چهارشنبه, 14 بهمن 1394 ساعت 08:30
خواندن 924 دفعه

جنگ هاى سه گانه امام على علیه السلام؛ علل و مشروعیت آن ها - محمدحسن قدردان قراملکى

این مقاله، به تحلیل و بررسى کلى علل جنگ هاى سه گانه حضرت على(علیه السلام) با مسلمانان مى پردازد. در این مقاله، به اثبات مى رسد که جنگ هاى سه گانه داخلى در حکومت نوپاى علوى، على رغم میل باطنى حضرت، بر ایشان تحمیل شد. در تحلیل جنگ اول (جمل)، به سه عامل (داعیه حکومت و عدم تحمّل عدل علوى توسط طلحه و زبیر و بهانه خون خواهى عثمان از سوى عایشه) اشاره مى شود و حقّانیت و مشروعیت جبهه امام(علیه السلام) به اتکا به روایات، عنوان «یاغى» و «محارب»، کوشش هاى حضرت در متارکه جنگ نشان داده مى شود.
در تحلیل جنگ دوم و سوم (صفیّن و نهروان) اشاره مى شود که با وجود نافرمانى معاویه و سرکشى و شورش خوارج، حضرت با راهکارهاى گوناگون کوشید شعله جنگ را خاموش کند، اما حضرت به مقصود خویش نرسید و آن دو جنگ بر ایشان تحمیل شد.
 

مقدّمه
جنگ و کشتار در آیین مقدّس اسلام تنها براى دفاع از خود و آیین الهى و به عنوان آخرین راه کار ممکن مشروع شمرده شده و اصل ریختن خون انسانى با قطع نظر از قید مزبور، مذموم و مورد نهى قرار گرفته است. امام على(علیه السلام) آن را از بدترین رسوم آیین جاهلیت برمى شمارد: «أنتم معشر العرب على شرِّ دین... تسفکون دماءَکم»[1]
حضرت در منشور معروف حکومتى خویش به مالک اشتر، وى را از هرگونه خون ریزى و بنیان نهادن حکومت بر جنگ و جدال، به شدت نهى مى کند: «ایّاکَ و الدماءَ و سفکها بغیر حلّها...» و لا تقوّینّ سلطانک بسفکِ دم حرام.»[2]
از منظر دینى و سیاسى امام(علیه السلام)، جنگ و جهاد نه ذاتى و قاعده، که امرى عرضى و اضطرارى است. حضرت همین نگاه به جنگ را به شخص پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)نسبت مى دهد؛ مى فرماید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) مانند طبیبى سیّار بود که نخست مرهم و داروهاى عادى را براى درمان زخم و مریض خود به کار مى بست و در صورت نیاز و ضرورت، به داغ کردن محل زخم مى پرداخت.[3]
نگاه عرضى به جنگ در مکتب علوى منحصر به عرصه هاى صلح و پیش از جنگ نمى شود، بلکه در مرحله جنگ و میدان کارزار نیز حضرت به این اصل خویش ملتزم بود؛ چنان که در جنگ صفّین، وقتى برخى از یاران حضرت به سبّ معاویه پرداختند، حضرت به آنان سفارش نمود که به جاى دشنام، از خداوند پاس دارى خون دو طرف متخاصم و رویش صلح را طلب کنند.[4]
حال این سؤال مطرح مى شود که چه عاملى موجب شد حضرت از این قاعده دست بردارد و در دوره کوتاه پنج ساله حکومت خویش، در سه جنگ، نه با کفار و مشرکان، بلکه با مسلمانان به نبرد بپردازد؟ آیا حضرت براى این جنگ ها دلایل کافى داشت؟ به دیگر سخن، مشروعیت و حقّانیت موضع امام(علیه السلام)را چگونه مى توان اثبات کرد؟ شیعیان به دلیل پذیرش عصمت ائمّه، همه مواضع آنان را حق و مشروع مى دانند، اما بعضى از صحابه در خود عصر امام(علیه السلام) در حقّانیت موضع امام(علیه السلام)تردید کردند و از شرکت در جنگ ها به نفع هریک از طرفین امتناع مىورزیدند که در تاریخ، از آنان به «قاعدین» نام برده مى شود.[5] شاید امروزه تشکیکات قاعدین دوباره مطرح شود. در ادامه، به اجمال، به بررسى عوامل شروع جنگ و اثبات مشروعیت موضع امام(علیه السلام)مى پردازیم:
 

جنگ اول. جنگ جمل (جهاد با ناکثان)
اولین جنگ حضرت با گروهى از پیمان شکنان به رهبرى طلحه و زبیر و عایشه اتفاق افتاد که در تاریخ، به دلیل نقض پیمانشان، از آنان به «ناکثین» تعبیر مى شود. طلحه و زبیر پس از خروج از مرکز خلافت حضرت و شکستن بیعت خود، با همراهى و تشویق عایشه اولین جنگ را بر حضرت تحمیل کردند. جنگ جمل در منطقه اى نزدیک بصره در سال 36 ق اتفاق افتاد که در مدت یک روز با کشته شدن ده هزار تن و به روایت دیگر، سیزده تا بیست هزار تن از جبهه ناکثین و با شهادت تنها ده نفر از جبهه امام(علیه السلام)با پیروزى حضرت به پایان رسید.[6]
 

عوامل شروع جنگ
نیم نگاهى به وضعیت و مواضع برپاکنندگان جنگ پیش از آغاز خلافت حضرت و پس از آن، ما را به انگیزه ها و علل شروع جنگ آشنا مى کند:
1. داعیه خلافت و ریاست طلحه و زبیر: طلحه و زبیر، از محرّکان اصلى جنگ، از اصحاب معروف پیامبر بودند که در جنگ هاى آن حضرت حضور گسترده و مؤثرى داشتند. آنان از شخصیت هاى سیاسى و اجتماعى آن دوران به شمار مى آمدند. آن دو در کنار دیگر رقیبان، به حکومت و خلافت پس از پیامبر(صلى الله علیه وآله) طمع داشتند. امام(علیه السلام)خود به این نیت قلبى آنان متفطن بود.[7] آن دو با وجود سه خلیفه پیشین نتوانستند به هدف دیرینه خودشان دست یازند. پس از قتل عثمان، مجدداً به خلافت طمع ورزیدند، اما با انتخاب حضرت از سوى مردم، امید آنان به یأس تبدیل شد. در عین حال، انتظار داشتند به دلیل موقعیت اجتماعى و سابقه جهادى آنان در جنگ هاى پیامبر، در حکومت امام(علیه السلام) داراى مقام و منصبى باشند، اما حضرت بنا به عللى، حکومت درخواستى آنان ـ یعنى حکمرانى شام براى زبیر و عراق براى طلحه ـ را رد کرد[8] و در امور حکومت با آنان مشاوره نکرد. این امر براى آنان بسیار گران آمد، به نحوى که به صراحت، از عدم مشاوره حضرت در امر حکومت با ایشان انتقاد کردند.[9]
دو عامل مزبور (محرومیت از اصل خلافت و عدم مشارکت در حکومت) نقش بسزایى در ایجاد روحیه مخالفت و تقابل با امام(علیه السلام) در آن دو داشتند.
ب. عدم تحمّل عدل علوى:با شروع حکومت علوى، حضرت تمامى امتیازات دولتى اشخاص معروف از جمله طلحه و زبیر را از بیت المال لغو کرد و سهم آنان مانند بقیه افراد عادى جامعه شد. طلحه و زبیر به این عدل حضرت و برابرى حقوق آنان با حقوق یک شهروند عادى اعتراض کردند.[10]
این عوامل موجب شد که طلحه و زبیر نتوانند حکومت عدل علوى را تحمّل کنند و براى دست یافتن به آمال و آرزوى هاى خود، بیعت حضرت را نقض کردند و براى تشویق عایشه براى مقابله با حکومت علوى به سوى مکّه شتافتند.[11]
ج. عایشه و خون خواهى عثمان:طلحه و زبیر براى رسیدن به آمال دیرینه خود در مکّه، در مقام توطئه و براندازى حکومت علوى برآمدند و براى اجراى نقشهخود، به دنبال پیدا کردن یک مقام و شخصیت مقبول و مورد احترام میان مردم بودند تا از طریق آن، مردم را با بهانه قراردادن خون خواهى عثمان، علیه حکومت حضرت تحریک کنند. آنان بهترین فرد را عایشه، همسر پیامبر، یافتند؛ چرا که وى علاوه بر مقام و منزلت خاص، از دیرباز با حضرت روابط کینه توزانه اى داشت.[12]
مهم ترین عاملى که مردم عادى و جاهل را در جنگ با امام(علیه السلام) توجیه مى کرد، ادعاى خون خواهى از خلیفه مقتول (عثمان) و تحویل قاتلان وى بود که از سوى شخصیت هاى مقبول مردم مثل عایشه و طلحه و زبیر، مطرح مى شد. مردم ناآگاه تحت تأثیر احساسات خود، به جنگ با حضرت مبادرت ورزیدند.[13]
د. تصرف بصره:کوشش هاى طلحه و زبیر به بار نشست و با آماده سازى لشکرى انبوه و همراهى عایشه، اولین جنگ به حکومت نوپاى علوى تحمیل گردید. آنان نخست با حیله و توطئه، شهر بصره را به تصرف خود درآورده، تعدادى از مأموران حضرت را به شهادت رساندند و بدین سان، شعله جنگ را روشن کردند.
 

آراى اهل تسنّن در مشروعیت جنگ جمل
در این که جهاد امام(علیه السلام) با ناکثان در جنگ جمل، جهاد حق و مشروع بوده، در مذهب تشیّع مسلّم است و تردیدى در آن نیست. اما بعضى اهل تسنّن از همان آغاز جنگ، در مشروعیت آن تردید و تشکیک کردند که بدان اشاره مى شود:
. تخطئه و بخشودن هر دو:سعدبن ابى وقّاص و بعضى از معتزله بر این باورند که هر دو جبهه، اعم از جبهه امام(علیه السلام) و جبهه ناکثان، در جنگ با یکدیگر به خطا رفته اند. اما امید به بخشش و شمول رحمت الهى بر هر دو گروه متخاصم هست.
2. تخطئه هر دو و اختصاص بخشش به صحابه:این قول مانند قول پیشین، قایل به خطاى هر دو گروه متخاصم است، اما بخشش و رحمت الهى را اختصاص به صحابه از هر دو جبهه داده، غیر صحابه را مستوجب کیفر اخروى مى داند.
3. توقّف:گروهى از «حشویه» از هرگونه اظهارنظر و موضع له یا علیه صحابه حاضر در جنگ از هر دو گروه به شدت امتناع کرده، معتقدند در این باره باید سکوت اختیار کرد.
4. حقّانیت هر دو گروه:فرقه دیگر از اهل تسنّن قایل به حقّانیت هر دو جبهه شدند؛ چرا که به زعم این قول ـ هر دو گروه متخاصم داراى استدلال و حجّت و عذر شرعى براى جنگ با دیگرى بودند؛ زیرا آنان هر کدامشان به مقتضاى اجتهاد خود، درباره قتل عثمان و تحویل قاتلان او عمل کردند. حضرت على(علیه السلام)قتل یک شخص (عثمان) توسط گروهى را موجب قصاص نمى دانست، اما اجتهاد سران ناکثان برخلاف آن بود.
شیخ مفید این رأى را به جمع کثیرى از اهل سنّت معاصر خود نسبت مى دهد که وى به احتجاج با آنان پرداخته است.
5. حقّانیت یک گروه مجهول:برخى دیگر از معتزله مانند واصل بن عطا و عمروبن عبید معتقد به حقّانیت یک گروه متخاصم هستند، اما در مقام اثبات، از تحقیق آن اظهار عجز و ناتوانى مى کنند.
6. استثناى سه تن از ضلالت:گروه دیگر از معتزله ماننداسکافى، خیّاط و جبّایىضمن اذعان به حق بودن جبهه امام(علیه السلام) و حکم به ضلالت جبهه متقابل، سه شخصیت گرداننده جنگ (طلحه، زبیر و عایشه) را از حکم ضلالت و گم راهى استثنا مى کنند که در آخرت نیز هیچ عقابى متوجه آنان نخواهد بود.[14]
 

اثبات حقّانیت جبهه امام(علیه السلام)
پس از آشنایى با آراء مختلف اهل تسنّن، در این جا به اثبات موضع امامیه (حقّانیت جبهه حضرت و باطل بودن جبهه مخالف) اشاره مى شود:
 

1. روایات پیامبر: یکى از ملاک هاى تفکیک حق از باطل تعیین جبهه حق از سوى پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)، امین وحى الهى است که از سوى همه مسلمانان به عنوان حجّت و دلیل معتبر پذیرفته شده است. با نگاهى به تاریخ، شاهد روایات متعددى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) از طریق اهل تسنّن و تشیّع در رابطه با حق بودن حضرت هستیم. بعضى روایات به صورت مطلق، بر حق بودن حضرت دلالت مى کند؛ مانند روایت ذیل که از طریق عامّه و خاصه نقل شده است: «علىٌّ مع الحق و الحق معَ علىٍّ اللّهمَّ ادر الحقّ مع على حیثما دار.»[15] در این روایت، به تساوى حضرت با حق در تمام لحظات تأکید شده است.
در روایت دیگرى، پیامبر از خداوند مى خواهد که دوستان امام(علیه السلام) را دوست بدارد و دشمنانش را دشمن، و کمک کنندگانش را یارى دهد و عنایت و توجه خود را از کسانى که دست از یارى وى برمى دارند قطع کند: «اللهّمَّ والِ من والاهُ و عادِ مَن عاداهُ و انصر من نصره و اخذل من خذله.»[16]
در روایات متعدد دیگرى، رضایت حضرت على(علیه السلام)رضایت پیامبر و اذیتش اذیت پیامبر توصیف شده است.[17]
قسم دوم از روایات پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خصوص جنگ و قتال با حضرت است که از روایات پیشین خاص تر و شفّاف تر است. روایات فراوانى از پیامبر گزارش شده که در آن ها جنگ با حضرت على(علیه السلام) جنگ با خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) توصیف شده است. «حربُکَ یا علىٌّ حرب اللهِ و سلم علىٍّ سلم الله»؛ «حربَکَ یا على، حربى و سلمُک یا على سلمی.»[18]
پیامبر(صلى الله علیه وآله) در روایتى جنگ کنندگان با حضرت على(علیه السلام)پس از وفات خود را از اصحاب آتش شمرده است.[19]
از روایات خاص و شفاف پیش گویانه پیامبر، روایت مربوط به جهادهاى سه گانه حضرت على(علیه السلام) با به ظاهر مسلمانان و تعیین نام هاى آنان به اسامى «ناکثان»، «قاسطان» و «مارقان» است که جاى هیچ گونه شبهه در حق بودن جبهه امام(علیه السلام) و باطل بودن دشمنان وى باقى نمى گذارد.
«یا على، ستقاتلکَ الفئةُ الباغیةُ و انت على الحقِّ فمن ینصرک یومئذ فلیس منّى.»[20]
پیامبر در روایتى خطاب به امّ سلمه، همسر خویش، اسامى مخالفان و جنگ کنندگان با حضرت را چنین معرفى مى کند:
«یا امّ سلمة، هذا[على] والله، قاتل القاسطین و الناکثین و المارقین بعدی.»[21]
در روایت دیگرى، پیامبر خصوصیات بیش ترى از اسامى مزبور ارائه مى دهد و در پاسخ سؤال امّ سلمه، که این سه گروه مخالف کیستند، فرمود: «ناکثان» کسانى هستند که در مدینه با حضرت بیعت مى کنند، اما در بصره آن را مى شکنند، «قاسطان» معاویه و اصحابش در شام هستند. اما «مارقان» اصحاب نهروان هستند.[22]
روایاتى به این مضمون از صحابه معتبر و بزرگ دیگرى مانند عماریاسر و ابوایّوب انصارى گزارش شده اند که تفصیل آن را باید در جاى خود پى گرفت.[23]
 

2. عنوان «یاغى» و «محارب»: دومین دلیل بر مشروعیت جهادهاى امام(علیه السلام) صدق عنوان «یاغى» و «محارب» به هر سه گروه مخالف و جنگ طلب است؛ زیرا حکومت حضرت با بیعت مردم تشکیل شد و یک حکومت کاملا الهى و مردمى بود و هرگونه مخالفت و برافراشتن پرچم سرکشى و عناد و خارج شدن از اطاعت آن عنوان «یاغى» و «محارب» خواهد داشت.
صدق عنوان «یاغى» و «محارب» بر ناکثان روشن است؛ چرا که آنان با نقض بیعت خود و تشکیل گروه هاى مخالف مسلّح و تسخیر شهر بصره و کشتن مأموران حکومتى حضرت، عملا راه بغى و طغیان و جنگ با حکومت مشروع وقت را پیش گرفتند.[24] اما صدق عنوان «بغى» و «محارب» در دو گروه دیگر در ادامه بحث ثابت خواهد شد.
 

3. تأخیر جنگ و اتمام حجّت: شاید کسى که اهل تاریخ نباشد، چنین توهّم کند که حضرت با مشاهده طغیان و شورش ناکثان، فوراً جهاد و جنگ با آنان را آغاز کرد و در یک فرصت مناسب، دست به کشتار آنان زد. اما صفحات تاریخ خلاف آن را گواهى مى دهند.
مطابق گزارش هاى موثّق تاریخى، حضرت مى کوشید با استفاده از راهکارهاى گوناگون پیمان شکنان و شورشیان را وادار به ترک سرکشى و تسلیم کند. از این رو، پیک هاى متعددى مثل ابن عباس را به سوى عایشه، طلحه و زبیر گسیل داشت تا با اندرز و یادآورى پیش بینى هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)، آنان را از جنگ منصرف سازد.[25]
حضرت پس از یأس از موفقیت پیک ها، خود شخصاً به لشکر دشمن رفت و به مذاکره با طلحه و زبیر پرداخت که تنها رهاورد آن برگشت زبیر از میدان کارزار بود.[26] اما بقیه لشکر در عزم خود راسخ ماندند.
با وجود این، حضرت دست به حمله نزد و سه روز براى جبهه مقابل مهلت تعیین کرد، اما دشمن بر جنگ خود مصمم بود، به گونه اى که چندبار به لشکر حضرت هجوم برد. حضرت باز هم دستور حمله صادر نکرد، تا آن جا که حتى مورد اعتراض فرماندهان خود مانند ابن عباس قرار گرفت.[27] امام(علیه السلام) به عنوان آخرین روزنه براى ترک جنگ، به یکى از اصحابش قرآنى داد تا از دشمن بخواهد که کتاب الهى را به عنوان داور و حکم بپذیرند. اما دشمن، حامل قرآن را به شهادت رساند.[28] بدین سان، همه روزنه هاى امید و نجات را بر روى خود بست.
 

4. اعترافات بزرگان اهل سنّت: هرچند برخى از اهل تسنّن در مشروعیت جهاد حضرت با ناکثان دچار تردید و شبهه شدند، اما بزرگان دیگرشان حضرت را در جنگ هایش محق و مصیب و مخالفانش را یاغى و اهل آتش توصیف کردند که مى توان به ابوحنیفه، عبدالقاهر جرجانى، ابن کثیر، ابى المعالى، ابن حجر و دیگران اشاره کرد.[29]
 

جنگ دوم. جنگ صفین (جهاد با قاسطان)
معاویه توسط دو خلیفه پیشین، به حاکمیت منطقه شام (سوریه) برگزیده شد و یک حکومت قدرتمند و خودمختار تشکیل داده بود. پس از قتل عثمان و گرفتن زمام خلافت توسط حضرت على(علیه السلام)، معاویه انتظار داشت که آن حضرت حکم حکومت وى را در شام تأیید و امضا کند.[30] از سوى دیگر، به دلیل اعمال فاسد خود و چپاول حقوق مردم احتمال مى داد که حضرت وى را از حکومت شام برکنار کند و همچنین علاوه بر آن پس از قتل عثمان، هوس خلافت در سر داشت. از این رو، براى به دست گرفتن برگ هاى برنده سیاسى ـ اجتماعى حکومت، راضى به کشته شدن عثمان توسط یاران و دوستان على(علیه السلام)شد و خود عمداً به یارى عثمان در شکستن حلقه محاصره وى نشتافت تا با قتل وى توسط یاران امام(علیه السلام)، معاویه آن حضرت را مسؤول اصلى قتل خلیفه معرفى کند.
حضرت در اوایل حکومت خود، با فرستادن نمایندگانى به سوى معاویه، از او خواست با حضرت بیعت کند و در اولین فرصت، شام را ترک کرده، به سوى حضرت بشتابد.[31] این کار براى معاویه گران تمام مى شد؛ چرا که مساوى با از دست دادن حکومت چندین ساله خود بر شام بود. از سوى دیگر، نمى توانست در اولین فرصت براى حضرت جواب منفى بفرستد و بدینوسیله، سرپیچى و طغیان خود را نشان دهد؛ او در آن زمان آمادگى لازم براى جنگ با امام(علیه السلام) را نداشت.
معاویه دست به سیاست کارى زد و با تأخیر در پاسخ امام(علیه السلام)[32] و نگه داشتن نماینده حضرت (جریر) در مدتى طولانى در شام، توانست با مذاکره با مشاوران خود مانند عمروعاص، لشکر خود را براى مقابله نظامى با حضرت آماده کند.[33]
بدین سان، با سرپیچى معاویه از حکم حضرت، جنگ در شوّال سال 36 ق، یعنى چهارماه پس از پایان جنگ جمل، آغاز شد.
 

مشروعیت جنگ صفین
از مطالب گذشته حقّانیت و مشروعیت جهاد حضرت با معاویه روشن شد، در این جا به ادلّه دیگرى اشاره مى شود:
 

1. روایات پیامبر: در تحلیل مشروعیت جنگ جمل، روایات پیامبر مبنى بر حقّانیت جبهه حضرت و باطل و دشمن خدا و رسول خدا بودن جبهه مقابل حضرت گذشت. علاوه بر روایات مزبور، پیامبر به صراحت و به طور خاص، درباره حکم رانى معاویه و جلوس وى بر منبر رسول خدا هشدار داده و از امّت خویش خواسته بود که در این صورت، به قتل معاویه دست بزنند: «اذا رأیتم معاویة یخطب على منبری فاقتلوه.»[34]
واضح است که با عدم صلاحیت معاویه براى تصدّى مقام موعظه و تبلیغ دین، عدم صلاحیت وى بر تصدّى مقام خلافت، که جانشینى پیامبر به شمار مى آید، روشن تر مى شود و هرگونه کوشش وى دراین راه، مانند عدم واگذارى شام به امام(صلى الله علیه وآله) و جنگ با حضرت باطل و ظالمانه خواهد بود.
 

2. یاغى بودن معاویه: دومین دلیل بر باطل بودن جبهه معاویه، طغیان و نافرمانى وى از خلیفه مشروع و مردمى است. حضرت وقتى تمامى حاکمانى را که عثمان نصب کرده بود، برکنار ساخت، همه آن ها از عزل حضرت تبعیت کردند، اما تنها معاویه بود که به بهانه خون خواهى عثمان، نه تنها مانع بیعت مردم شام براى حضرت شد، بلکه با تبلیغات و شگردهاى خاص، احساسات مردم را علیه امام(علیه السلام)تهییج کرد.
 

3. شهادت عمّار یاسر: در روایات متعددى از رسول خدا، پیش بینى شده بود که عمّار یاسررا گروه «باغى» در میدان نبرد به شهادت خواهند رساند: «تقتلک الفئة الباغیة.»[35]
در روایت دیگرى پیامبر زمان شهادت عمّار را در جنگ اهل عراق و شام پیش بینى کرد که عمّار در جبهه حق خواهد بود.[36]
عمّار یاسر، که در جنگ جمل و صفیّن از یاران نزدیک امام بود، در صفیّن توسط لشکر معاویه به شهادت رسید. شهادت وى «گروه باغى» را مشخص کرد. با شهادت عمّار و پخش خبر آن در لشکر معاویه، جبهه وى دچار تردید و اضطراب در حقّانیت خود شد؛ زیرا آنان خود را مصداق حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى یافتند.
اما معاویه دست به فریب لشکر خود زد و با این بهانه که قاتل عمّار کسى است که وى را به میدان جهاد فرستاده، توانست اذهان جاهلانه و ساده لوحانه لشکر خود را توجیه کند.[37]
ولى مضحک بودن توجیه معاویه بسیار روشن است و به تعبیر امام(علیه السلام) در این فرض، باید پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) را ـ نعوذبالله ـ قاتل حمزه تلقّى کرد.[38]
 

معاویه و بهانه خون خواهى عثمان
اما ادعاى خون خواهى معاویه از خلیفه مقتول و تحویل قاتلان به وى بهانه اى بیش براى توجیه اعمال خود نبود که در تبیین آن به نکاتى اشاره مى شود:
1. در زمان محاصره دارالاماره عثمان توسط مخالفان، که قریب دو ماه طول کشید، معاویه با وجود قدرت لازم، به تقاضاى کمک عثمان هیچ وقعى ننهاد و بدین سان علاقه اش به قتل وى را نشان داد.[39]
2. اتهام مشارکت حضرت در قتل خلیفه از سوى معاویه ادعاى کذب محض است. حضرت شخصاً کوشش هاى بسیارى نمود تا شورشیان را از قتل خلیفه بازدارد و سعى نمود با فرستان دو فرزند خود، امام حسن و امام حسینعلیهما السلام، به درالاماره به عنوان محافظ خلیفه، از قتل وى جلوگیرى کند.[40]
3. طلحه و زبیر و همچنین عایشه هر سه از محرّکان مردم به شورش و مخالفت با عثمان بودند و فریاد «واى سنّت پیامبر» سرمى دادند. عایشه آشکارا حکم به قتل عثمان مى داد.[41]
4. اصل تقاضاى تحویل قاتلان عثمان به معاویه نیز فاقد مشروعیت و اعتبار است؛ زیرا اولا، اگر قرار بر خون خواهى و محاکمه قاتلان باشد، با وجود خلیفه مشروع الهى و مردمى و همچنین اولیاى دم، نوبت به معاویه نمى رسد؛ ثانیاً، تحویل قاتلان به معاویه به نوعى رسمیت بخشیدن به حکومت وى در شام بود، در حالى که وى یک حاکم مخلوع و معزول از طرف حضرت بود که حکم یاغى پیدا کرده بود، به تعبیر خود حضرت، راه قانونى حل مسأله، نخست بیعت معاویه و اعلام تبعیت خود از حضرت بود تا سپس معاویه ادعاى خود را در دادگاه مطرح کند.[42]
5. این که چرا حضرت، خود اقدام به محاکمه قاتلان عثمان نکرد، باید گفت: همان گونه که از تاریخ و نیز کلمات امام(علیه السلام)استفاده مى شود،[43] قاتل عثمان شخص واحدى نبود، بلکه وى در جریان یک انقلاب کشته شد که در آن هزاران نفر از اهالى مدینه، بصره، کوفه و بادیه نشینان شرکت کرده بودند. حضرت نمى توانست در اوان حکومت نوپاى خود، با چنین انسان هایى که نوعاً از افراد برجسته و صحابه و دوست داران حضرت بودند، مقابله کند و بدین سان، معاویه با مشاهده تضعیف جبهه حضرت، درصدد براندازى حکومت علوى برآید. از این روى، حضرت مصلحت حکوت خویش را بر آن دید که در انجام محاکمه قاتلان، عجولانه و شتاب زده عمل نکند، بلکه با مرور زمان و استحکام پایه هاى حکومت خویش، به سروسامان دادن آن بپردازد.
سخن آخر این که معاویه با طرح قصاص قاتلان عثمان یا تحویل آنان، حضرت را بین دو محذور و مشکل قرار داد. اگر حضرت، خود به محاکمه و قصاص قاتلان مى پرداخت یا آن ها را به معاویه تحویل مى داد، با انبوهى از مردم و صحابه معروف رودررو مى شد که حکومت نوبنیاد حضرت توانایى تقابل با آن را نداشت و اگر آن را به وقت دیگر واگذار مى کرد ـ که چنین کرد ـ دستاویز مخالفان حضرت مانند طلحه و زبیر، عایشه و معاویه قرار مى گرفت و فریاد خون خواهى خلیفه مظلوم مقتول بلند مى شد و ناکثان و قاسطان مى توانستند با این بهانه به مخالفت و جنگ حضرت دست زنند که چنین نیز شد. پس باید گفت: حضرت در این جریان مظلوم واقعى بود که صفحات تاریخ آن را ضبط کرده است.
 

جنگ سوم. جنگ نهروان (جهاد با مارقان)
در سال 38 ق و به فاصله یک سال از جنگ صفیّن، سومین و آخرین جهاد حضرت با گروه خوارج در منطقه «نهروان» آغاز شد. خوارج یا مارقان از مسلمانان ظاهربین، قشرى و سطحى نگر و به اصطلاح خشک مقدّس و متحجّر بودند که به اعمال ظاهرى شریعت مانند نماز و روزه، اهتمام بیش ترى مى دادند، اما قدرت تحلیل گوهر دین و احکام آن و همچنین مسائل سیاسى و اجتماعى را نداشتند. شاهد آن فریب خوردن آنان از حیله معاویه در جنگ صفیّن در بالا بردن قرآن بر سرنیزه ها در لحظه شکست است که امام(علیه السلام)را تهدید کردند که باید با معاویه صلح کند، وگرنه جانش در خطر خواهد بود.
ریشه و خاستگاه تفکر مزبور در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) ضبط شده است؛ وقتى آن حضرت غنایم جنگى را تقسیم مى کرد، براى تشویق مشرکان تازه مسلمان، به آنان مقدارى سهم بیش ترى اعطا کرد. این تقسیم حضرت مورد اعتراضحرقوص، از بنیانگذاران خوارج، قرار گرفت و پیامبر را متهم به عدم رعایت عدالت کرد. حضرت در پاسخ وى فرمود: اگر عدالت پیش من نباشد، در کجا خواهد بود؟ نکته مهم، هشدار حضرت است که فرمود: وى (حرقوص) پیروانى خواهد داشت که در امر دین تعمّق و تعصّب جاهلانه خواهند داشت. آنان از دین خارج مى شوند؛ مانند خارج شدن تیر از کمان، «یمرّقون من الدین کما یمرق السَّهم من الرمیة.»[44]
اما ظهور خوارج به صورت یک گروه رسمى و مخالف مربوط به جنگ صفین و پذیرش حکمیّت از سوى حضرت مى شود که تحت اکراه و فشار خود خوارج انجام گرفت. خوارج پس از پذیرش حکمیّت و صلح بامعاویه، به اشتباه و گناه خویش پى بردند و براین اعتقاد شدند که حکمیّت یک گناه و موجب کفر است و حکمى و حاکمى جز خدا نیست: «ان الحکمُ الا للّه.» آنان خود از گناه خویش توبه کردند و از امام(علیه السلام)خواستند که وى نیز از گناه خویش (پذیرش حکمیّت) توبه کند و در صورت عدم توبه، گناه کار و کافر خواهد ماند. پس از پذیرش حکمیّت، دو لشکر امام(علیه السلام) و معاویه عرصه جهاد را ترک کردند، اما گروهى از مخالفان حکمیت قریب دوازده هزار نفر از جبهه حضرت منشعب شده، در ناحیه اى به نام «حروراء» و «نخیله» مستقر شدند.[45] آنان به عنوان اعتراض، به نماز جماعت امام(علیه السلام)حاضر نمى شدند و با دادن شعارهاى تند علیه حضرت و چه بسا تکفیر وى، مخالفت خود را اظهار مى کردند.[46]
امام(علیه السلام) همه این اعتراضات را نادیده مى انگاشت و با کرامت علوى خود، حقوق آنان را از بیت المال به همان شکل سابق خود مى پرداخت[47] و مى کوشید با ملاقات خصوصى خود با سران خوارج و اعزام نمایندگان خویش به سوى آنان، به راهنمایى و هدایت آنان دست یازد.[48] حضرت در این راه به موفقیت هایى دست یافت اما جنگ و جهاد مرحله آخرین بود که در این جا به علل شروع آن و همچنین مشروعیت جهاد حضرت با چنین انسان هایى که به ظاهر اهل عبادت و زهد بودند، اشاره مى شود:
 

علل شروع جنگ نهروان و مشروعیت آن
در تبیین علل شروع جنگ، به نکات ذیل اشاره مى شود:
 

1. تشکیل گروه هاى براندازى: در پیش ذکر شد که امام(علیه السلام)مدارا و تساهل با خوارج را منوط به عدم اقدام عملى و مسلّحانه علیه حکومت خویش کرده بود. اما خوارج بر اظهار و تبلیغ عقیده فاسد خود و همچنین اهانت و تکفیر بر حضرت بسنده نکردند، بلکه با تشکیل گروهى مسلّح و انتخابعبدالله بن وهببه عنوان رهبر خود و بیعت با او، درصدد براندازى و یا دست کم آسیب وارد کردن بر نظام علوى برآمدند و براى پیشبرد نقشه خود در منطقه اى به نام «نهروان» قرارگاهى تشکیل داده، دست به نامه نگارى ها و دعوت از دیگر گروه ها و اشخاص همفکر در شهرهاى گوناگون زدند.[49]
روشن است که هیچ حکومتى نمى تواند به مخالفان خود اجازه تشکیل گروه هاى براندازى و به اصطلاح «کودتا» بدهد. از این رو، خوارج با این اقدام خود، یک گام به سوى خشونت و جنگ برداشتند.
 

2. کشتار شیعیان و ایجاد اغتشاش: از آن جا که خوارج، امام(علیه السلام) و شیعیان وى را به دلیل پذیرش حکمیّت کافر مى دانستند، خونشان را حلال برمى شمردند و با این نظر خود دست به قتل هاى متعددى زدند. آنان در این اقدامات گستاخانه خود، به زن و مرد و بچه رحم نکردند؛ چنان کهعبدالله بن خبابو همسر حامله اش را سر بریدند و سه زن دیگر از قبیله «طى» را به قتل رساندند.[50]
اخبار مزبور در حالى به حضرت رسید که آن حضرت با لشکرش در راه جنگ دوم با معاویه بود. حضرت براى تحقیق از صحّت و سقم اخبار مزبور و وضعیت خوارج، پیک مخصوصى به نامحارثبه سوى آنان گسیل داشت که برخلاف انتظار و آداب جنگى، که نمایندگان از مصونیت برخوردارند، خوارج سفیر حضرت را نیز به شهادت رساندند.[51]
 

3. عدم تحویل قاتلان: با وجود این، حضرت باز به مدارا با خوارج پرداخت و به جاى شروع جنگ، از آنان خواست فقط قاتلانِ مقتولان بى گناه را به حضرت تحویل دهند تا به مجازات قصاص برسند.
خوارج به این حداقل درخواست حضرت وقعى ننهادند و همگى خودشان را قاتل معرفى کردند و گستاخانه تأکید نمودند که ما خون آنان و حتى شما را براى خودمان مباح مى دانیم.[52]
 

4. احتمال حمله به مردم بى دفاع: لشکریان حضرت، که با تجهیزات و آمادگى کامل در حال حرکت به سوى جنگ با معاویه بودند، با مشاهده این اوضاع و شنیدن اخبار قتل هاى زنجیره اى که شامل زن و بچه نیز مى شد، نمى توانستند خانواده هاى خود را در کوفه، در کنار قرارگاه خوارج، گذاشته و با آرامش خاطر به جنگ با شامیان در مسافت هاى دور بپردازند؛ چرا که امکان این وجود داشت که خوارج از عدم حضور امام(علیه السلام)در کوفه و اشتغال لشکر به جنگ با معاویه، از فرصت استفاده کرده، به کوفه حمله نمایند و مردم آن را بکشند. بر این اساس، لشکر از حضرت درخواست نمود که نخست مانع خوارج را از سر راه خود بردارند تا آنان با خیال آسوده به جنگ با معاویه بپردازند.[53]
. اصرار خوارج بر جنگ:با وجود ارتکاب انواع قتل و راه زنى از سوى خوارج، حضرت باز مى کوشید با آنان با صلح و مدارا رفتار کند و از جنگ جلوگیرى کند. حضرت براى نیل به این هدف مقدّس، پیک هاى متعدد و معتبرى مانندابن عباسبه سوى قرارگاه آنان فرستاد.[54]
حضرت براى اتمام حجّت، غلام خود را به سوى خوارج فرستاد و از او خواست که از خوارج علت خروجشان را بپرسد، در حالى که او با آنان رفتار عادلانه دارد و سهمشان را از بیت المال مى پردازد و به بزرگ و کوچکشان احترام مى گذارد.[55]
نکته قابل تأمّل جواب خوارج است که تصریح کردند اجتماعشان در آن منطقه صرفاً براى جهاد و جنگ با حضرت است و هدفى جز این ندارند. بدین سان، خوارج تمامى راه هاى صلح و مذاکره را بستند.
امام(علیه السلام) باز به این پاسخ ها قانع نشد و براى اتمام حجّت و هدایت، خود شخصاً دو مرتبه به مقرّ خوارج رفته، به سخنرانى پرداخت[56] و در آخر خطبه خود، تصریح کرد که اگر بتوان یک اصل و خصلتى را پیدا کرد که عامل وحدت کلمه و ترک مخاصمه بین دو گروه گردد، بدان عمل و از جنگ امتناع خواهد کرد.[57] حاصل وعظ و سخنرانى حضرت، هدایت و نجات قریب دو هزار تن بود.[58]
با مأیوس شدن حضرت از هدایت خوارج، حضرت هنگام شروع جنگ، پرچمى به دستابوایوب انصارى، صحابه معروف پیامبر(صلى الله علیه وآله)، داد تا هرکس در زیر آن پرچم قرار گیرد یا خود را از قرارگاه خوارج جدا کند و به کوفه یا مدائن حرکت کند، در امان خواهد ماند.
در پرتو امان علوى، قریب پنج هزار تن از لشکر خوارج منشعب شدند و بعضى به جبهه امام(علیه السلام) پیوستند و بعضى دیگر راه کوفه یا مدائن را پیش گرفتند. تنها یک گروه لجوج و کج فهم قریب 2800 نفر باقى ماند که از تصمیم خود مبنى بر ترک جنگ منصرف نشد.[59] بنابراین، باید گفت: جنگ نهروان یک جنگ تحمیلى براى امام(علیه السلام) بود و حضرت مى کوشید با راهکارهاى گوناگون از وارد شدن در عرصه جنگ اجتناب کند که متأسفانه تحجّر و قشرى بودن اندیشه خوارج مانع آن شد.
 

5. روایات پیامبر: آخرین نکته در تأیید مشروعیت حکومت امام(علیه السلام)، روایات متعدد پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) است. قسم اول روایات مطلقى بود که جبهه حضرت را «جبهه حق» و جبهه مخالف را «جبهه باطل» و جنگ با حضرت را جنگ با خدا و رسول خدا توصیف مى کرد که تفصیل آن ها گذشت. قسم دوم روایات خاصى است که با تعیین و مشخص کردن نام خوارج به عنوان «مارقان» و مکان جنگ (نهروان) بهترین دلیل بر حقّانیت جبهه حضرت در این نبرد است.
در روایات متعددى پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) از مقاتله امام(علیه السلام) با سه گروه (ناکثین، قاسطین و مارقین) خبر داده است. امّ سلمه از مشخصات سه گروه مزبور از پیامبر پرسید و حضرت مارقین را بر اصحاب نهروان تطبیق کرد: «قلتُ من المارقون؟ قال(صلى الله علیه وآله): اصحاب النهروان.»[60]
از شواهد دیگر، اخبار و پیش بینى هاى غیبى پیامبر و امام(علیه السلام) درباره وضعیت نهایى خوارج است. در روایات آمده است که در میان کشته شدگان خوارج، فردى یافت مى شود با دو پستان[61] (ذوالثدیه[اولى پستان عادى و دومى دست کوچک اضافى به صورت پستان.])
از دیگر اخبار غیبى امام(علیه السلام) خبر از شهادت نُه تن از لشکر خود و فرار ده تن از لشکر مقابل است که پس از پایان جنگ، صدق هر دو خبر روشن شد.[62]
 

پى نوشت ها :
1و2و3و4- نهج البلاغه، خطبه26/ نامه 53 / خطبه 107 / خطبه 197
5ـ براى توضیح بیش تر درباره «قاعدین» و همچنین جزئیات جنگ هاى سه گانه ر.ک:دانش نامه امام على(علیه السلام)، ج 9
6ـ ر.ک:تاریخ طبرى، ج 4، ص 39 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 346 /مروج الذهب، ج 2، ص 360
7ـ «کل واحد منهما یرجوا لامر له و یعطفه علیه دون صاحبه» (نهج البلاغه، خطبه 148)
8ـ شیخ مفید،الجمل، ص 164
9ـ ر.ک:نهج البلاغه، خطبه 196
10ـ همان، خطبه 196 و نیز: شیخ طوسى،الامالى، ص 731 / محمدباقر مجلسى،بحارالانوار، ج 32، ص 30و9
11- الجمل، ص 67 /مروج الذهب، ج 2، ص 366 /الفتوح، ج2، ص 450
12- تاریخ طبرى، ج 4، ص 544 /الکامل، ج 2، ص 348 / الجمل، ص 81؛ حضرت خود یاغى شدن عایشه را سستى اندیشه و به جوش آمدن کینه و عداوت دیرینه او مى داند که مانند دیگ آهنگر به جوش آمده بود. «واما فلانة فادرکها رأى النساء وضغنٌ غلا فى صدرهاکمرجل القین.» (نهج البلاغه،خ 156)
13- تاریخ طبرى، ج 4، ص 458 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 312 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 71
14ـ نقد و اقتباس ازالجمل، ص 41ـ31
15- کشف الغمة، ج 1، ص 143 /اعلام الورى، ج 1، ص 316 /المستدرک على الصحیحین،ج3،ص135/تاریخ بغداد،ج14،ص321
16- مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 254 و 964 /تاریخ دمشق، ج 42، ص 207 و 208 /الارشاد، ج 1، ص 176
17- مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 405 / صحیح ابن حبّان، ج 15، ص 365
18- الامالى، ص 149و 146/جامع الاخبار، ص 51 / شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 221
19ـ الامالى، ص 364 /تفسیر فرات، ص 477
20- تاریخ دمشق، ج 42، ص 473 /کنزالعمال، ج 11، ص 613
21- تاریخ دمشق، ج 42، ص 470 /المناقب، ص 190 /البدایة و النهایة، ج 7، ص 306 /کشف الغمة، ج 1، ص 126 / الغدیر، ج 3، ص 188
22- الامالى، ص 464 / شیخ طوسى،الامالى، ص 425 /احتجاج، ج 1، ص 462
23- المستدرک على الصحیحین، ج 3، ص 150 /تاریخ دمشق، ج 42، ص 472 /شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 21
24- تاریخ طبرى، ج 4، ص 462 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 316 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 83 /شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 320
25- نهج البلاغه، نامه54 و خطبه 31/ الجمل، ص 313/الامامةوالسیاسة، ج 1، ص 90
26- مروج الذهب، ج 2، ص 371 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 92 / تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 182
27ـ محمدبن جریر طبرى،تاریخ طبرى، ج 4، ص 509 / ابن کثیر،الکامل فى التاریخ، ج2،ص350/مروج الذهب،ج2، ص 370
28ـ خوارزمى،المناقب، ص 186 / الفتوح، ج 2، ص 472 / ابن ابى الحدید،شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 111
29ـ براى توضیح بیش تر ر.ک:موسوعة الامام على بن ابى طالب، ج 5، از ص 58 تا 62
30- نهج البلاغه، نامه 17
31- نهج البلاغه، نامه 75 /شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 230
32- تاریخ دمشق، ج 59، ص 131 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 115 /تاریخ طبرى، ج4،ص443/الکامل فى التاریخ،ج2،ص 310
33- وقعة صفین، ص 34 /شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 61
34- وقعة صفین، ص 221 /تاریخ دمشق، ج 59، ص 157
35ـ 27 تن از صحابه حدیث مزبور را با تعبیرهاى متفاوت نقل کردند. ر.ک:صحیح بخارى، ج1، ص172/صحیح مسلم، ج4، ص 2235/مسنداحمدبن حنبل، ج2،ص 654
36- وقعة صفین، ص 335
37- الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 382 / تاریخ طبرى، ج 5، ص 41
38- شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 334
39- تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 175 /تاریخ دمشق، ج 36، ص 377 /تاریخ مدینه، ج 4، ص 1289
40- نهج البلاغه، خطبه 30 و 240/تاریخ مدینه، ج 4، ص 1202/تاریخ طبرى، ج4،ص385/شرح نهج البلاغه، ج20،ص22و ج 9
41- الامامة و السیاسة، ج 1، ص 53 /تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 175 / شیخ مفید،الجمل، ص 147 /شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 22 و ج 9، ص 17 و ج 3، ص 9 /الفتوح، ج 2، ص 393
42- نهج البلاغه، نامه 64
43- نهج البلاغه، خطبه 164 و نامه 9
44- صحیح بخارى، ج3،ص1321/صحیح مسلم، ج 2، ص 774
45- تاریخ طبرى، ج 5، ص 63 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 293 /شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 210
46- مروج الذهب، ج 2، ص 406 /تاریخ طبرى، ج 5، ص 73 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 398
47- تاریخ طبرى،ج5، ص 73 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 398
48- نهج البلاغه، نامه77، خ121/شرح نهج البلاغه،ج2،ص 275
49- تاریخ طبرى، ج5،ص 74 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 398
50- مسند احمدبن حنبل، ج 7، ص 452 /تاریخ طبرى، ج 5، ص 81 /تاریخ بغداد، ج1،ص205/الکامل فى التاریخ،ج2،ص 43
51و52- تاریخ طبرى، ج 5، ص 82 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 403 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 168
53- تاریخ طبرى، ج 5، ص 82 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 403 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 168
54- نهج البلاغه، نامه 77 /شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 310/تاریخ طبرى، ج 5، ص 65 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 393
55- الفتوح، ج 4، ص 261
56- نهج البلاغه، خطبه 121 و 127 و 177 /تاریخ طبرى، ج 5، ص 84 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 404
57- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 275
59- تاریخ طبرى، ج 5، ص 86 /الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 405 /الامامة و السیاسة، ج 1، ص 169
60- معانى الاخبار، ص 204
61ـ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 191 /البدایة و النهایة، ج 7، ص 294 /تاریخ بغداد، ج 7، ص 237 /صحیح مسلم، ج 2، ص 749 / تاریخ طبرى، ج 5، ص 88
62ـ ر.ک:شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 273 / کشف الغمّة، ج 1، ص 267: نکته قابل ذکر درباره منابع، این که در نقل احادیث و گزارش هاى تاریخى، نگارنده ازموسوعة الامام على بن طالب، نوشته محمد رى شهرى استفاده برده است.
 

منبع : معرفت، شماره 65