، قم، 1404ق‌.
  5. ابن طاووس، علی بن موسی، الطرائف فی معرفة المذاهب، تحقیق علی عاشور؛ چاپ اول: خیام، قم، 1400ق. 
  6. ابن غضائری، احمد بن حسين، ‌الرجال، تحقيق محمد رضا حسينی جلالی، دارالحديث،‌ قم. ‏
  7. ابن فارس، ابوالحسين احمد بن فارس بن زكريّا، معجم مقاييس اللغة، تحقيق عبدالسلام محمّد هارون، مكتب الاعلام الاسلامي، قم، 1404ق‌.
  8. جوادی آملی، عبدالله، ادب فنای مقربان، تحقیق محمد صفایی، چاپ هفتم: اسراء، قم؛ 1389ش.
  9. جوهری، اسماعيل بن حمّاد، صحاح اللغة، تحقيق احمد عبدالغفور عطّار، چاپ اول: اميری، تهران، 1368ش‌. 
  10. حسينی استرآبادی، سيد شرف­‌الدين علی، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، چاپ اول: مؤسسۀ انتشارات اسلامی، قم، 1409ق‌.
  11. خزاز رازی، علی بن محمد، کفایة الاثر، بیدار، قم، 1410ق.
  12. راغب اصفهانی، حسين بن محمد بن مفضل، مفردات الفاظ القرآن، تحقيق صفوان عدنان داودی، چاپ اول: دار الشامية ـ دار العلم، بيروت ـ دمشق، 1412ق‌.
  13. شریف رضی، محمد بن حسین، خصائص الائمة عليهم السلام، تحقیق محمد هادی امینی، چاپ اول: آستان قدس رضوی، مشهد، 1406ق.
  14. شيخ صدوق، محمد بن علی بن بابويه، الأمالي، ترجمۀ آيت‌الله كمره‌ای، چاپ چهارم: کتابخانۀ اسلاميه، تهران، 1362ش‌.
  15. ----------، علل الشرايع، مکتبة الداوري، قم.
  16. ----------، عيون أخبار الرضا عليه السلام، تصحيح سيد مهدی ‏حسينی لاجوردی، انتشارات جهان، تهران، 1378ق‌.‏
  17. ----------، كمال الدين و تمام النعمة، چاپ دوم: دار الکتب ‏الاسلامية، قم، 1395ق‌.‏
  18. ----------، معاني الأخبار، تصحيح علی اكبر غفاری، مؤسسۀ ‏انتشارات اسلامی، قم، 1361ش‌.‏
  19. شيخ طوسی، محمد بن حسن، اختيار معرفة الرجال (رجال کشی)، تحقيق حسن مصطفوی، دانشگاه مشهد، مشهد، 1348ش‌.
  20. ----------، الرجال، تصحیح ميرداماد و رجائی، آل‌البيت، قم، 1404ق‌.
  21. ----------، الفهرست، تحقيق جواد قيومی، چاپ اول: نشر الفقاهة، قم، ۱۴۱۷ق‌.‏
  22. شيخ مفيد، محمد بن محمد، الإرشاد في معرفة حجج الله علی العباد، چاپ اول: کنگرۀ شيخ مفيد، قم، 1413ق‌.
  23. ----------، المسائل العکبریة، تحقيق السيد محمد القاضي، چاپ دوم: دار المفيد للطباعة و النشر، بيروت، 1414ق‌.‏
  24. صفّار قمی، محمد بن حسن بن فرّوخ، بصائر الدرجات، تصحيح ميرزا محسن كوچه‌ باغی تبريزی، چاپ دوم: کتابخانۀ آيت‌الله العظمی مرعشی نجفی، قم، 1404ق‌.
  25. طباطبايی، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، چاپ پنجم: دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1417ق‌.
  26. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان لعلوم القرآن، تحقيق محمد جواد بلاغی، چاپ سوم: ناصر خسرو، تهران، 1372ش‌.
  27. عروسی حويزی، عبدعلی بن جمعه، نور الثقلين، تحقيق سيدهاشم رسولی محلاتی، چاپ چهارم: اسماعيليان، قم، 1415ق‌.
  28. علامه حلی، حسن بن یوسف، خلاصة الاقوال في معرفة احوال الرجال، دار الذخائر، قم، 1411ق‌.
  29. عياشی، محمد بن مسعود بن عياش، تفسير العيّاشي، تحقيق سيد هاشم رسولی محلاتی، چاپخانۀ علميه، تهران، 1380ق‌.
  30. فيض كاشانی، محمدمحسن بن مرتضی، الصافي، تحقيق حسين اعلمی، چاپ دوم: صدر، تهران، 1415ق‌.
  31. قطب راوندی، سعيد بن عبدالله بن هبة‌الله، الخرائج و الجرائح، تحقيق سيد محمدباقر موحد ابطحی، چاپ اول: مؤسسۀ امام مهدی ؟عج؟->، قم، 1409ق‌.
  32. قمی، علی بن ابراهيم بن هاشم، تفسير القميّ، تحقيق سيد طيب موسوی جزائری، چاپ چهارم: دار الكتاب، قم، 1367ش‌.
  33. كشّی، ابوعمرو عبدالعزيز، الرجال (اختیار معرفة الرجل)، تحقيق سيدمهدی رجائی، آل البيت، قم، 1404ق‌.
  34. كلينی، محمد بن يعقوب، الكافي، چاپ چهارم: دار الکتب الاسلامية، تهران، 1365ش‌.
  35. مازندرانی، محمد صالح، شرح اصول الكافي، تعليق ابوالحسن شعرانی، تصحيح سيدعلی آشور، چاپ اول: دار احياء التراث العربي، بيروت، 1421ق/ 2000م‌.
  36. مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الأنوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، چاپ دوم: مؤسسة الوفاء، بيروت، 1404ق‌.
  37. ----------، مرآة العقول، تصحيح سيد هاشم رسولی محلاتی، چاپ دوم: ‏دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1404ق‌‏.
  38. ----------، قصص الانبیاء، چاپ اول: مرکز پژوهش­های اسلامی، مشهد، 1409ق.
  39. ‏ مجلسی اول، محمدتقی بن مقصودعلی، روضة المتقين في شرح من لايحضره الفقيه، تصحيح سيدحسين موسوی كرمانی و علی‌پناه اشتهاردی و سيدفضل‌الله طباطبايی، چاپ دوم: بنياد فرهنگ اسلامی كوشانپور، قم، 1406ق‌.
  40. مکارم شیرازی ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، چاپ اول: دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1374ش.
  41. موسوی خويی، سيد ابوالقاسم، معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، چاپ پنجم: 1413ق/ 1992م‌.
  42. نباطی بياضی عاملی، ابومحمد علی بن يونس، الصراط المستقيم، تحقيق محمد باقر بهبودی، چاپ اول: كتابخانۀ حيدريه، نجف، 1384ق‌.
  43. نجاشی، احمد بن علی بن عباس، الرجال، تحقيق سيد موسی شبيری زنجانی، چاپ ششم: مؤسسۀ نشر اسلامی، قم، 1418ق‌.
  44. نوری طبرسی، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام، چاپ يکم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، قم، 1408ق‌.
  •  
  1. شاکر، محمد تقی و برنجکار، رضا، «حقیقت تحدیث و رابطۀ آن با نبوت»، فصلنامۀ آینۀ معرفت، 37/145-169.

[1] دانش آموختۀ سطح4 (دکترا) حوزه علمیه قم yahoo.com @saahmadi110

[2] . «... عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ: مَا مَنْزِلُكُمْ مِمَّنْ تُشْبِهُونَ مِمَّنْ مَضَى؟ فَقَالَ: كَصَاحِبِ‏ مُوسَى‏ وَ ذِي الْقَرْنَيْنِ كَانَا عَالِمَيْنِ وَ لَمْ يَكُونَا نَبِيَّيْنِ»؛ «... عَنْ حُمْرَانَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام: إِنَّ عَلِيّاً عليه السلام كَانَ مُحَدَّثاً. قُلْتُ: فَنَقُولُ إِنَّهُ نَبِيٌّ. قَالَ فَحَرَّكَ يَدَهُ هَكَذَا ثُمَّ قَالَ: أَوْ كَصَاحِبِ سُلَيْمَانَ أَوْ كَصَاحِبِ‏ مُوسَى‏ أَوْ كَذِي الْقَرْنَيْنِ، أَ وَ مَا بَلَغَكُمْ أَنَّهُ قَالَ: وَ فِيكُمْ مِثْلُهُ» صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ص366.

[3] . همان، ص366.

[4] . نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشي، ص 260؛ ابن داود، حسن بن علی، الرجال، ص237؛ حلی، حسن بن یوسف، الخلاصة، ص100؛ همان، ص4؛ خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، 1/318.

[5] . نجاشی، احمد بن علی، همان، ص76.

[6] .همان، ص197.

[7] . ابن داود، حسن بن علی، همان، ص436.

[8] .همان، ص134.

[9] .کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 1/269.

[10] . نجاشی، احمد بن علی، همان، ص260.

[11] . همان، ص260؛ ابن داود، حسن بن علی، همان، ص237؛ حلی، حسن بن یوسف، همان، ص100؛ همان، ص4؛ خویی، ابوالقاسم، همان، 1/318.

[12] .همان،326.

[13] . طوسی، محمد بن حسن، الرجال، ص339.

[14] . نجاشی، احمد بن علی، همان، ص112.

[15] . ابن غضائری، احمد بن حسین، الرجال، ص42.

[16] . خویی، ابوالقاسم، همان، 1/44.

[17] . محدث نوری، حسین، خاتمة مستدرک الوسائل، 7/143؛ خویی، ابوالقاسم، همان، 2/346.

[18] .  نجاشی، احمد بن علی، همان، ص332؛ کشی، محمد بن عمر، رجال الکشي، ص545؛ حلی، حسن بن یوسف، همان، ص271.

[19]. کلینی، محمد بن یعقوب، همان، 1/343 و 2/112.

[20] . همان، 1/470.

[21] . همان، 1/478.

[22] . همان، 2/62و65و94.

[23] . همان، 1/316و321و354.

[24] . همان، 1/329.

[25] . نجاشی، احمد بن علی، همان، ص332؛ طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ص405و412.

[26] . نجاشی، احمد بن علی، همان.

[27] . مجلسی، محمدتقی، روضة المتقین، 14/29.

[28] . طوسی، محمد بن حسن، همان، ص122.

[29]. نجاشی، احمد بن علی، همان، ص434.

[30] . همان، ص290؛ طوسی، محمد بن حسن، همان، ص335.

[31] . قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 2/37: «... فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى جَبْرَئِيلَ ... أَعْلِمْهُ أَنَّ عِنْدَ مُلْتَقَى الْبَحْرَيْنِ عِنْدَ الصَّخْرَةِ رَجُلاً أَعْلَمَ مِنْكَ فَصِرْ إِلَيْهِ وَ تَعَلَّمْ مِنْ عِلْمه‏... .»

[32] .کهف:60-65.

[33] . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، 26/69.

[34] . مازندرانی، محمدصالح، شرح اصول کافی، 6/39؛ مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، 9/224؛ همو، بحار الانوار، 5/63و26/69.

[35] . فیض کاشانی، محمد محسن، الوافي، 3/621؛ همو، تفسیر صافی، 3/385؛ مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، 4/304؛ همو، بحار الانوار، 26/69.

[36] . صدوق، محمد بن علی، علل الشرایع، 1/59: «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ الْخَضِرَ كَانَ نَبِيّاً مُرْسَلاً بَعَثَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِلَى قَوْمِه‏... .»

[37] . همو، عیون اخبار الرضا عليه السلام، 1/245؛ همو، الخصال، 1/322؛ همو، علل الشرایع، 2/596: «كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام بِالْكُوفَةِ فِي الْجَامِعِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ سِتَّةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ لَهُمْ اسْمَانِ. فَقَالَ: يُوشَعُ‏ بْنُ‏ نُونٍ‏ وَ هُوَ ذُو الْكِفْلِ و... .»

[38] . عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، 2/330.

[39]. صدوق، محمد بن علی، کمال الدين، 2/357: «عَن سَدِيرٍ الصَّيرَفِيِّ قَالَ: دَخَلتُ أَنَا وَ المُفَضَّلُ بنُ عُمَرَ وَ أَبُو بَصِيرٍ وَ أَبَانُ بنُ تَغلِبَ عَلَى مَولَانَا أَبِي عَبدِ اللَّهِ الصَّادِق عليه السلام ‏... وَ أَمَّا العَبدُ الصَّالِحُ أَعنِي الخَضِرَ  فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَا طَوَّلَ عُمُرَهُ لِنُبُوَّةٍ قَدَّرَهَا لَهُ وَ لَا لِكِتَابٍ يُنَزِّلُهُ عَلَيهِ وَ لَا لِشَرِيعَةٍ يَنسَخُ بِهَا شَرِيعَةَ مَن كَانَ قَبلَهُ مِنَ الأَنبِيَاءِ وَ لَا لِإِمَامَةٍ يُلزِمُ عِبَادَهُ الِاقتِدَاءَ بِهَا وَ لَا لِطَاعَةٍ يَفرِضُهَا لَهُ، بَلَى، إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا كَانَ فِي سَابِقِ عِلمِهِ أَن يُقَدِّرَ مِن عُمُرِ القَائِمِ عليه السلام فِي أَيَّامِ غَيبَتِهِ مَا يُقَدِّرُ وَ عَلِمَ مَا يَكُونُ مِن إِنكَارِ عِبَادِهِ بِمِقدَارِ ذَلِكَ العُمُرِ فِي الطُّولِ طَوَّلَ عُمُرَ العَبدِ الصَّالِحِ فِي غَيرِ سَبَبٍ يُوجِبُ ذَلِكَ إِلَّا لِعِلَّةِ الِاستِدلَالِ بِهِ عَلَى عُمُرِ القَائِمِ عليه السلام وَ لِيَقطَعَ بِذَلِكَ حُجَّةَ المُعَانِدِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ.»

[40]. صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ص373: «... عَن أَبِي حَمزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعتُ أَبَا جَعفَرٍ عليه السلام يَقُولُ:‏ وَ مَا أَرسَلنَا مِن قَبلِكَ مِن رَسُولٍ وَ لَا نَبِيٍّ وَ لَا مُحَدَّثٍ‏ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلقَى الشَّيطَانُ فِي أُمنِيَّتِهِ. فَقُلتُ: وَ أَيُّ شَي‏ءٍ المُحَدَّثُ؟ قَالَ: يُنكَتُ فِي أُذُنِهِ فَيَسمَعُ طَنِيناً كَطَنِينِ الطَّستِ أَو يُقرَعُ عَلَى قَلبِهِ فَيَستَمِعُ وَقعاً كَوَقعِ السِّلسِلَةِ عَلَى الطَّستِ. فَقُلتُ: نَبِيٌّ؟ فَقَالَ: لَا مِثلَ الخَضِرِ وَ مِثلَ ذِي القَرنَينِ.»

[41] .مجلسی، محمدباقر، همان؛ رفیع الدین جیلانی، محمد، الذریعة الی حافظ الشریعة، 1/566.

[42] .کهف:65؛ ر.ک: فیض کاشانی، محمد محسن، همان، 3/250-251.

[43]. ر.ک: صدوق، محمد بن علی، همان، 1/217.

[44] . آیۀ شریفۀ 76 سورۀ کهف نیز مؤید این سخن است؛ چراکه <فلا تصاحبنی> به معنای: «تو مصاحب من نباش» نیست؛ زیرا حضرت موسی تقاضای مصاحبت را داشت نه آن عالم؛ بنابراین جمله بدین معنا خواهد بود: «مصاحبت من را نپذیر و ادامه نده».  

[45] . راغب اصفهانی، حسین، مفردات، ص476؛ ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، 3/335.

[46]. صدوق، محمد بن علی، همان، 1/296.

[47]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 1/398: « ... عَن عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي عَبدِاللَّهِ عليه السلام: مَا مَنزِلَةُ الأَئِمَّةِ عليهم السلام ؟ قَالَ: كَمَنزِلَةِ ذِي القَرنَينِ وَ كَمَنزِلَةِ يُوشَعَ‏ وَ كَمَنزِلَةِ آصَفَ‏ صَاحِبِ سُلَيمَان... .»‏

[48]. استرآبادی، شرف­الدین علی، تأويل الآيات الظاهرة، ص 619: « عَنِ ابنِ عَبَّاسٍ قَالَ:‏ أَسبَقُ النَّاسِ ثَلَاثَةٌ، يُوشَعُ‏ صَاحِبُ‏ مُوسَى إِلَى مُوسَى وَ صَاحِبُ يَاسِينَ إِلَى عِيسَى وَ عَلِيُّ بنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام إِلَى النَّبِيِّ ؟ص؟->.»‏

[49] . عیاشی، محمد بن مسعود، همان، 2/330.

[50] . نمل/40: <قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَني‏ أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريم>؛ ابن شعبه حرانی، حسن، تحف العقول، ص478: «... سَأَلْتَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ-، قالَ: الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ‏ فَهُوَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا... .‏»

[51] . قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 2/128و227؛ شیخ صدوق، محمد بن علی، امالی، ص564؛ ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، همان، ص478.

[52] . مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، 3/159.

[53] .از آیۀ 88 سورۀ کهف برداشت می­شود که ذوالقرنین مردم را به بندگی خدا دعوت می­کند که لازمۀ آن، بندۀ صالح بودن خود ذوالقرنین است. ر.ک: عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، 2/341.

[54] .کهف: 86و90.

[55] .کهف: 94-97.

[56] .کهف: 84.

[57]. طباطبائی، محمدحسین، الميزان، 13/360؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسير نمونه، 12/526.

[58] .کهف: 86.

[59] .قصص: 7.

[60]. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، 6/757؛ طباطبائی، محمدحسین، همان، 13/361؛ مکارم شیرازی، ناصر، همان،12/527.

[61]. قطب­الدین راوندی، سعید، قصص الانبياء، ص 293.

[62]. عیاشی، محمد بن مسعود، همان، 2/339، صدوق، محمد بن علی، علل الشرایع، 1/40؛ طبرسی، فضل بن حسن، همان، 6/756.

[63] . قمی، علی بن ابراهیم، همان، 2/41؛ صفار، محمد بن حسن، بصائرالدرجات، 1/367.

[64] .همان، 2/40: «إِنَّ ذَا الْقَرْنَيْنِ بَعَثَهُ‏ اللَّهُ إِلَى قَوْمِهِ.»؛ عیاشی، محمد، همان، 2/340.

[65] . قمی، علی بن ابراهیم، همان.

[66] . مکارم شیرازی، ناصر، همان، 12/554.

[67] . اين نور می‌تواند کنايه از علم خاصی باشد که خدا به او موهبت داشته است‌.

[68] . کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 1/268.

[69] .کهف: 65.

[70] . عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، 2/330: «عن أبي عبد الله عليه السلام قال:‏ كان موسى‏ أعلم‏ من الخضر.»

[71] .در روایات این­گونه بیان شده که حضرت موسی خود را عالم­تر از دیگران یافت؛ در این حال خدای والا به او دستور داد که در پی عالِم روان شود؛ قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 2/37: «... قَالَ فِي نَفْسِهِ: مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَعْلَمَ مِنِّي، فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى جَبْرَئِيلَ أَنْ أَدْرِكْ مُوسَى فَقَدْ هَلَكَ وَ أَعْلِمْهُ أَنَّ عِنْدَ مُلْتَقَى الْبَحْرَيْنِ عِنْدَ الصَّخْرَةِ رَجُلاً أَعْلَمَ مِنْكَ فَصِرْ إِلَيْهِ وَ تَعَلَّمْ مِنْ عِلْمِه... .»‏

[72] . همان.

[73] .برای مشاهدۀ این سخن مراجعه شود به: شیخ مفید، محمد، المسائل العکبریة، ص35؛ ابن طاوس، علی، الطرائف، 1/197.

[74] .کهف: 68.

[75] .نمل: 40.

[76] .نمل: 40.

[77] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص29:  «عن أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، قَوْلُ الْعَالِمِ <أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏>، قَالَ: فَقَالَ: يَا جَابِرُ! إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ اسْمَهُ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً فَكَانَ عِنْدَ الْعَالِمِ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَانْخَسَفَتِ الْأَرْضُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّرِيرِ حَتَّى الْتَقَتِ الْقِطْعَتَانِ وَ حَوَّلَ مِنْ هَذِهِ عَلَى هَذِه‏... .»

[78] .کهف: 84-98.

[79] .کهف: 96: <آتُوني‏ زُبَرَ الْحَديدِ حَتَّى إِذا ساوى‏ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُوني‏ أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً>

[80] .کهف: 98: <فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا>

[81] . برای مشاهدۀ روایات این مطلب ر.ک: صفار، محمد بن حسن، بصائرالدرجات، ص208و212، (باب في الأئمة عليهم السلام أنهم أعطوا اسم الله الأعظم و كم حرف هو) و (باب مما عند الأئمة عليهم الصلاة و السلام من اسم الله الأعظم و علم الكتاب)‏؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 1/229؛ نباطی بیاضی، علی، الصراط المستقیم، 1/227؛ استرآبادی، شرف­الدین علی، تأویل الآیات الظاهرة، ص111.

[82] .معجزات و خوارق عادات امامان در منابع متعددی همانند «عیون المعجزات» و «اثبات الهداة» آمده است؛ از جملۀ آنها معجزۀ حضرت دربارۀ تبدیل شدن یک فرد بی ایمان به سگ و بازگرداندن  وی به صورت انسان است. ر.ک: سید رضی، محمد، خصائص الائمة، ص46-47.

[83] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص209: «... أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، قَوْلُ الْعَالِمِ <أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ>، قَالَ: فَقَالَ: يَا جَابِرُ! إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ اسْمَهُ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً فَكَانَ عِنْدَ الْعَالِمِ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَانْخَسَفَتِ الْأَرْضُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّرِيرِ حَتَّى الْتَقَتِ الْقِطْعَتَانِ وَ حَوَّلَ مِنْ هَذِهِ عَلَى هَذِهِ وَ عِنْدَنَا مِنِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ الْمَكْنُونِ عِنْدَهُ.»

[84] .نمل: 40: <قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب‏>

[85] .رعد: 43: <وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب‏.>

[86] .رعد: 43.

[87] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص212: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: <قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏>، قَالَ: فَفَرَّجَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ عليه السلام بَيْنَ أَصَابِعِهِ فَوَضَعَهَا عَلَى صَدْرِهِ ثُمَ قَالَ: وَ اللَّهِ عِنْدَنَا عِلْمُ الْكِتَابِ كُلُّهُ.»

[88] . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، 25/18، ابواب علومهم؛ مرحوم مجلسی در این جلد به انواع علم امام اشاره کرده و برای هر کدام بابی باز کرده است.

[89] . همو، مرآة العقول، 3/159.

[90] . جوادی آملی، عبدالله، ادب فنای قربان، 3/17.

[91] .کهف: 65: <وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما>

[92] .کهف: 84: <إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ>

[93] .کهف: 84: <وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً>؛ فیض کاشانی، محمد محسن، تفسیر صافی، 3/261.

[94] . صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، ص209:  «... أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، قَوْلُ الْعَالِمِ‏ <أَنَا آتِيكَ‏ بِهِ‏ قَبْلَ‏ أَنْ‏ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ‏ طَرْفُكَ‏>، قَالَ: فَقَالَ: يَا جَابِرُ! إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ اسْمَهُ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً فَكَانَ عِنْدَ الْعَالِمِ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَانْخَسَفَتِ الْأَرْضُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّرِيرِ حَتَّى الْتَقَتِ الْقِطْعَتَانِ وَ حَوَّلَ مِنْ هَذِهِ عَلَى هَذِهِ وَ عِنْدَنَا مِنِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ الْمَكْنُونِ عِنْدَهُ.»

[95] .همان، ص213: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: <قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏>، قَالَ: فَفَرَّجَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ عليه السلام بَيْنَ أَصَابِعِهِ فَوَضَعَهَا عَلَى صَدْرِهِ ثُمَ‏ قَالَ: وَ اللَّهِ عِنْدَنَا عِلْمُ الْكِتَابِ كُلُّهُ.»

[96] .نمونه­هایی از این منابع: عیون المعجزات نوشتۀ حسین بن عبدالوهاب (م ق5)، نوادر المعجزات نوشتۀ محمد بن جریر طبری شیعی (م ق5)، اثبات الهداة نوشتۀ شیخ حر عاملی (م1104ق)؛ اضافه بر این­که بسیاری از توانایی­های امامان در کتاب­هایی با غیر از این موضوع نوشته شده است.

[97] . مجلسی، محمدباقر، همان، 3/156.

[98] . همان، 4/304.

[99] .همان.

[100] . خزاز، علی بن محمد، کفایة الاثر، ص148-149؛ شیخ صدوق، محمد بن علی، الامالی، ص402-403.

[101] . قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، 2/41: «سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام عَنْ ذِي‏ الْقَرْنَيْنِ‏، نَبِيّاً كَانَ أَمْ مَلَكاً؟ فَقَالَ: لَا نَبِيٌّ وَ لَا مَلَكٌ، بَلْ إِنَّمَا هُوَ عَبْدٌ أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّه‏.»

[102] .منابع شیعه : بسیاری از منابع شیعی این حدیث را نقل نموده­اند؛ از جمله: کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 8/26و107؛ صدوق، محمد بن علی، معاني الاخبار، ص74؛ مفید، محمد بن محمد، الارشاد، 1/8 و... ؛ منابع اهل تسنن: ابن حنبل، احمد، مسند، 1/170و177و185؛ بخاری، محمد، صحیح بخاری، 5/129؛ نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، 7/120-121؛ ابن ماجه، محمد، سنن ابن ماجه، 1/43و45؛ ترمذی، محمد، سنن ترمذی، 5/302و304.

[103] . کلینی، محمد بن یعقوب، همان، 1/269: «قُلْتُ: وَ عِنْدَنَا قَوْمٌ يَزْعُمُونَ‏ أَنَّكُمْ‏ رُسُلٌ‏ ... فَقَالَ: يَا سَدِيرُ! سَمْعِي وَ بَصَرِي وَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ لَحْمِي وَ دَمِي مِنْ هَؤُلَاءِ بِرَاءٌ وَ بَرِئَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ رَسُولُهُ مَا هَؤُلَاءِ عَلَى دِينِي وَ لَا عَلَى دِينِ آبَائِي‏... .»

[104] . همان، 1/268.

[105] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص366: «عَنْ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام: مَا مَنْزِلَتُهُمْ أَنْبِيَاءُ هُمْ؟ قَالَ: لَا، وَ لَكِنَّهُمْ عُلَمَاءُ ... .»

[106] . مرحوم کلینی در باب دوم کتاب الحجة روایاتی را جمع آوری کرده که پیرامون برتری امامت بر سایر مقامات الهی است؛ ر.ک: کلینی، محمد بن یعقوب، همان، 1/175: بَابُ طَبَقَاتِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الرُّسُلِ وَ الْأَئِمَّةِ عليهم السلام؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ص509:  «قَالَ أَبُو عَبْدِاللهِ‏ عليه السلام: يُنْكِرُونَ الْإِمَامَ الْمُفْتَرَضَ الطَّاعَةَ وَ يَجْحَدُونَ بِهِ وَ اللهِ مَا فِي الْأَرْضِ مَنْزِلَةٌ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ مُفْتَرَضِ‏ الطَّاعَةِ وَ قَدْ كَانَ إِبْرَاهِيمُ دَهْراً يَنْزِلُ عَلَيْهِ الْأَمْرُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا كَانَ مُفْتَرَضَ‏ الطَّاعَةِ حَتَّى بَدَا لِلَّهِ أَنْ يُكْرِمَهُ وَ يُعَظِّمَهُ فَقَالَ‏ <إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً> فَعَرَفَ إِبْرَاهِيمُ مَا فِيهَا مِنَ الْفَضْلِ‏ <قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي>‏ فَقَالَ‏ <لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏> قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ: أَيْ إِنَّمَا هِيَ فِي ذُرِّيَّتِكَ لَا يَكُونُ فِي غَيْرِهِمْ.» از روایت  یاد شده می­توان برداشت کرد که امام دارای مقام افتراض طاعت است و این رتبه، لازمۀ مقام امامت می­باشد. هم­چنین معلوم می­شود که برتر از افتراض طاعت مقامی در روی زمین نیست؛ پس امامت برترین مقام در روی زمین خواهد بود.  

[107] .احزاب:40: <ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليماً>؛ صفار، محمد بن حسن، همان، ص121؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان، 1/177و269.

[108] .آل عمران:42؛ مریم:17-22.

[109] .اعراف: 175.

[110] .لقمان: 12.

[111] . صفار، محمد بن حسن، بصائرالدرجات، ص258؛ قطب­الدین راوندی، سعید، الخرائج و الجرائح، 2/860.

[112]. شوری:51.

[113] . جمله  <قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْن> در آیۀ 86 سورۀ کهف گویای ارتباط میان خدای سبحان با ذوالقرنین است.

[114] .آل عمران: 42؛ مریم: 17-21.

[115] .قصص: 7.

[116] . ابن حنبل، احمد، همان، 2/339؛ متقی هندی، علی، کنز العمال، 11/580؛ نووی، یحیی، ریاض الصالحین، ص589؛ همو، شرح صحیح مسلم، 15/166؛ عینی، محمود، عمدة القاري، 24/134.

[117] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص324: «يُنْكَتُ فِي أُذُنِهِ فَيَسْمَعُ طَنِيناً كَطَنِينِ الطَّسْتِ أَوْ يُقْرَعُ عَلَى قَلْبِهِ فَيَسْمَعُ وَقْعاً كَوَقْعِ السِّلْسِلَةِ عَلَى الطَّسْتِ.>

[118] . کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 1/178: بَابُ الْفَرْقِ بَيْنَ الرَّسُولِ وَ النَّبِيِّ وَ الْمُحَدَّث‏.

[119] .هود:77: <وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سي‏ءَ بِهِمْ>

[120] .هود:69: <وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ>

[121] .هود:71: <وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوب‏>

[122] .مریم:18-19: <قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا * قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّاً>

[123] .طه:96: <قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ>

[124] .هود:77-78: <وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سي‏ءَ بِهِمْ ... * وَ جاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِنْ قَبْلُ كانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ قالَ يا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتي‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ في‏ ضَيْفي‏ أَ لَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشيدٌ>

[125] .شریف رضی، محمد بن حسین، (گردآورنده)، نهج البلاغه، ص301، خ192: «أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ؟ص؟-> فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ: هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ، إِنَّكَ تَسْمَعُ‏ مَا أَسْمَعُ‏ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِير.»

[126] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص12؛ کلینی، محمد بن یعقوب، همان،1/399: «أَمَّا وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُكَ بِالْمَدِينَةِ لَأَرَيْتُكَ أَثَرَ جَبْرَئِيلَ‏ مِنْ دَارِنَا.»

[127] . صفار، محمد بن حسن، همان، ص92: «... نَحْنُ الَّذِينَ إِلَيْنَا تَخْتَلِفُ الْمَلَائِكَةُ»؛ همان، ص94: «... إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَتَنَزَّلُ عَلَيْنَا فِي رِحَالِنَا وَ تَتَقَلَّبُ عَلَى فُرُشِنَا وَ تَحْضُرُ مَوَائِدَنَا... .»

[128] . مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، 2/289.

[129] .برای مراجعۀ بیشتر ر.ک: همان؛ شاکر، محمدتقی و برنجکار، رضا، «حقیقت تحدیث و رابطۀ آن با نبوت»، فصلنامۀ آینۀ معرفت، 37/145-169.

[130] . استرآبادی، شرف­الدین علی، تأویل الآیات الظاهرة، ص323: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام‏ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ:‏ <وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا> قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام: يَعْنِي الْأَئِمَّةَ مِنْ‏ وُلْدِ فَاطِمَةَ يُوحَى‏ إِلَيْهِمْ بِالرَّوْحِ فِي صُدُورِهِمْ»‏؛ بحرانی، عبدالله، عوالم العلوم، 11/934: «فدخل جبرائيل معنا تحت الكساء فقال لأبي: إنّ اللّه عزّ و جلّ قد أوحى‏ إليكم‏ يقول: <إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً>».

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن