یکشنبه, 03 دی 1396 ساعت 18:44

دوران‌های فترت و پیوستگی زنجیرۀ حجت‌های الهی

مهدیه رجایی[1]/مهدی قندی[2]

چکیده

در یکی از آیات قرآن و برخی روایات، از «دوران‌های فترت» سخن به میان آمده‌است. گمان برخی مفسران و فرهنگ­نامه‌نویسان آن ‏بوده که ادوار فترت، ادوار خلوّ زمین از برگزیدگان خداست؛ ازاین­رو، «فترة من الرسل» را «دوران گسستگی بین رسولان» معنا ‏کرده‌اند.‏ تحقیق حاضر، برداشت مزبور را به چالش می‌کشد و شواهد نادرستیِ این تفسیر را به دست می‌دهد. کاربردهای متنوع ‏ریشه «فتر» و واژه «فترت»، گویای آن است که فترت به معنای «ضعف و رخوت» است نه «انقطاع و گسستگی»؛ و دوران­های فترت نیز ‏به دوران­های ضعف و تقیه‌ی برگزیدگان خدا اشاره دارد. بدین ترتیب، تفسیرِ فترت به گسست، تحریف معنای جوهریِ فترت و ‏تحمیل یک معنای شاذ و نوپدید بر این لغت است که شاهد لغوی پیش از خود ندارد.‏ از سوی دیگر، سبب ارائۀ تفسیر شاذ از واژۀ فترت، پیش‌فرض تاریخی لغتنامه‌نویسان و مفسران دربارۀ احوال دوران‌های ‏فترت می‌باشد؛ این در حالی است که پیش‌فرض تاریخی آنان دربارۀ انقطاع حجج در دوران‌های فترت نیز غلط ‌است و ‏شواهد نشان می­دهد که در تمام دوران­های مشهور فترت نیز حجت­های خدا در زمین حضور داشته‌اند. نتیجه آن­که، بر اساس یک ‏پیش‌فرض غلط تاریخی، معنایی خلاف عرف لغوی بر لغت فترت تحمیل شده‌ و بدین ترتیب شماری از مفسرین و لغویین، از ‏معنای اصلی فترت که ناظر به ضعف و انزوای گزیدگان الهی است فاصله گرفته‌اند.

کلیدواژه­ها: فترت، فترت رسولان، فترت ائمه، امامت اعم، پیوستگی سلسلۀ حجت­های الهی.

 

مقدمه

در فرهنگ تعبیرات قرآنی و روایی، واژگان «فترت»، «ازمان الفترات»، «فترة من الرسل» و «فترة من الائمة» معنایی منفی را القاء می‌کنند. چند نمونه از مشهورترین کاربردهای واژۀ فترت، که به ادوار تیرۀ تاریخ بشر، اشاره دارد به قرار زیر است:

  1. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

**<يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشيرٍ وَ لا نَذيرٍ فَقَدْ جاءَكُمْ بَشيرٌ وَ نَذيرٌ وَ اللهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير>[3]

  1. امیرالمؤمنین علی عليه السلام، در مورد زمان بعثت پیامبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم فرموده‌اند:

**«أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَم‏ وَ اعْتِزَامٍ‏ مِنَ‏ الْفِتَنِ‏ وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ وَ الدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ... قَدْ دَرَسَتْ مَنَارُ الْهُدَى وَ ظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى ‏... .»[4]

  1. امیرالمؤمنین علی عليه السلام، در هنگام تلاوت آیۀ مباركۀ <رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ> فرمودند:

**«إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِم‏.»[5]

  1. مطابق نقل مرحوم کلینی، امام صادق عليه السلام تعبیر فترت را در مورد ائمه نیز به كار برده‌اند:

**«عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقُلْتُ لَهُ: أَنْتَ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ؟ فَقَالَ: لَا، فَقُلْتُ: فَوَلَدُكَ‏؟ فَقَالَ: لَا، فَقُلْتُ: فَوَلَدُ وَلَدِكَ هُوَ؟ قَالَ: لَا، فَقُلْتُ: فَوَلَدُ وَلَدِ وَلَدِكَ؟ فَقَالَ: لَا، قُلْتُ: مَنْ هُوَ؟ قَالَ: الَّذِي يَمْلَأُهَا عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً عَلَى فَتْرَةٍ مِنَ الْأَئِمَّةِ كَمَا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ؟ص؟-> بُعِثَ‏ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏.»[6]

معدودی از نویسندگان، مانند شیخ صدوق در شیعه و جاحظ در معتزله، مطابق لغت، «فترت» را «ضعف» معنا کرده‌اند، اما برخی دیگر، آن را «انقطاع و گسست» دانسته‌اند. محتمل است که تبادر این معنای نادرست، ناشی از تصور نادرست نویسندگان مزبور، از بود و نبود رسولان و دیگر حجت­های الهی در ایام فترت بوده ‌باشد.

کسانی که فترت را گسست می‌پندارند، علاوه بر تسامح در معنای فترت، مرتکب تسامح دیگری نیز در حرف «مِن» که در پیِ واژۀ فترت می‌آید، می‌شوند؛ آنان معنای «مِن» را، که در مقام نسبت دادن فترت به رسولان است، به مفهوم «بین» منحرف می‌سازند؛ به بیان روشن­تر «فترة من الرسل» را «فترة بین الرسل» تفسیر می‌کنند. مقالۀ حاضر در پی آن است که این برداشت از فترت را به چالش بکشد و روشن سازد که فترت به معنای رکود و رخوت و ضعف است نه انعدام و انقطاع و گسستگی.

اگر تنها به کاربرد فترت در آیه توجه و از کاربردهای روایی آن صرف­نظر کنیم، معنا کردن فترت به انقطاع، مشکل کلامی خاصی، نه برای عامه مسلمانان و نه برای شیعیان، ایجاد نمی‌کند؛ زیرا آنها از آیه، انقطاع رسولان را می‌فهمیده‌اند و این به معنای انقطاع در کل سلسلۀ حجت­های الهی نبوده ‌است. این عدم حساسیت کلامی، به غفلت دیرین نویسندگان دربارۀ معنای فترت دامن زده و بدین ترتیب، معنای نادرست «گسست» از «فترت»، در السنۀ مفسران و لغویان شهرت یافته‌، بی‌آنکه تأملی جدی دربارۀ آن بکنند.

در عین حال، اگر به کاربرد روایی فترت نیز توجه کنیم به روایتی واحد بر می‌خوریم که در آن آمده که قائم ‌آل‌ محمد در پی فترتی از امامان قیام می‌کند. در این صورت ظهور امام مهدی در پی «فترة من الائمة» به چه معنا خواهد بود؟ آیا به معنای وقوع فاصله میان امامان، پیش از قیام مهدوی است؟ برخی بهائیان، به حدیث مزبور استناد می‌کنند و مدعی می‌شوند که پیش از ظهور مهدی، زمین باید برای سال­ها خالی از امام بوده باشد.[7] یک راه ساده برای بی بها کردن استدلال بهائیان، آن است که فترت را به همان معنای انقطاع بدانیم، ولیکن بگوییم روایت مزبور، روایت شاذی است در برابر روایات متواتری که خالی شدن زمین از امام را، حتی برای لحظه‌ای، برنمی‌تابند.[8] اگر بخواهیم روایات را ملاک قرار دهیم شایسته نیست به یک روایت شاذ استناد کنیم، بلکه باید به متواترات و روایاتِ مُجمَعٌ‌علیه تکیه کنیم. این رویکرد، رویکردی عقلایی است و استدلال بهائیان را بی‌اثر می‌کند. با این حال، این تعارض روایی، ایده‌ای نو را برای پژوهشگر پدید می‌آورد: شاید روایت مزبور، معنای درستی دارد که با روایات متواتر نیز سازگار است؛ شاید ما بر اساس یک پیش‌فرض غلط، فترت را به معنای انقطاع می­دانیم و آن را به روایت نسبت داده و معارض با دیگر روایات می‌بینیم. اما آیا به راستی پیش فرض ما دربارۀ معنای فترت درست است؟ ممکن است شذوذ مزبور، به روایت برنگردد، بلکه به تفسیر ما از واژۀ فترت بازگشت کند.

بررسی لغوی كلمۀ فترت

همۀ لغویین اجماع دارند که معنای گوهری ریشه «فتر»، ضعف و رخوت است و استعمال­های این کلمه نیز نشان می‌دهد که عرب، ریشه فتر را در معنای نابودی و انقطاع و از بین رفتن چیزی استعمال نمی‌کند. اگر بخواهیم به همین سیاق، فترت رسولان یا فترت ائمه را بفهمیم باید بگوییم که فترت رسولان و امامان به معنای دوران ضعف، تقیه و خانه­نشینی آنهاست. مطابق این کاربرد، معنای بعثت خاتم‌النبیین در پی فترت رسولان، آن است که خداوند پس از مهجور و ضعیف شدن رسولان و اختفای حجت­های الهی، خروش و نهضتی را به وسیلۀ خاتم النبیین به راه می‌اندازد. به همین ترتیب، ظهور حضرت قائم نیز، که پس از فترت امامان خواهد بود (چنانکه در روایت سابق‌الذکر آمده بود) به معنای قیام و خروش آن حضرت پس از قطع سلسلۀ امامت و خالی شدن زمین از امامان نیست بلکه به معنای آن است که قیام ایشان پس از ضعف و مهجوریتی است که مدت­ها دامنگیر سلسلۀ امامان شده‌است.

جاحظ -از ادبای سرشناس عرب- صریحاً اعلان کرده که بر خلاف نظر برخی متکلمان، میان "فترت" و "انقطاع و اندراس" تفاوت جدی وجود دارد و نباید فترت را گسستگی میان رسولان و هدایتگری ایشان بدانیم؛ وی می‌نویسد: «و بين الفترة و القطعة فرقٌ؛ فاعرف ذلك!»[9] با این­که لغویان، از معنای گوهری فترت، که همان ضعف است، نیک آگاه بوده‌اند و شاهدی بر این نداشتند که عرب فترت را به صورت شاذ و با عدول از معنای اصلی، در معنای انقطاع به کار ببرد، ولی عموماً عبارت «علی فترة من الرسل» را ناظر به انقطاع میان رسولان و فاصلۀ میان دو رسول که خالی از رسولان است گرفته‌اند. شواهدی وجود دارد که آنها معنای فاصله و انقطاع را از باب سبق ذهنی خود، بر فترت مذکور در آیۀ بار کرده‌اند و لذا متحمل اشتباه شده‌اند. این شواهد عبارتند از:

  1. هیچ یک از لغویان معنای گوهریِ ریشه فتر را گسستگی و انقطاع در تداوم یک چیز ندانسته، بلکه همگی تصریح کرده‌اند که فتر ناظر به ضعفی است که در یک چیز پدید می‌آید، بی‌آن­که آن چیز از بین رفته‌ باشد؛ چنان­که «ماء فاتر» به معنای آب منقطع و معدوم نیست بلکه به معنای آبی است که از غلغل افتاده و ولرم شده ‌است، یا فتور در انسان به معنای ضعیف و بی‌حال و فرتوت شدن انسان است و به معنای هلاک شدن انسان و بالا نیامدن نفس او نیست.
  • خلیل بن احمد فراهیدی (م170ق) به عنوان صاحب کهن­ترین لغتنامۀ باقیمانده در زبان عرب، در کتاب العین خویش در معنای «فتر» چنین گفته‌ است: «فتر: فتر فتوراً: سَكَنَ عن حِدَّتِه و لانَ بعد شدَّته.»[10] فراهیدی معنای گوهری فترت را سكون پس از حدّت و آرامش بعد از شدّت دانسته ‌است.
  • جوهری (م393ق) در الصحاح، در معنی این ریشه، عقیده‌ای شبیه فراهیدی دارد: «الفترة: الانكسار و الضعف. و قد فتر الحَرّ و غیره یفتر فتوراً، و فتره الله تفتیراً.»[11]
  • ابن فارس (م395ق) در معجم مقاییس اللغة طبق روش معهود خود، اجتهاد خویش را دربارۀ معنای گوهری ریشۀ فتر (معنای مندرج در تمامی اشتقاق­های واژه) بیان می‌کند؛ وی می‌نویسد: **«(فتر) الفاء و التاء و الراء أصل صحیح یدل على ضعف في الشيء؛ من ذلك فتر الشيء یفتر فتوراً؛ و الطَّرفُ الفاتر الذي لیس بحدید شزر؛ قال الله تعالى <لا یفتّر عنهم> أی لا یضعف.»[12] ابن فارس، یگانه معنای این ریشه را ضعف و سستی می‌داند و مشابه همان استعمال­هایی كه در العین به آنها اشاره‌ شد را توضیح داده ‌است.
  • راغب اصفهانی (م502ق) نیز ریشۀ فتر را همانند دیگران معنا كرده ‌است: **«فتر: الفتور سكونٌ بعد حِدّة، و لینٌ بعد شدة، و ضعف بعد قوة، قال تعالى: <یا أهل الكتاب قد جاءكم رسولنا یبین لكم على فترة من الرسل> أی سكون حال عن مجيء رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم، و قوله: <لا یفترون> أی لا یسكنون عن نشاطهم في العبادة... .»[13]

راغب می‌گوید: فتر به معنی آرامش پس از تندی، نرمی پس از شدت و ضعف پس از قوت است. به این ترتیب، دورۀ فترت همواره بعد از یک دورۀ پرجوش و خروش واقع می‌شود كه نسبت به دورۀ پیش از خود بسیار آرام‌تر به نظر می‌رسد.

  • ابن منظور (م711ق) نیز در لسان العرب معنی فترت را ضعف و نرمش پس از شدت، و آرامش پس از تندی دانسته ‌است: **«فتر: الفترة: الانكسار و الضعف. و فتر الشيء و الحرّ و فلان یفتر و یفتر فتوراً و فتاراً: سكن بعد حدّة و لان بعد شدّة... و الفتر: الضعف.»[14]
  • فیروزآبادی (م817ق) نیز در القاموس، نظری هم­راستا با سایر كتب مطرح كرده ‌است: «فتر یفتر و یفتر فتوراً و فتاراً: سكن بعد حدّة، و لان بعد شدّة.»[15]

در تمام این لغتنامه‌ها، فتور و فترت به معنای ضعف و سستی و کندی گرفته شده و هیچ لغتنامه‌ای معنای ریشه‌ایِ فترت را گسستگی و انقطاع ندانسته ‌است.[16]

  1. لغویین برای استعمال اشتقاقی فترت در معنای گسستگی شاهدی از کلام عرب نیاورده‌اند و بر عکس آن، اشتقاقات متعددی را از ریشه فتر در معنای ضعف و کندی ذکر کرده‌اند. نمونه‌هایی از آن موارد به قرار زیر است:
  • ضعف در جسم:

**«و یجد في جسده فترة، أي ضعفاً»[17]؛ «و فتر جسمه یفتر فتوراً: لانَت مفاصله و ضعف. و یقال: أجد في نفسي فترة، و هي كالضعفة. و یقال للشیخ: قد علته كبرة و عرته فترة. و أفتره الداء: أضعفه.»[18]

  • خمار شدن نگاه:

**«طَرفٌ فاتر: فیه فتور و سَجو، و لیس بحادّ النظر.»[19] «و طرف فاتر، إذا لم یكن حدیداً.»[20] «و الطرف الفاتر الذي لیس بحدید شزر.»[21] «و الطرف الفاتر فیه ضعف مستحسن»[22] «و طرف فاتر: فیه فتور و سجو لیس بحاد النظر. ابن الأعرابی: أفتر الرجل، فهو مفتر إذا ضعفت جفونه فانكسر طرفه... .»[23]

  • افتادن گرمای هوا از شدت:

**«و قد فتر الحرّ و غیره یفتر فتوراً.»[24] «و فتر الشيء و الحرّ و فلان یفتر و یفتر فتوراً و فتاراً: سكن بعد حدّة و لان بعد شدّة.»

  • سستی و خماری در اثر شراب:

**«المُفتِر: الذي إذا شرب أحمى الجسد و صار فیه فتور، و هو ضعف و انكسار» «و الفتر: الضعف. و كذلك أفتره السكر. و الفتار: ابتداء النشوة، عن أبي حنیفة، و أنشد للأخطل: و تجردت بعد الهدیر، و صرحت صهباء، ترمي شربها بفتار و في الحدیث: أنه صلّي الله عليه و آله و سلّم، نهى عن كل مسكر و مُفتر، فالمسكر الذي یزیل العقل إذا شرب، و المفتر الذي یفتر الجسد إذا شرب أی یُحمی الجسد و یصیر فیه فتوراً.» [25]

  • ولرم شدن آب جوش و از غلغل افتادن:

**«و ماء فاتر: بین الحار و البارد. و فتر الماء: سكن حرّه. و ماء فاتور: فاتر.»[26] «و فتر الماء: سكن حره فهو فاتر و فاتور.»[27]

  1. آیات و روایاتی که در آنها عین واژۀ فترت یا مشتقات ریشۀ فتر وجود دارد، به غیر از آیۀ <فترة من الرسل>، همگی توسط لغویین، ناظر به همان معنای گوهری، یعنی پدید آمدن ضعف برای یک چیز، دانسته شده‌اند، و هیچ­یک به معنای پایان یافتن و قطع تداوم آن چیز تلقی نشده است. لغویان، خود در مقام شرح احادیث مزبور به این امر تصریح کرده‌اند. به این نمونه‌ها دقت کنید:
  • ابن فارس: «قال الله تعالى: <لا یُفَتَّر عنهم> أي لا یضعف.»[28]
  • راغب اصفهانی: **«و قوله: <لا یفترون> أي لا یسكنون عن نشاطهم في العبادة. و روي عن النبي صلّي الله عليه و آله و سلّم أنه قال: "لكل عالم شرة، و لكل شرة فترة فمن فتر إلى سنتي فقد نجا و إلا فقد هلك" ... و قوله "من فتر إلى سنتي" أي سكن إلیها ... .»[29]

در این عبارت فترت در مقابل شرة آمده و شرة به معنی نشاط و رغبت است.

  • ابن اثیر: **«أنه نهى عن كل مسكر و مفتر» المفتر: الذي إذا شرب أحمى الجسد و صار فیه فتور، و هو ضعف و انكسار یقال: أفتر الرجل فهو مفتر: إذا ضعفت جفونه و انكسر طرفه ... و في حدیث ابن مسعود "أنه مرض فبكى فقال: إنما أبكي لأنه أصابني على حال فترة و لم یصبني في حال اجتهاد" أي في حال سكون و تقلیل من العبادات و المجاهدات.
  1. جاحظ به عنوان یک ادیب، شذوذ لغویان در تفسیر فترت رسولان را تأیید نکرده، بلکه به تفاوت فترت با گسستگی تصریح کرده و نوشته ‌است: «و بين الفترة و القطعة فرقٌ، فاعرف ذلك!»[30] به نظر می‌رسد بیان صریح جاحظ در این مورد، واکنش انتقادی او از لغویان به خاطر تأثیرپذیری آنان از پیش‌فرض­های نادرست تاریخی و انحراف از معنای اصیل لغوی بوده ‌است.[31] البته، در باب فترت رسولان، همۀ لغویان در دام معنای مصطلح و غیراصیل نیفتاده‌اند؛ راغب اصفهانی تصریح می‌کند که فترت رسولان اشاره به حال سکون رسولان از آمدن به سوی مردم دارد: «... قال تعالى: <یا أهل الكتاب قد جاءكم رسولنا یبین لكم على فترة من الرسل" أي سكون حال عن مجيء رسول الله.»[32]
  2. اثر سبق ذهنی و جهت­گیری کلامی-تاریخی لغویان در تفسیر «فترت رسولان» به «فاصلۀ میان رسولان» را، می‌توان در نقل قول لغویان از یکدیگر مشاهده کرد. جوهری (م393ق) در الصحاح، ذیل «فتر» می‌نویسد: «و الفترة: ما بین الرسولین من رسل الله عزوجل.» هر چند کلام جوهری خالی از خلل نیست، اما در تعبیر او تصریحی به واژۀ انقطاع هم نشده‌ است. ابن اثیر (م606ق) در النهایة مانند جوهری معنی فترت را، ضعف و انكسار گرفته ‌است و به برخی کاربردهای آن اشاره کرده، اما چون به کاربرد فترت دربارۀ رسولان رسیده آن را متمایز از بقیۀ کاربردها دیده و نوشته ‌است: «و الفترة في غیر هذا: ما بین الرسولین من رسل الله تعالى من الزمان الذي انقطعت فیه الرسالة، و منه "فترة ما بین عیسى و محمد علیهما الصلاة و السلام.»[33] عبارت آغازین او همان عبارت جوهری است اما وی بر آن، تعبیر انقطاع را افزوده‌ است و به شذوذ و نامتعارف بودن معنایی که می‌کند نیز اعتراف دارد. ابن منظور نیز هنگامی که نظر جوهری را نقل می‌کند، تفسیر ابن اثیر را بر عبارات جوهری می‌افزاید و آن را به صحاح جوهری نسبت داده و می‌نویسد: «و الفترة: ما بین كل نبیین، و في الصحاح: ما بین كل رسولین من رسل الله عزوجل من الزمان الذي انقطعت فیه الرسالة.» [34] این در حالی است که قسمت اخیر در صحاح جوهری نیامده‌ است.

خلاصه آن­که، معنای ریشۀ فتر به اتفاق دانشمندان لغت عرب، ضعف و آرامشی است كه پس از قوت و شدت پیش می‌آید. با دقت در استعمال­های مختلف این ریشه، روشن می‌شود که اشتقاقات فتر و از جمله واژۀ «فترت» نیز با گوهر معنایی مندرج در ریشه مرتبط هستند. در فهم تعبیر فترت رسولان نیز باید به دنبال چنین ارتباطی باشیم. متأسفانه برخی لغویین به این موضوع دقت نكرده‌اند و بنا به برداشت غلطی که از فاصله میان حضرت عیسی عليه السلام تا رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم داشته‌اند گمان کرده‌اند که فترت رسولان به معنای از بین رفتن و انقطاع آنها در آن فاصله بوده و گفته‌اند که در این مورد، فترت را به معنای انقطاع می‌گیریم. به نظر می‌رسد در مورد این کاربرد، فهم رایج در اذهان، بر معنای دقیق ادبی تفوق پیدا كرده‌ است و لغویین در این سیر دچار نوعی غفلت شده‌اند. درست آن بود كه لغویین همان گونه كه ‌استعمالاتی چون فترت بدن، مفتر بودن شراب، ماء فاتر، طرف فاتر و... را متناسب با گوهر معنا توضیح دادهاند، فترت رسل را نیز چنین توضیح می‌دادند.

معنایی كه بر مبنای این گوهر معنا، صحیح و دقیق به نظر می‌رسد، چنین است: دوره‌ی فترت رسل یعنی زمانی كه امر مبعوث گشتن حجج الهی به رسالت، از شدت و حدّت پیشین خود، افتاده و فروكش كرده ‌است، نه آن­كه فاصله و انقطاعی حاصل شده باشد و پیوستگی زنجیرۀ گزیدگان الهی از بین رفته ‌باشد؛ بلكه حلقاتی از این سلسله، در عین اتصال به حلقات پیش و پس از خود، دچار ضعف و فرونشست شده‌اند. همین معنا را نیز در مسالۀ فترت ائمه، به عنوان برداشت صحیح مطرح می‌كنیم: دورۀ فترت ائمه، به معنی دورۀ انقطاع امامت نیست؛ بلكه امامان معصوم، در این ایام نیز وجود دارند و حجت الهی با حمایت ایشان برپاست؛ اما این دوران، دورۀ ضعف و انكسار و تقیه و خانه‌نشینی ائمه ‌است.

بررسی سه دورۀ مهم فترت

سه دورۀ مشهور فترت در طول تاریخ که در آثار اسلامی و به خصوص روایات شیعی به آنها اشاره ‌شده است عبارتند از:

1- دوران بعد از حضرت آدم تا قیام حضرت نوح

2- دوران بعد از حضرت عیسی تا قیام خاتم‌النبیین

3- دوران تقیۀ اوصیای پیامبر اسلام تا قیام قائم ‌آل ‌محمد

در این بخش از پژوهش، وضعیت حجت­های الهی را در هر یک از این سه دوره بررسی كرده و نشان می‌دهیم كه در تمامی ادوار مزبور، نمایندگان خدا در زمین حضور داشته‌اند؛ ولی در همۀ این زمان‌ها به فراخور فشارهای اجتماعی وارده بر آنها، مأمور به تقیه و عدم قیام و زندگی در خوف و خفا و سكوت بوده‌اند. هم‌چنین در تمام این ادوار، پس از به ‌سر آمدن مهلتِ جولان ظالمان، خداوند فردی را مبعوث کرده تا دورۀ خوف و ضعف اولیای خویش را پایان دهد و دوران امن و قوت آنها را آغاز کند. این توصیف تاریخی، برداشت لغوی ما از واژۀ فترت را تایید می‌کند.

دورۀ اول: بعد از حضرت آدم تا قیام حضرت نوح عليه السلام

خداوند در قرآن از دوره‌ای گزارش می‌دهد كه مردم یک­دست بوده‌اند. در چنان شرایطی خداوند انبیائی را در نقش مبشر و منذر مبعوث فرمود:

<كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَق...>[35]

اكثر مفسران، این دوره را فاصلۀ زمانی بین حضرت آدم تا نوح گرفته‌اند. ممكن است از این آیۀ شریفه، چنین برداشت شود كه در این دوره از تاریخ بشر، چراغ هدایت به کلی خاموش شده بود و هیچ نماینده­ای از طرف خدا بر روی زمین نبوده که حجت خدا را برپا و قابل دستیابی نگه دارد. حدیثی دست­کاری شده در یک اصل مشکوک وجود دارد که مؤید این برداشت است.[36] بررسی ما نشان می­دهد که در این دوره، سلسلۀ اوصیای حضرت آدم، که حامل علم الهی بودند، بدون هیچ انقطاعی بر روی زمین حضور داشته‌اند و در تقیه و سکوت به سر می‌بردند. برای بررسی این دوره و چگونگی ارتباط آن با اصل «اتصال الوصیة» قدم به قدم پیش می‌رویم:

اول: روایاتی از شیعه كه در مقام گزارش تاریخ آن دوره هستند بیان می‌كنند كه در آن زمان اگرچه پیامبری مبعوث نشده، لیكن حجت‌های الهی و اوصیای حضرت آدم همواره در زمین بوده‌اند. در روایتی از امام باقر عليه السلام آمده ‌است كه خداوند در هنگام قبض روح آدم، او را به وصیت کردن امر كرد و فرمود:

**فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ وَ اسْتُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ، أَوْحَى اللهُ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنْ يَا آدَمُ! إِنَّهُ قَدِ انْقَضَتْ نُبُوَّتُكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ، فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِي عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِي الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ عِنْدَ ابْنِكَ هِبَةِ اللَّهِ فَإِنِّي لَنْ أَقْطَعَ الْعِلْمَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِي الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة و لَنْ أَدَعَ الْأَرْضَ إِلَّا وَ فِيهَا عَالِمٌ‏ يُعْرَفُ‏ بِهِ‏ دِينِي وَ يُعْرَفُ بِهِ طَاعَتِي وَ يَكُونُ نَجَاةً لِمَنْ يُولَدُ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ نُوحٍ ... وَ كَانَ بَيْنَ آدَمَ وَ بَيْنَ نُوحٍ عليه السلام عَشَرَةُ آبَاءٍ كُلُّهُمْ أَنْبِيَاءُ اللَّه‏.[37]

در این روایت مفصل، چندین بار اشاره شده كه خداوند زمین را بدون عالمی كه دین و روش اطاعت خدا را بداند و بتواند سبب نجات بندگان در ایام مزبور گردد، رها نمی‌كند. در این روایت از ایام بین آدم و نوح عليه السلام به طور مشخص نام برده شده و گفته شده در این مدت ده نفر از نسل آدم، كه همگی نبی بوده‌اند، در زمین زندگی می‌كرده‌اند.

دوم: روایات زیادی در موضوع وصایت شیث از پدرش آدم عليه السلام در مصادر متقدم شیعه موجود است که از جملۀ آنها حدیث سابق­الذکر است.[38] نمونۀ‌ دیگر، روایت ذیل است: از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم نقل شده كه خداوند به آدم عليه السلام فرمود: من انبیا را برای این­که نبوت کنند برگزیده‌ام و نیز بهترین خلقم را اوصیای آنها قرار می‌دهم:

**فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ إِنِّي أَكْرَمْتُ الْأَنْبِيَاءَ بِالنُّبُوَّةِ ثُمَّ اخْتَرْتُ مِنْ خَلْقِي خَلْقاً وَ جَعَلْتُ خِيَارَهُمُ‏ الْأَوْصِيَاءَ فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ إِلَيْهِ يَا آدَمُ! أَوْصِ إِلَى شَيْثٍ فَأَوْصَى آدَمُ إِلَى شَيْثٍ وَ هُوَ هِبَةُ اللَّهِ بْنُ آدَم.‏[39]

 در آثار اهل سنت نیز روایات و نقل­های فروانی وجود دارد که گویای آن است که آدم عليه السلام امر امتش را بعد از خود، به شیث واگذار کرد. نمونه­ای از این‌گونه اخبار را در این­جا ذكر می‌كنیم؛ مسعودی، مورخ شهیر، در ذكر فرزندان آدم چنین می‌گوید:

«شیث بن آدم، بعثه الله إلى ولد أبیه و أنزل علیه سبعاً و عشرین صحیفة علیه و على أبیه.»[40]

سوم: اتصال وصیت از جناب شیث به بعد نیز، در احادیث و گزارش­های تاریخی، ذكر شده ‌است، به این ترتیب كه در برخی روایات، از اوصیای پس از شیث یكی پس از دیگری نام‌ برده‌ شده و در بعضی دیگر بدون ذکر اسامی آمده است كه آدم عليه السلام بر ادامه ‌دادن نظام وصیت به فرزند خویش سفارش اكید كرده‌ است. در حدیثی از امام باقر عليه السلام نقل شده كه آدم عليه السلام به امر خدا شیث را در میان سایر فرزندان و خاندانش به عنوان وصی خود معرفی کرد و به او چنین فرمود:

**یَا بُنَيَّ! إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَهْبَطَنِي إِلَى الْأَرْضِ وَ جَعَلَنِي خَلِيفَتَهُ فِيهَا حُجَّةً لَهُ عَلَى خَلْقِهِ، فَقَدْ أَوْصَيْتُ إِلَيْكَ بِأَمْرِ اللَّهِ وَ جَعَلْتُكَ حُجَّةً لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ فِي أَرْضِهِ بَعْدِي فَلَا تَخْرُجُ‏ مِنَ‏ الدُّنْيَا حَتَّى تَدَعَ لِلهِ حُجَّةً وَ وَصِيّاً وَ تُسَلِّمَ إِلَيْهِ التَّابُوتَ وَ مَا فِيهِ كَمَا سَلَّمْتُهُ إِلَيْك ‏... و أَوْصِ وَصِيَّكَ أَنْ يَحْفَظَ بِالتَّابُوتِ وَ بِمَا فِيهِ فَإِذَا حَضَرَتْ وَفَاتُهُ أَنْ يُوصِيَ إِلَى خَيْرِ وُلْدِهِ وَ أَلْزَمِهِمْ لَهُ وَ أَفْضَلِهِمْ عِنْدَهُ وَ سَلَّمَ إِلَيْهِ التَّابُوتَ وَ مَا فِيهِ وَ لْيَضَعْ كُلُّ وَصِيٍّ وَصِيَّتَهُ فِي التَّابُوتِ وَ لْيُوصِ بِذَلِكَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ ... وَ احْذَرْ يَا هِبَةَ اللهِ وَ أَنْتُمْ يَا وُلْدِي، الْمَلْعُونَ قَابِيلَ وَ وُلْدَهُ فَقَدْ رَأَيْتُمْ مَا فَعَلَ بِأَخِيكُمْ هَابِيلَ فَاحْذَرُوهُ وَ وُلْدَه... .[41]

در برخی گزارش­های اهل سنت نیز اسامی اوصیاء، از حضرت آدم تا نوح عليه السلام موجود است. به عنوان مثال، آلوسی در تفسیرش، از كتاب «حُسنُ المحاضرة في اخبار المصر القاهرة» نوشتۀ سیوطی چنین نقل كرده ‌است:

**ذكر أئمة التاریخ أن آدم علیه الصلاة و السلام أوصى لابنه شیث –و كان فیه و في بنیه النبوة و الدین- و أنزل علیه تسع و عشرون صحیفة و أنه جاء إلى أرض مصر... و استخلف شیث ابنه أنوش و استخلف أنوش ابنه قینان و استخلف قینان ابنه مهلیائیل، و استخلف مهلیائیل ابنه یرد، و دفع الوصیة إلیه و علمه جمیع العلوم و أخبره بما یحدث في العالم، و نظر في النجوم و في الكتاب الذي أنزل على آدم علیه الصلاة و السلام، و ولد لیرد أخنوخ –و هو إدریس علیه الصلاة و السلام- و یقال له: هرمس، و كان الملك في ذلك الوقت محویل بن أخنوخ بن قابیل، و تنبأ إدریس علیه الصلاة و السلام و هو ابن أربعین سنة، و أراد به الملك سوءاً فعصمه الله تعالى و أنزل علیه ثلاثین صحیفة، و دفع إلیه أبوه وصیة جده و العلوم التي عنده... .[42]

 چهارم: مطابق روایات متواتر، حضور حجت حی در زمین و امكان استفاده و هدایت‌جویی از او، همواره برقرار است؛ اما این حجج الهی –چنان­که در همان روایات آمده- گاهی به امر خداوند در میان مردم مبعوث شده‌ و مأمور به دعوت علنی به سوی خدا شده‌اند و گاه در حال تقیه و سكوت هستند که در این صورت نااهلان آنها را نمی‌شناسند و مردمان شایسته به الهام و ارشاد الهی به سوی آنها رهنمون می‌شوند؛ این حالت اخیر همان دوران فترت حجت­های الهی است. به نص روایات، در دورۀ فترت پس از آدم تا بعثت نوح نیز حجج الهی در خفا و سكوت زندگی می‌كرده‌اند.

از روایات بر می‌آید که پس از وفات حضرت آدم، قابیل اقدام به تهدید شیث -كه وصی الهی آدم بود- کرد و او و دوستدارانش را به انزوا و سكوت كشاند؛ در نتیجه، جناب شیث به همراه عده‌ای، عزلت گزید و در جزیره‌ای به دور از دشمنان، چراغ عبادت خدا را روشن نگه داشت. در این دوران، عموم جامعه از وجود حجج الهی بی‌بهره بودند و ضلالت، مردم را فراگرفت. امام صادق عليه السلام ذیل آیۀ <فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین> فرمودند که امت واحدۀ مذکور در آیه، مردمانی بودند که هدایت، به آنها عرضه نمی­شد تا در معرض ایمان یا کفر قرار گیرند و از این رو، همگی در ضلالت بوده­اند:

**عن أبي عبدالله عليه السلام في قول الله <كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ‏> فقال: كان ذلك قبل نوح، قيل: فعلى‏ هدى‏ كانوا؟ قال: بل كانوا ضلالاً، و ذلك أنه لما انقرض آدم و صلح ذريته بقي شيث وصيه لا يقدر على إظهار دين الله الذي كان عليه آدم و صالح ذريته، و ذلك أن قابيل تواعده بالقتل كما قتل أخاه هابيل، فسار فيهم بالتقية و الكتمان، فازدادوا كل يوم ضلالاً، حتى لم يبق على الأرض معهم إلا من هو سلف، و لحق الوصي بجزيرة في البحر يعبد الله، فبدا لله تبارك و تعالى أن يبعث الرسل.[43]

از این حدیث درمی‌یابیم كه امت واحدۀ مذكور در آیات قرآن، كه صفت مردم پیش از بعثت نوح بوده‌است، اشاره به ضلالت و گمراهی گسترده‌ای دارد كه به جهت غیبت و تقیۀ حجج الهی از مردم، دامنگیر اكثریت قریب به اتفاق جامعه شده‌ بود. بدین ترتیب صفت امت واحده، اولاً، ناظر به ضلالت فراگیر است –چنان­كه در روایات فراوان ذیل آیه آمده ‌است- ثانیاً، ناظر به غالب بودن اهل ضلالت است. بدین ترتیب خود حجج الهی و افراد نادری كه به هدایت آنها متمسک بودند از آن استثنا می‌شوند. شیخ طوسی دربارۀ وجه تغلیب موجود در آیه می‌نویسد:

**فان قیل: إذا كان الزمان لا یخلوا من حجة كیف یجوز أن یجتمعوا كلهم على الكفر، قلنا: یجوز أن یقال ذلك على التغلیب، لان الحجة إذا كان واحداً أو جماعة یسیرة، لا یظهرون خوفاً و تقیة، فیكون ظاهر الناس كلهم الكفر بالله، فلذلك جاز الاخبار به على الغالب من الحال، و لا یعتد بالعدة القلیلة.[44]

نتیجۀ حاصل از بحث فوق این است كه دوران فترت آدم تا نوح عليه السلام دوران انقطاع اوصیاء و نبودِ حجت‌های الهی نبوده‌است، بلكه در اثر فشار و خطر ناشی از تهدیدات قابیل و قابیلیان، شیث و اوصیای او و شیعیان ایشان مجبور به كناره‌گیری از اجتماع و مخفی نمودن علم وهبی الهی خود شدند. در نتیجۀ سكوت و عدم هدایت‌كنندگی اوصیاء، جامعه كم­كم به سوی گمراهی رفت و این ضلالت آن قدر فراگیر شد كه اوصیاء و عدۀ اندک پیروانشان در جامعه نمی‌توانستند تظاهری داشته و دعوتی را آشکار کنند.

دورۀ دوم: بعد از حضرت عیسی عليه السلام تا قیام خاتم النبیین صلّي الله عليه و آله و سلّم

دورۀ فترت بعد از حضرت عیسی تا بعثت رسول‌الله، در مقایسه با دیگر زمان‌های فترت، از شهرت بیشتری برخوردار است. تفاسیر، آیۀ‌ 19 سورۀ مائده را به همین دوران -پس از عروج حضرت عیسی تا بعثت پیامبر اکرم- محدود می‌کنند.

روایات ناظر به این دوره، تأکید می‌كنند كه در آن زمان نیز، حجج الهی همواره در زمین حضور داشته‌اند و نظام وصایت الهی هم­چنان در جریان بوده‌است؛ اما در نیمی از این دوران، حجت­های الهی ظاهر و شناخته شده و در نیمی دیگر در خفا و غیبت بوده‌اند. نمونه‌ای از آن نصوص، به قرار ذیل است:

نخست: روایاتی كه بر وجود عالِم الهی در دوران فترت پیش از پیامبر خاتم تأکید می‌کنند و در عین حال بیان می‌دارند که در نیمی از این دوره -در حدود250 سال- حجت­های الهی ظهور و بروزی نداشتند:

**عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام قَالَ: كَانَ بَيْنَ عِيسَى عليه السلام وَ بَيْنَ مُحَمَّدٍ ؟ص؟-> خَمْسُمِائَةِ عَامٍ مِنْهَا مِائَتَانِ وَ خَمْسُونَ عَاماً لَيْسَ فِيهَا نَبِيٌّ وَ لَا عَالِمٌ‏ ظَاهِرٌ؛ قُلْتُ: فَمَا كَانُوا؟ قَالَ: كَانُوا مُسْتَمْسِكِينَ‏ بِدِينِ عِيسَى؛ قُلْتُ: فَمَا كَانُوا؟ قَالَ مُؤْمِنِينَ، ثُم‏ قَالَ: وَ لَا تَكُونُ الْأَرْضُ إِلَّا وَ فِيهَا عَالِم‏.[45]

دوم: دسته‌ای از اخبار هستند كه سلسلۀ اوصیاء را از زمان عروج حضرت عیسی عليه السلام تا بعثت پیامبر اسلام معرفی می‌کنند.[46]

سوم: گزارش­هایی مبنی بر وصایت شخصی موسوم به «آبی» نیز، وجود دارد. برخی روایات که آخرین اوصیای حضرت عیسی عليه السلام را معرفی كرده‌اند، «آبی» را به عنوان آخرین وصی برمی­شمرند. در این روایات آمده که جناب آبی، مواریث انبیاء را برای پیامبر خاتم ارسال کرد و پس از آن وفات کرد؛[47] شیخ صدوق در این باره می‌نویسد:

**براى خداوند حجّت­هاى بالغه‏اى وجود دارد و هيچ­گاه زمين از وجود رسولان یا انبياء یا اوصياء صلوات اللَّه عليهم خالى نبوده ‌است و به واسطۀ خوف و اسباب ديگر فتراتى هم داشته‏اند و در آن دوران اظهار دعوتى نمى‏كردند و امر خود را جز بر محرمان خود آشكار نمى‏نمودند تا آن­كه خداى تعالى محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود و آخرين اوصياى عيسى عليه السلام مردى بود كه به او «آبى» و يا «بالط» مى‏گفتند.

شیخ از طریق عبدالله بن بكير از امام صادق عليه السلام روايت می‌كند كه فرمود: «وصايت عيسى بن مريم عليه السلام سرانجام به مردى به نام "آبى" منتهى شد... .» هم چنین از طریق درست بن أبى منصور و ديگران، از امام صادق عليه السلام نقل می‌کند که سلمان فارسى بر دانشمندان بسيارى وارد شد و آخرين دانشمندى كه بر وى درآمد «آبى» بود و مدّتى نزد او ماند تا آن­كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ظهور كرد. آن­گاه آبى به او گفت: اى سلمان! آن کسی كه در جستجوى آنى، اینک در مكّه ظهور كرده ‌است. سلمان ؟ره؟-> به جانب او روان شد. ظاهراً جایگاه آبی نسبت به رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم ذهن درست بن ابی منصور را به خود مشغول کرده بود؛ زیرا وی، در زمان امام كاظم عليه السلام از ایشان می‌پرسد: آيا آبى بر رسول اكرم حجّت بود؟ امام می‌فرمایند: نه، و ليكن پيامبر وصاياى عيسى را از وى طلب و او نيز آنها را تسليم کرد. درست بن ابی منصور می‌گوید گفتم: آيا از آن رو كه بر پيامبر حجّت بود آنها را تسليم كرد؟ فرمود: اگر بر پيامبر حجّت بود که وصايا را تسليم ایشان نمى‏كرد. گفتم: پایان کار آبى چه شد؟ فرمود: به پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم و آن­چه كه آورده است ايمان آورد و وصايا را تسليم کرد و در همان روز درگذشت.

شیخ صدوق پس از نقل این موارد می‌نویسد:

**اين روايات دلالت دارد كه فترت به معناى اختفاء و پنهان شدن و اجتناب از علنی شدن و آشكار كردن دعوت است نه این­که به معنای از ميان رفتن شخص و ارتفاع عين چیزی باشد که دچار فترت است... .

ایشان باز در ادامه تصریح می‌کنند که:

**پس فترت به معنى خوددارى از اظهار امر و نهى است و لغت نيز بر آن دلالت دارد؛ مى‏گويند: فلانى از طلب فلان چيز باز ايستاد و در مطالبات و حوائج خويش سستى كرد و در اين قبيل، از فعل «فتر» استفاده مى‏شود و آن به معنى سستى كردن و باز ايستادن است و به معنى بطلان عين و شخص نيست و در همين معناست كه شخصى مى‏گويد: «اصابتني فترة» يعنى ضعفى مرا فرا گرفته ‌است.[48]

چهارم: علاوه بر روایات مذکور که ناظر به اوصیای حضرت عیسی بودند، روایاتی در منابع فریقین وجود دارند كه از وجود انبیایی مستقل حکایت میکنند که در آن سلسله نیستند. به طور خاص می‌توان به «خالد بن سنان عبسی» اشاره کرد که درست پیش از بعثت پیامبر اسلام، می‌زیسته ‌است. به عنوان نمونه، شیخ صدوق خبری را در این باره در كمال الدین نقل كرده ‌است؛[49] ایشان تصریح می‌کنند که اخبار مربوط به این نبی، نزد خاص و عام مشهور و غیرقابل ‌انكار است.[50] علامه مجلسی نیز در بحار الانوار چند گزارش حول این موضوع آورده و گفته ‌است كه اخبارِ دالّ بر نبی بودنِ این شخص، قوی‌تر و زیادتر از اخبار مخالف آن است.[51] در اخبار مربوط به خالد ‌بن ‌سنان، آمده كه وی آتشی را كه در منطقۀ زندگی او شعله‌ور بود و باعث وقوع مشكلاتی برای مردم آن­جا شده بود، معجزه‌وار خاموش كرد.[52] وجود امثال خالد بن سنان نیز گواه این امر است که فترت پیش از رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم به معنای گسستگی در سلسلۀ حجت­های الهی و از بین رفتن نظام هدایت و رجال الهی نبوده ‌است.

دورۀ سوم: دوران تقیۀ اوصیای پیامبر اسلام تا قیام قائم ‌آل ‌محمد

پیش از این، بیان شد که در روایات شیعه، اصطلاح دوران فترت، در مورد روزگار ائمۀ پیش از ظهور قائم ایشان نیز استعمال شده ‌است و در وصف حضرت قائم گفته شده است که: «الذی یملأها عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً، على فترة من الأئمة، كما أن رسول الله ؟ص؟-> بعث على فترة من الرسل.»[53]

چنان­چه بیان شد، عبارت «فترة من الائمة» به معنای «فترة بین الائمة» نیست؛ علاوه بر این، فترت را نمی‌بایست به گسستگی تفسیر کنیم بلکه معنای آن ضعف است. گزارش­های تاریخی شیعه این معنا (وقوع ضعف و کمیِ یاور برای اوصیای پیامبر) را دربارۀ امامان اهل بیت ؟عهم؟-> تأیید می‌کند.

پس از رسول خدا، امامان شیعه روی استضعاف را به خود دیدند؛  هنگامی که علی ‌بن‌ ابی‌طالب عليه السلام را به اکراه سوی مسجد می‌بردند تا با ابوبکر بیعت کند، رو به قبر رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم سخن هارون را تکرار کرد که: **<ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی>؛ این قوم مرا بی‌یاور ساختند و به ضعف کشاندند و بر آن بودند که خودم را نیز بکشند.[54]

این حالت غربت و ضعف، به خصوص در دوران آخرین امامان، تشدید شد تا جایی که سرانجام، امام دوازدهم برای حفظ جان، مجبور به عزلت و غیبت گردید. روایت «یملاها عدلاً... علی فترة من الائمة» تأییدی بر این مضمون متواتر در روایات شیعی است که خداوند قائم اهل‌بیت ؟عهم؟-> را پس از آن­که ایشان برای مدت طولانی به ضعف کشیده‌ می‌شوند برخواهد انگیخت تا قدرت و حاکمیت را به اهل‌بیت پیامبر و دوستدارانشان باز گرداند، پس از آن­که مدت­ها در خوف و ضعف بودند.[55]

بدین ترتیب فترت ائمه، همان ضعف و غربت اجتماعی آنها و نتیجۀ قهری استضعافی است که از ناحیۀ فراعنۀ روزگار حیاتشان گریبان­گیر آنها می‌شود و هرگز به معنای از دنیا رفتن آنها و گسسته ‌شدنِ سلسلۀ آنان نیست. مطابق روایت مزبور، قیام قائم هم در پی همان ضعف صورت می‌گیرد نه این­که ایشان، پس از به وجود آمدن گسستگی بین سلسلۀ امامان قیام کند. بهائیان، روایت مزبور را ناظر به منقطع شدن سلسلۀ حجت­های الهی میان سال­های 260 تا 1260ه.ق که قیام علی­محمد باب شیرازی با آن تنظیم شده بود، میخوانند؛ حال آن­که برداشت ایشان نه تنها با روایات متواتر استمرار حجج الهی ناسازگار است، بلکه با معنای ریشه‌ای فترت نیز نمی‌خواند.[56]

علاوه بر این، روایات متعددی وجود دارد که تصریح می‌کند امام، حتی در زمان غیبت نیز زنده ‌است و از دنیا نمی‌رود و سخن قائلان به انقطاع میان امامان پذیرفتنی نیست:

  1. امام حسن مجتبی عليه السلام در حدیثی تصریح می‌کنند که خداوند عمر قائم را در دوران غیبت طولانی می‌کند:

**يُطِيلُ‏ اللَّهُ‏ عُمُرَهُ‏ فِي غَيْبَتِهِ ثُمَّ يُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِي صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ذَلِكَ لِيُعْلَمَ‏ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

این روایت تصریح دارد که فترت ائمه نمی‌تواند به معنای نبودن امام، در دوران غیبت باشد.

  1. یكی از شیعیان، موسوم به حازم، از امام صادق عليه السلام نقل می‌کند که ایشان نسبت به تصدیق هرگونه شایعه مبنی بر فوت قائم در دوران غیبت هشدار دادهاند:

*«إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَتَيْنِ‏ يَظْهَرُ فِي الثَّانِيَةِ فَمَنْ جَاءَكَ يَقُولُ إِنَّهُ نَفَضَ يَدَهُ مِنْ تُرَابِ قَبْرِهِ فَلَا تُصَدِّقْهُ.»[57] امام می‌فرمایند که صاحب این امر دو غیبت خواهد داشت و در این دو غیبت، بیشک زنده خواهد ماند و هیچ گزارشی را دربارۀ مرگ او نباید تصدیق كرد.

  1. سید اسماعیل حمیری، شاعر پرآوازۀ شیعی، پس از کناره‌گیری از کیسانیه و تشرف به تشیع جعفری، در گفتگویی با امام صادق عليه السلام از غیبت و این­که موعود غایب کیست، سؤال می‌كند؛ امام می‌فرماید:

**إِنَّ الْغَيْبَةَ سَتَقَعُ بِالسَّادِسِ مِنْ وُلْدِي وَ هُوَ الثَّانِي عَشَرَ مِنَ الْأَئِمَّةِ الْهُدَاةِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّه‏... وَ اللَّهِ لَوْ بَقِيَ فِي غَيْبَتِهِ مَا بَقِيَ‏ نُوحٌ‏ فِي قَوْمِهِ لَمْ يَخْرُجْ مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى يَظْهَرَ فَيَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.[58]

ایشان با در نظر داشتن اعتقاد قبلی سید حمیری به غیبت محمد بن ‌حنفیه و نیز مرگ او، تأكید می‌كنند كه امام غائب محمد بن‌‌ حنفیه نیست، بلکه این ششمین فرزند از نسل ایشان است که غیبت خواهد داشت؛ با این وصف که در تمام مدت غیبت، هرچند که به قدر زندگی نوح در میان قومش به طول انجامد، هرگز نخواهد مُرد و به هیچ معنا با زندگی دنیوی وداع نخواهد کرد.

علاوه بر این، روایاتی وجود دارد، که تصریح می‌کند امام غائب نه تنها تا روز ظهور خویش زنده ‌است، بلکه آثار علم و هدایت ایشان نیز برای کسانی که اهل استفاده باشند برقرار می‌ماند.[59] امام صادق عليه السلام در نقلی می‌فرمایند:

**وَ لَمْ تَخْلُ‏ الْأَرْضُ‏ مُنْذُ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ حُجَّةٍ لِلهِ فِيهَا ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ غَائِبٍ مَسْتُورٍ وَ لَا تَخْلُو إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ مِنْ حُجَّةٍ لِلهِ فِيهَا وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْبَدِ الله‏.[60]

راوی از ایشان سؤال می‌كند كه مردم از حجتی كه غایب و پوشیده ‌است، چه منفعتی حاصل می‌كنند؟ در پاسخ امام می‌فرمایند: «كَمَا يَنْتَفِعُونَ بِالشَّمْسِ إِذَا سَتَرَهَا السَّحَاب‏.»[61] بدین ترتیب، امام صادق اولاً بر لزوم وجود امام در زمین و منقطع نشدن سلسله امامت و ثانیاً بر آثار هدایتی امام، حتی اگر غائب باشد، تأکید می‌کنند.

در گفتگویی دیگر میان جابر بن ‌عبدالله انصاری با پیامبر، به مناسبت نزول آیۀ اولوالامر، به همین موضوع تصریح شده‌ است. پیامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در پاسخ جابر كه از چگونگی انتفاع شیعیان دوازدهمین امام از حجت غایب می‌پرسید، فرمودند:

**وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ وَ يَنْتَفِعُونَ‏ بِوَلَايَتِهِ فِي غَيْبَتِهِ كَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ تَجَلَّلَهَا سَحَاب‏.[62]

لازم به ذکر است که معنای گوهری واژۀ فترت و نیز شواهد تاریخی، نشان می‌دهد که دوران فترت را نباید به دورۀ غیبت امام دوازدهم منحصر بدانیم؛ هر چند برخی مخالفان بر آنند که فترت را به معنای انقطاع بگیرند و آن را به ناروا منحصر در دوران غیبت امام دوازدهم کنند، ولی معنای گوهری فترت ناظر به دوران ضعف اجتماعی ائمه ‌است و این دوران، منحصر در عصر غیبت نیست بلکه عصر غیبت، بخشی از آن به شمار می‌رود. برای اشاره به این دوران در روایات از تعبیر «هُدنه» نیز استفاده شده ‌است.[63] هدنه نیز به معنی سکون و سازش و عدم خروش است و از لحاظ معنایی با واژۀ فترت همبستگی دارد.[64] در روایات شیعه تصریح شده كه آثار هدایت ائمه به طور کلی در دوران هدنه و از جمله دوران غیبت برقرار است و مهادنه با دشمن غالب، مانع حضور و اثرگذاری حجت­های الهی برای طالبان حقیقت و صاحبان باطن پاک نمی‌گردد.

در روایتی كه از طرق مختلف از امیرالمؤمنین عليه السلام نقل شده ‌است ایشان فرموده‌اند که زمین از حجج الهی خالی نمی‌گردد، خواه حجتی که علی­رغم آشكار بودن اطاعت نشود، خواه حجتی که خائف و پنهان باشد؛ ضرورت وجود حجت از آن روست كه دوستان خدا پس از هدایت، گمراه نشوند. در ادامۀ برخی از نقل­های این روایت مشهور، از دوران خوف و خفای حجت­های الهی با عنوان دوران «هدنه» یاد شده و از پیروان اندک حجت­های الهی که حتی در ایام هدنه، متأدب به آداب امامان خویش هستند، تمجید شده ‌است:

**يَتَأَدَّبُونَ بِآدَابِهِمْ وَ يَنْهَجُونَ نَهْجَهُمْ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَهْجُمُ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْإِيمَانِ فَتَسْتَجِيبُ أَرْوَاحُهُمْ لِقَادَةِ الْعِلْم‏.

پیروان حجج الهی به آداب ایشان رفتار كرده و به روش آنها گام برمی‌دارند و در نتیجه، علمی همراه با حقیقت ایمان، به سویشان سرازیر می‌شود. سپس آن حضرت، دربارۀ احوال آنان و امامانشان در دولت باطل بیان می­دارند كه در شرایط چیرگی ستم، كاملاً بی‌صدا و در سكوت، در انتظار دولت حق هستند:

«فَعُلَمَاؤُهُمْ وَ أَتْبَاعُهُمْ خُرْسٌ‏ صُمْتٌ‏ فِي دَوْلَةِ الْبَاطِلِ مُنْتَظِرُونَ لِدَوْلَةِ الْحق.»

و در نهایت، از این وضعیت به حال هدنه تعبیر می‌كنند و از صبرشان در ایام مهادنه اظهار خرسندی می‌فرمایند:

«طُوبَى لَهُمْ عَلَى صَبْرِهِمْ عَلَى دِينِهِمْ فِي حَالِ هُدْنَتِهِمْ وَ يَا شَوْقَاهْ إِلَى رُؤْيَتِهِمْ فِي حَالِ ظُهُورِ دَوْلَتِهِم‏.»[65]

ایشان در جایی دیگر نیز می‌فرمایند كه در دوران هُدنه، حتی اگر امام مردم غایب شود و جسمش از یارانش مخفی گردد، علمی كه پیشتر، از ائمه منتشر شده بود، از میان پیروان حجت خدا زائل نمی‌شود و آداب آنها در قلبهایشان پایدار می‌ماند و به آن عمل می‌كنند.

**اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ حُجَجٍ فِي أَرْضِكَ حُجَّةٍ بَعْدَ حُجَّةٍ عَلَى خَلْقِكَ يَهْدُونَهُمْ إِلَى دِينِكَ وَ يُعَلِّمُونَهُمْ عِلْمَكَ كَيْلَا يَتَفَرَّقَ أَتْبَاعُ أَوْلِيَائِكَ ظَاهِرٍ غَيْرِ مُطَاعٍ أَوْ مُكْتَتَمٍ يُتَرَقَّبُ، إِنْ غَابَ عَنِ النَّاسِ شَخْصُهُمْ فِي حَالِ هُدْنَتِهِمْ فَلَمْ يَغِبْ عَنْهُمْ قَدِيمُ مَبْثُوثِ عِلْمِهِمْ وَ آدَابُهُمْ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ مُثْبَتَةٌ فَهُمْ بِهَا عَامِلُون‏.[66]

همداستان با نصوصی که تداوم وجود مردان الهی را در "ایام هُدنه" مورد تأکید قرار می‌دهد، نقلی است که در ابتدای مقاله بدان اشاره شد و امیرالمؤمنین در آن بر وجود مردان بیداردلی که خداوند چراغ دل آنها را در «ازمان الفترات» افروخته نگه می‌دارد تصریح می‌کنند. ایشان در این روایت شریف تصریح می‌کنند كه خداوند هرگز در دوره­های فترت، زمین را از مردانی هوشیار، که مُلهَم به الهامات او باشند، خالی نگذاشته و نمی‌گذارد؛ مردانی که چراغ فکرشان به نور هدایت الهی روشن شده و در دوران‌های فترت نیز دیگران را به سوی خدا و تقوای الهی می‌خوانند:

**وَ مَا بَرِحَ لِلهِ، عَزَّتْ آلَاؤُهُ، فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ‏ الشُّبُهَات‏... .[67]

این خطبه‌ به صراحت نشان می‌دهد که هرگز نباید «ازمان الفترات» را به مفهوم دوران‌های خالی از نورانیت الهام الهی و راهنمایان ربانی، تفسیر کرد. به تعبیر دیگر، این نص شریف که از دوران­های فترت سخن میگوید، نه تنها مؤید انقطاع در سلسلۀ حجج الهی نیست، بلکه از شواهد درستی عقیده به پیوستگی دائمی سلسلۀ حجت­های الهی، حتی در دوران­های فترت، است.

جمع میان فترت و خالی نشدن زمین از حجت، شواهد روایی و تاریخی دیگری نیز دارد؛ به عنوان نمونه می‌توان به یک گزارش از زیدیه اشاره کرد؛ ابوالفرج اصفهانی در الاغاني می‌نویسد: **چون عبدالله بن یحیی (طالب الحق) در سال 129 ه.ق به سمت صنعا لشکر کشید و قیامش به پیروزی و فتح یمن انجامید، خطبه‌ای خواند و در آن چنین گفت: «أيها الناس! إنّ من رحمة الله أن جعل في كلّ فترة بقايا من أهل العلم يدعون من ضلّ إلى الهدى‏»؛[68] ای مردم! یکی از جلوه‌های رحمت خدا بر بندگان آن است که در هر فترتی، بازماندگانی از اهل علم را قرار می‌دهد که گمراهان را به هدایت فرا بخوانند.

از آن­چه گذشت روشن می‌شود که سلسلۀ حجت­ها و مردان هدایتگر الهی، در هیچ یک از سه دورۀ مشهور فترت، و از جمله دوران غیبت امام دوازدهم، از هم گسسته ‌نشده و وجه مشترک این سه دوره، ضعف و خوف و تقیه‌ای است که بر آن بزرگان و پیروانشان عارض شده ‌است و همین وجه مشترک، وجه تسمیۀ این ادوار به زمان­های «فترت» است. بررسی میدانی وضعیت حجت­های الهی نیز مؤید برداشت لغوی تحقیق حاضر از واژۀ فترت بود و بدین ترتیب نیازی به تأویل نصوص مورد بحث و کنار گذاشتن روایت «فترة من الائمة» نیست.

سخن پایانی

یکی از رهیافت­های قابل بررسی در حوزۀ امامت، رهیافت «امامت اعم» در کنار دو رهیافت «امامت عامه» و «امامت خاصه» است. اندیشمندان شیعه در طول روزگار، سه گفتمان را برای اثبات حقانیت شیعه در حوزۀ امامت پیش گرفته­اند:

  1. گفتمان امامت خاصه: در این گفتمان، دلایل خاص امامت امیرالمؤمنین علی عليه السلام (یا دیگر امامان) مورد بررسی قرار گرفته و از این رهگذر به اثبات حقانیت تشیع می‌پردازند.
  2. گفتمان امامت عامه: در این گفتمان، دلایل لزوم وجود امام منصوص بعد از پیامبر را، که تا قیام قیامت حافظ دین ایشان باشد، مورد بررسی قرار می‌دهند و شیعه را به عنوان تنها گروهی که پایبند به اصل امامت عامه هست معرفی می‌کنند.
  3. گفتمان امامت اعم: در این گفتمان، موضع بحث، به خدا و هدایتگری او در تمام اعصار بر می‌گردد و روشن می‌شود که نفی تفویض از ساحت خداوند و جلالت و حکمت پروردگار اقتضا می‌کند که زمین، مادامی که انسان­های مختار بر روی آن باشند، هرگز از هادیان و حجت­های الهی خالی نباشد. در این گفتمان، موضوع امامت به نحو اعمّ با سلطنت لایزال الهی بر عالم تشریع ارتباط مییابد و از این رو شامل همۀ اعصار، چه پیش از بعثت نبوی و چه پس از آن، می‌شود.

گفتمان امامت اعم و عقیده به خالی نماندن زمین از حجت، از عصر آدم تا قیام قیامت، بخش مهمی از روایات شیعی را به خود اختصاص داده ‌است و علمای متقدم شیعه، اعم از محدث و متکلم، توجه ویژه‌ای به آن نشان می‌دادند. با این حال، این گفتمان، در کتب کلامی متأخر کمتر مورد تأکید قرار گرفته ‌است. در نتیجه، عموم شیعیان نیز نسبت به آن اطلاعات روشنی ندارند. چه بسا، وجود برخی چالش­ها و ابهامات است که باعث کمرنگ شدن توجه به این اصل اعتقادی کهن و پرشاهد شیعی شده ‌است. گشودن جدی باب گفتمان امامت اعمّ در پژوهش­ها و نیز تبلیغات شیعی، لوازمی دارد که از جملۀ آنها پاسخ به چالش دوران­های فترت و تبیین این نکته ‌است که اصل استمرار حجت­های الهی حتی در اعصار فترت نیز نقض نشده ‌است.

رفع شبهاتی همچون انقطاع‌پنداریِ فترت می‌تواند ما را به درک بهتری از اصل اعتقادی استمرار حجت­های الهی از عصر حضرت آدم تا قیام قیامت، به عنوان یکی از باورهای کهن شیعه، نزدیک­تر کند؛ اصلی که از دیرباز مورد توجه دانشوران امامیه بوده و توجه دوبارۀ به آن به عنوان «گفتمان امامت اعم» می‌تواند ظرفیت جدیدی را در معارف و کلام شیعی بگشاید.[69]

پژوهش حاضر در همین راستا، در مقام تبیین سازگاری روزگاران فترت با اصل استمرار حجت­های الهی دو مسیر را پیش گرفته بود؛ این دو مسیر عبارت بودند از «بررسی لغوی کلمۀ فترت» و «بررسی سه دورۀ مهم از ادوار فترات». نتیجۀ این بررسی‌ها آن شد که واژۀ فترت به معنای انقطاع و از بین رفتنِ موضوع فترت نیست، بلکه به معنای از جوش و خروش و شدت و حدّت افتادن آن موضوع است. در نتیجه، دوران­های فترتِ رسولان و اوصیاء نیز تنها ناظر به دوران­های قلّت یاور و تقیه و از جوش و خروش افتادن ایشان است که به خانه‌نشینی و عزلت و غیبت آنان انجامیده و هرگز به معنای انقطاع در سلسلۀ به هم پیوستۀ هادیان و حجت­های الهی نیست.

 

 

فهرست منابع

  1. نهج البلاغه (سخنان امیر مؤمنان عليه السلام)، گردآوری شریف رضی، چاپ اول: هجرت، قم، 1414ق. ‏
  2. ابن اثیر، ابی الحسن علی بن ابی الکرم، النهایة فی غریب الحدیث، چاپ چهارم: مؤسسة إسماعیلیان للطباعة و النشر و التوزیع، قم، 1364ش.
  3. صدوق، محمد بن علی، الأمالي، چاپ اول: مركز الطباعة و النشر في مؤسسة البعثة، قم، 1417ق.
  4. ----------، علل الشرائع، منشورات المكتبة الحیدریة، نجف، 1385ق.
  5. ----------، عیون أخبار الرضا عليه السلام، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بیروت، 1404ق.
  6. ----------، كمال الدین و تمام النعمة، مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، 1405ق.
  7. ----------، من لا یحضره الفقیه، چاپ دوم: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسین، قم.
  8. ابن فارس، ابوالحسین احمد، معجم مقاییس اللغة، مكتبة الإعلام الإسلامي، 1404ق.
  9. ابن كثیر الدمشقي، اسماعیل، البدایة و النهایة، چاپ اول: دار إحیاء التراث العربي، بیروت، 1408ق.
  10. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، نشر ادب حوزه، قم، 1405ق.
  11. ابو الفرج الأصفهاني، علی، الأغاني، دار صادر، بيروت.
  12. استرآبادى، على، تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، تصحیح حسين استاد ولى، چاپ اول: مؤسسة النشر الإسلامي، قم‏، 1409ق.‏
  13. راغب اصفهانی، حسین، مفردات غریب القرآن، چاپ دوم: دفتر نشر کتاب، 1404ق.
  14. آلوسی، محمود، روح المعاني في تفسیر القرآن العظیم، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
  15. برقی، احمد بن محمد، المحاسن، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1370ق.
  16. جاحظ، عمرو بن بحر، رسائل جاحظ، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، مکتبة الخانجی، قاهرة، 1384ق.
  17. جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، چاپ چهارم: دار العلم للملایین، بیروت، 1407ق.
  18. راوندی، قطب الدین سعید بن هبة الله، الخرائج و الجرائح، چاپ اول: مؤسسة الإمام المهدي ؟عج؟->، قم، 1409ق.
  19. ----------، قصص الأنبیاء، چاپ اول: الهادي، قم، 1418ق.
  20. زبیدی حسینی، محب الدین سید محمد مرتضی، تاج العروس، دار الفكر للطباعة و النشر، بیروت، 1414ق.
  21. سدهی اصفهانی، میرزا نعیم، جنات نعیم، موسسۀ ملی مطبوعات امری، 130 بدیع.
  22. سویدی البغدادی، محمد امین، سبائك الذهب في معرفة قبائل العرب، چاپ اول: دار الکتب العلمیة، بیروت.
  23. طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، المسترشد، چاپ اول: مؤسسة الثقافة الإسلامیة لكوشانبور، قم، 1415ق.
  24. طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، چاپ اول: دار الثقافة للطباعة و النشر و التوزیع، قم، 1414ق.
  25. ----------، التبیان، چاپ اول: مكتب الإعلام الإسلامي، 1409ق.
  26. ----------، الفهرست، چاپ اول: مؤسسة نشر الفقاهة، قم، 1417ق.
  27. عدة محدثین، الأصول الستة عشر، چاپ دوم: دار الشبستري للمطبوعات، قم، 1405ق.
  28. عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشي، المكتبة العلمیة الإسلامیة، تهران.
  29. فراهیدی، خلیل، كتاب العین، چاپ دوم: موسسة دار الهجرة، 1409ق.
  30. فیروزآبادی، مجدالدین محمد بن ‌یعقوب، القاموس المحیط، مؤسسة الرسالة للطباعة و النشر، بيروت، 1426ق.
  31. قمی، علی بن إبراهیم، تفسیر القمي، چاپ سوم: مؤسسة دار الكتاب للطباعة و النشر، قم، 1404ق.
  32. قمی، علی بن بابویه، الإمامة و التبصرة، چاپ اول: مدرسة الإمام المهدي ؟عج؟->، قم، 1404ق.
  33. کلینی، محمد بن یعقوب، الكافي، چاپ پنجم: دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1363ش.
  34. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، چاپ دوم: دار إحیاء التراث العربي، بیروت، 1403ق.
  35. مسعودی، علی بن حسین، أخبار الزمان، چاپ دوم: دار الأندلس للطباعة و النشر، بیروت، 1385ق.
  36. [مسعودی ، علی بن حسین؟]، اثبات الوصیة للامام علي بن ابي طالب، موسسۀ انصاریان، قم، 1417ق.
  37. نعمانی، محمد بن إبراهیم، كتاب الغیبة، چاپ اول: نشر صدوق، تهران، 1397ق.

 


[1] دانشجوی دکتری علوم قرآن و حدیث، دانشگاه فردوسی مشهد. این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

[2] دانشجوی دکتری علوم قرآن و حدیث، دانشگاه تهران. این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

[3]. مائده: 19.

[4]. شریف رضی، محمد بن حسین (گردآورنده)، نهج البلاغه، ص121.

[5]. شریف رضی، محمد بن حسین (گردآورنده)، ‏نهج البلاغه، ص342.

[6]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 1/341.

[7]. ‏سدهی اصفهانی، نعیم،‏ جنات نعیم، 1/14.

[8]. شیخ صدوق در بحث مفصلی در اواخر كتاب كمال الدین در مورد فترت ائمه و رسل، می‌گوید: «خالی شدن زمین از حجت برای مدتی، مخالف روایاتی است كه تعداد آنها جداً زیاد است و توسط جمیع طبقات شیعه و فرق آن نقل شده و آنها را هیچ كس انكار یا رد یا تأویل نكرده است. اجماع شیعه بر این است كه زمین از حجتی حی که می‌توان او را شناخت خالی نمی‌گردد، خواه آن حجت، چیره و مشهور باشد، خواه خائف و پنهان». صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، 2/656. برای نمایان ساختن تواتر معنوی مزبور در تحقیقی موسوم به «استمرار حجت­های الهی» نوشتۀ مهدیه رجایی، انبوهی از این روایات معرفی شده‌اند.

[9]. جاحظ، عمرو بن بحر، رسائل الجاحظ، 3/256.

[10]. فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، 8/114–115.

[11]. جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، 2/777.

[12]. ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، 4/470.

[13]. راغب اصفهانی، حسین، مفردات، ص371.

[14]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، 5/43.

[15]. فیروزآبادی، محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، 1/454.

[16]. در میان کاربردهای فتر، تنها به یک کاربرد به عنوان کاربرد شاذ اشاره شده و آن فاصله بین نوک دو انگشت است. اگر فترت رسولان به معنای فاصله آنها بود می‌بایست ابن فارس و دیگران این کاربرد را هم جزو شذوذ بیان می‌کردند، در حالی که تصریحی به شذوذ این کاربرد نشده است؛ «و مما شذ عن هذا الباب الفتر ما بین طرف الإبهام و طرف السبابة إذا فتحتهما.» ابن فارس، همان؛ با این حال به نظر می‌رسد حتی برای این کاربرد اشتقاقی نیز می‌توان مطابق گوهر معنایی واژه وجهی یافت؛ وجهی که به نرمی و نبود حدّت و تیزی کنارۀ انگشتان باز گردد.

[17]. فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، 8/114.

[18]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، 5/43.

[19]. فراهیدی، خلیل بن احمد، همان.

[20]. جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، 2/777.

[21]. ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، 4/470.

[22]. راغب اصفهانی، حسین، مفردات، ص371.

[23]. ابن منظور، محمد بن مکرم، همان.

[24]. جوهری، اسماعیل بن حماد، همان.

[25]. ابن منظور، محمد بن مکرم، همان.

[26]. همان.

[27]. فیروزآبادی، محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، 2/107.

[28]. ابن فارس، احمد، همان.

[29]. راغب اصفهانی، حسین، همان؛ روایتی که راغب به آن اشاره کرده، در کتاب کافی، با روشنی بیشتری نقل شده است: «عن أبي‌جعفر عليه السلام قال: قال رسول الله ؟ص؟->: ألا إن لكل عبادة شرة ثم تصیر إلى فترة فمن صارت شرة عبادته إلى سنتي فقد اهتدى و من خالف سنتي فقد ضل و كان عمله في تباب.» کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 2/85.

[30]. جاحظ، عمرو بن بحر، رسائل الجاحظ، 3/256.

[31]. جاحظ در مقدمۀ عبارت مزبور می‌نویسد: از آن­جا که قوت روایات در گذر زمان ممکن است به ضعف تبدیل شود، خداوند در منتهی­الیه هر فترتی علائم و امارات را منصوب می­دارد تا قوت اخبار را به آنها بازگرداند و اموری را که نزدیک به اندراس است (و نه این­که مندرس شده) را دوباره نیرو و قوت بخشد. جاحظ تأکید می‌کند که فترت اخبار و متون دینی هرگز به معنای انعدام و انقطاع و اندراس آنها نیست: «... فلما كان هذا مخوَّفاً و كان غير مأمون على المتقادم منه، وضع اللّه تعالى لنا على رأس كل فترة علامة و على غاية كل مدة أمارة ليُعيد قوة الخبر و يُجدّد ما قد همّ بالدروس من أنباء المرسلين عليهم الصلاة و السلام أجمعين، لأن نوحاً عليه السلام هو الذي جدّد الأخبار التي كانت في الدهر الذي بينه و بنى آدم عليه السلام حتى منعها الخلل و حماها النقصان بالشواهد الصادقة و الامارات القائمة. و ليس أن أخبارهم و حججهم قد كانت درست و أفلت! بل حين همّت بذلك و كادت، بعثه اللّه عز و جل بآياته لئلا تخلو الأرض من حججه، و لذلك سموا آخر الدهر الفترة، و بين الفترة و القطعة فرق. فاعرف ذلك!» همان.

[32]. راغب اصفهانی، حسین، مفردات، ص371.

[33]. ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهایة، 3/408.

[34]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، 5/43.

[35]. بقره: 213.

[36]. راوی اصل زید نرسی به امام صادق عليه السلام نسبت می‌دهد که ایشان فرموده است: «قَدْ كَانَتْ الْأَرْضُ وَ لَيْسَ‏ فِيهَا رَسُولٌ وَ لَا نَبِيٌّ وَ لَا حُجَّةٌ، وَ ذَلِكَ بَيْنَ آدَمَ وَ نُوحٍ فِي الْفَتْرَةِ، وَ لَوْ سَأَلْتَ هؤُلَاءِ عَنْ هَذَا، لَقَالُوا: لَنْ تَخْلُوَ الْأَرْضُ مِنَ الْحُجَّةِ وَ كَذَبُوا، إِنَّمَا ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ بَدَا لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِيهِ‏ فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ‏ وَ قَدْ كَانَ بَيْنَ عِيسَى‏ وَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ فَتْرَةٌ مِنَ الزَّمَانِ لَمْ يَكُنْ فِي الْأَرْضِ نَبِيٌّ وَ لَا رَسُولٌ وَ لَا عَالِمٌ، فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً ؟ص؟-> بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ دَاعِياً إِلَيْهِ.» الأصول الستة عشر، ص198. در این روایت به خالی بودن زمین از هر گونه حجت و عالم الهی قبل از حضرت نوح عليه السلام تصریح شده و بر این­که وجود رسول و عالم الهی در زمین امری بدیع و بدائی پس از بعثت حضرت نوح بوده اشاره دارد. این مضمون، مخالف با عقیدۀ اجماعی و روایات متواتر شیعه دربارۀ خالی نماندن زمین از حجت و عالم الهی از زمان حضرت آدم تا قیام قیامت است.

بدین ترتیب حدیث مزبور، روایتی واحد و شاذ به شمار میآید که از سوی نقادان حدیث، متروک واقع شده و به نظر می‌آید در آن دستکاری صورت گرفته باشد. شاهد این دستکاری روایات مشابه، ذیل آیۀ <فبعث الله النبیین> است. عیاشی ذیل همان آیه، روایات مشابهی را با مضمون مشترک، یعنی بدا در ارسال رسل و انذار امم پس از بعثت حضرت نوح، نقل می‌کند، ولی به عکس روایت موجود در اصل زید نرسی، در هیچ کدام از آن روایات، وجود عالم و حجت الهی قبل از حضرت نوح نفی نمی‌شود و تنها وجود رسولانی که آشکارا به انذار و تبشیر مردم بپردازند نفی می­گردد؛ به خصوص، در روایت منقول از مسعده، حتی بر وجود اوصیا در همان دوران فترت نیز تأکید می‌شود و موضوع بدای الهی تنها به ارسال نوح برای تبدیل خوف و خفای اوصیای آدم به امن و ظهور معطوف می‌گردد.

تفاوت مضمونی نقل عیاشی با نقل نرسی احتمال دستکاری را در روایات اصل نرسی افزایش می‌دهد. جالب آن­که شیخ صدوق دربارۀ نسخه‌ای از اصل زید نرسی که در دسترس داشته و احتمالاً همان هم امروز به دست ما رسیده، گفته است که کتابی موضوع و تقلبی است و واضع آن را هم معرفی کرده است. شیخ طوسی در فهرست می‌نویسد: «زيد النرسي و زيد الزرّاد لهما أصلان. لم يروهما محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه، و قال في فهرسته: لم يروهما محمّد بن الحسن بن الوليد، و كان يقول: هما موضوعان، و كذلك كتاب خالد بن عبداللّه بن سدير و كان يقول: وضع هذه الأصول محمّد بن موسى الهمداني.» طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ص201.

[37]. صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ص213-216.

[38]. برخی از روایاتی كه به وصایت شیث اشاره دارند را در منابع زیر ببینید: صدوق، محمد بن علی، علل الشرایع، 1/19؛ طبری آملی، محمد بن جریر بن رستم، المسترشد في إمامة علي بن أبي طالب عليه السلام‏، ص282؛ قطب الدین راوندی، سعید، الخرائج و الجرائح، 2/922-924؛ مسعودی، علی بن حسین، اثبات الوصیة، ص22و24؛ عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، 1/104و306؛ صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ص212-215.

[39]. همو، من لا یحضره الفقیه، 4/175، ح5402؛ همو، کمال الدین، ص212؛ طوسی، محمد بن حسن، الأمالي، ص442؛ قطب الدین راوندی، سعید، قصص الأنبیاء، ص371.

[40]. مسعودی، علی بن حسین، اخبار الزمان، ص76.

[41]. عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، 1/306.

[42]. آلوسی، محمود، روح المعاني، 3/366.

[43]. عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، 1/104؛ نیز ر.ک: صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، ص213-216.

[44]. طوسی، محمد بن حسن، التبیان، 2/194.

[45]. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، 14/346-348، ح 5و6و7.

[46]. صدوق، محمد بن علی، همان، ص226-228.

[47]. «عن أبي منصور الواسطي أنه سأل أبا الحسن الأول، یعني موسى بن جعفر عليه السلام: أ كان رسول الله ؟ص؟-> محجوجاً بآبي؟ قال: لا، و لكنه كان مستودعاً لوصایاه فسلمها إلیه علیه السلام، قال: قلت: فدفعها إلیه على أنه كان محجوجاً به؟ فقال: لو كان محجوجاً به لما دفع إلیه الوصایا، قلت: فما كان حال آبي؟ قال: أقر بالنبي ؟ص؟-> و بما جاء به و دفع إلیه الوصایا و مات آبي من یومه.» صدوق، محمد بن علی، همان، 2/656.

[48]. همان، 2/666. متن ترجمه، برگرفته از بازگردان دکتر منصور پهلوان است.

[49]. همان، 2/660؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، 8/342.

[50]. صدوق، محمد بن علی، همان، ص659.

[51]. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، 14/448-451.

[52]. این آتش به «نار الحرتین» معروف بوده‌ است. در منابع تاریخی، در فصلی كه آتش‌های معروف عرب جاهلی در آن ذكر شده، این آتش و نام خالد بن‌ سنان آمده است. در بعضی منابع، خالد بن‌ سنان، به تحقیق، نبی معرفی شده است. ر.ک: سویدی، محمد امین، سبائك الذهب، ص463؛ و در برخی دیگر فقط به ذكر ماجرا پرداخته شده و سخن از نبوت او در میان نیست. ر.ک: ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، 2/268.

[53]. کلینی، محمد بن یعقوب، همان، 1/341.

[54] . عیاشی، محمد بن مسعود، تفسير عياشی، ‏2/67.

[55]. این مطلب اشاره به آیۀ سوم سورۀ قصص دارد که می‌فرماید: <و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا في الارض و نجعلهم الائمة و نجعلهم الوارثین> آیۀ مزبور، در روایات شیعه به دوران قیام مهدوی و رجعت اهل بیت پس از قیام تأویل شده است، توضیح این­که، مستضعفان مذکور در آیه، در این امت به امامان ستمدیدۀ پیش از قیام قائم عليه السلام دلالت دارد. استرآبادی، شرف­الدین علی، تأويل الآيات الظاهرة، ص406.

[56]. سدهی اصفهانی، نعیم، جنات نعیم، 1/14.

[57]. نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص172.

[58]. صدوق، محمد بن علی، کمال الدین، 1/33-35.

[59]. در روایت مزبور از تعبیر «إِنَّهُمْ لَيَسْتَضِيئُونَ بِنُورِه‏» استفاده شده که با توجه به باب استفعال، می‌تواند به منسد نبودن باب استفاده علمی از امام در عصر غیبت و وجاهت استمداد معنوی از ایشان اشاره داشته باشد.

[60]. مضمون این عبارات در حدیث مشهور کمیل هم آمده است. ر.ک: مقالۀ همین نویسندگان با همکاری محمد قندهاری با عنوان «نقش احادیث مشهور در شکل‌گیری باور شیعه به پیوستگی سلسلۀ امامت»، فصلنامۀ امامت پژوهی، 17/75-112.

[61]. صدوق، محمد بن علی، الامالي، ص252–253؛ همان، ص207.

[62]. همو، کمال الدین، 1/253.

[63]. به عنوان نمونه به موارد زیر بنگرید: امام صادق عليه السلام خطاب به عمار ساباطی دربارۀ خوف مؤمنان در دولت باطل و ایام هدنه می‌فرمایند: «وَ اللَّهِ عِبَادَتُكُمْ فِي السِّرِّ مَعَ إِمَامِكُمُ الْمُسْتَتِرِ فِي دَوْلَةِ الْبَاطِلِ و تَخَوُّفُكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ فِي دَوْلَةِ الْبَاطِلِ و حَالِ الْهُدْنَةِ أَفْضَلُ مِمَّنْ يَعْبُدُ اللَّهَ -عَزَّ و جَلَّ ذِكْرُهُ- فِي ظُهُورِ الْحَقِّ مَعَ إِمَامِ‏ الْحَقِّ الظَّاهِرِ فِي دَوْلَةِ الْحَق»‏ کلینی، محمد بن یعقوب، كافی، 1/334؛ در روایتی دیگر دربارۀ مشروط بودن قیام به امر به معروف و نهی از منکر، به برخورداری از قدرت و منتفی بودن این شرط در ایام هدنه می‌فرمایند: «وَ لَيْسَ عَلى‏ مَنْ يَعْلَمُ‏ ذلِكَ فِي هذِهِ‏ الْهُدْنَةِ مِن‏ حَرَجٍ إِذَا كَانَ لَا قُوَّةَ لَهُ، وَ لَا عُدَدَ، وَ لَا طَاعَةَ.» همان، 5/60؛ در روایت دیگری به تقیه‌ای بودن ایام هدنه اشاره می‌فرمایند: «وَ الدَّارُ دَارُ هُدْنَةٍ، وَ الْمُؤْمِنُونَ فِي تَقِيَّة.» همان، 5/466؛ در روایت دیگری نیز دربارۀ لزوم تقیه در دوران هدنه سخن به میان می‌آورند: «يَا حَبِيبُ! مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ تَقِيَّةٌ وَضَعَهُ اللَّهُ، يَا حَبِيبُ! إِنَّمَا النَّاسُ هُمْ فِي هُدْنَةٍ فَلَوْ قَدْ كَانَ ذَلِكَ كَانَ هَذَا.» برقی، احمد بن محمد، المحاسن، 1/257.

[64]. «الْهُدْنَةُ: السّكون، و الْهُدْنَةُ: الصّلح و الموادعة بين المسلمين و الكفّار، و بين كلّ متحاربين. يقال: هَدَنْتُ‏ الرّجل و أَهْدَنْتُهُ‏، إذا سكّنته‏» ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهاية، ‏5/252.

[65]. کلینی، محمد بن یعقوب، همان، 1/335.

[66]. همان، 1/339.

[67]. شریف رضی، محمد بن حسین (گردآورنده)، نهج البلاغه، ص342.

[68]. ابوالفرج اصفهانی، علی، الأغاني، ص2624.

[69]. . ر.ک: مقالۀ همین نویسندگان با همکاری محمد قندهاری با عنوان «نقش احادیث مشهور در شکل‌گیری باور شیعه به پیوستگی سلسلۀ امامت»، فصلنامۀ امامت پژوهی، 17/75-112.

موارد مرتبط

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن