چهارشنبه, 28 مرداد 1394 ساعت 09:00
خواندن 1083 دفعه

روشن بینى و آینده نگرى امام على علیه السلام - احمد خاتمی

موضوع بحث این مقاله (روشن بینى امام على(علیه السلام)) است. اما پیش از ورود در بحث، بیان این نکته ضرورى است که شناخت هر یک از ابعاد وجودى مولا کارى بس سنگین است که از عهده انسان هاى معمولى برنمىآید، چرا که على(علیه السلام) از عالم لاهوت است و دیگران اسیران ناسوت. او از قفس رسته و در اوج قله کمال نشسته است و دیگران در بند قفس مانده اند و آغاز آن راهى هستند که به سوى کمال باید طى کنند، امام سخن در این زمینه کلام امام راحل است:
(درباره شخصیت على بن ابى طالب از حقیقت ناشناخته او صحبت کنیم یا با شناخت محجوب و مهجور خود؟ اصلا على(علیه السلام) یک بشر ملکى و دنیایى است که ملکیان از او سخن بگویند یا یک موجود ملکوتى است که ملکوتیان او را اندازه گیرى کنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفانى خود و فلاسفه و الهیون جز با علوم محدوده خود، با چه ابزارى مى خواهند به معرفى او بنشینند؟ تا چه حد او را شناخته اند تا ما مهجوران را آگاه کنند؟ دانشمندان و اهل فضیلت و عارفان و اهل فلسفه، با همه فضایل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دریافت کرده اند، در حجاب وجود خود و در آینه محدود نفسانیت خویش است و مولا غیر از آن است).(1)
با اعتراف به حقیقت فوق، در حد فهم اندکمان به بحث پیرامون (روشن بینى امام على(علیه السلام)) مى پردازیم:
 

روشن بینى چیست؟
(روشن بینى) عبارت است از این که انسان واقعیتها را دیده و در شناخت راه و مقصد و نیز در شناخت دشمن و نحوه برخورد با او زیرکى داشته باشد روشن بینى و زیرکى آن است که انسان آنچنان هشیار باشد که کلاه سرش نرود و در دام مکر و حیله مکاران نیفتد؛ و این ویژگى مومن است:
نبى گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) فرمود: (المومن کیس فطن، حذر).(2)
مومن زیرک، هشیار و محتاط است (در برخوردها بى گدار به آب نمى زند)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
(المومن حسن المعونه، خفیف الموونه، جید التدبیر لمعیشته لایلسع من جحر مرتین).(3)
مومن یاور خوبى (نسبت به مردم) است، هزینه زندگى اش سبک است، براى زندگى اش برنامه ریزى خوب دارد و از یک سوراخ دو بار گزیده نمى شود.
از روشن بینى و زیرکى در روایات تعبیر به (فطنه) و (کیاست) و (ذکإ) و (دهإ) شده است.
نقطه مقابل این ارزش، مکر و حیله است که در روایات از آن با تعابیر مختلفى همانند (مکر، کید، غدر، و...) یاد شده است تفاوت ماهوى این دو در این است که زیرک تلاش مى کند تا کلاه سرش نرود اما مکار تلاش مى کند تا کلاه سر مردم بگذارد (ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟).
روایات اسلامى این رذیله اخلاقى را به شدت نکوهش نموده و آن را نشانه پستى و ناجوانمردى معرفى کرده و از ساحت مومنان به دورش دانسته اند. نبى گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) فرمود:
(لیس منا من ماکر مسلما).(4)
از ما نیست کسى که با مسلمانى از در مکر و حیله وارد شود.
و نیز فرمود:
(ملعون من ضار مومنا إو مکر به).(5)
از رحمت خداوند به دور است آن کس که به مومنى ضرر بزند یا با او از راه حیله و مکر وارد شود.
نیز فرمود:
(من کان مسلما فلایمکر و لایخدع فانى سمعت جبرئیل یقول ان المکر والخدیعه فى النار).(6)
آن کس که مسلمان است اهل مکر و خدعه نیست، زیرا من از جبرئیل شنیدم که مکر و خدعه در آتش است (اهل مکر و خدعه جهنمى هستند)
لیکن برخى به اشتباه حقه بازى و فریب را زرنگى و زیرکى مى دانند.
حیله گران مکار و پیمان شکنان در عرصه سیاست را سیاستمداران لایقى مى شناسند. بر عکس، پایبندان به اصول و ارزش ها را افرادى ساده اندیش و خام و بى تجربه مى دانند!!
امام على(علیه السلام) این نوع تفکر را یک مصیبت مى داند و مى فرماید:
(و لقد اصبحنا فى زمان قد اتخذ اهله الغدر کیسا و نسبهم اهل الجهل فیه الى حسن الحیله ما لهم قاتلهم الله قد یرى الحول القلب وجه الحیله و دونها مانع من امرالله و نهیه فیدعها رإى عین بعد القدره علیها و ینتهز فرصتها من لا حریجه له فى الدین).(7)
ما در زمانى زندگى مى کنیم که بیشتر مردمش حیله و نیرنگ را زیرکى مى پندارند! و نادانان چنین مردمى را اهل تدبیر مى خوانند! اینان را چه مى شود؟
خدا آنان را بکشد! گاه شخصى که آگاهى و تجربه و قدرت کافى دارد و طریق مکر و حیله را خوب مى داند به خاطر فرمان الهى و نهى او آشکارا آن را رها مى سازد؛ ولى آن کس که از گناه و مخالفت با فرمان دین پروایى ندارد از فرصتى که پیش آمده استفاده مى کند (و دست به کارهاى خلافى مى زند که در نظر ساده اندیشان تدبیر و سیاست است.)
آرى همین سوء برداشت سبب شده بود که مردمان امام على(علیه السلام) را بى سیاست بخوانند و معاویه را سیاستمدار!!!
حضرت فرمود:
(والله ما معاویه بادهى منى ولکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیه الغدر لکنت من ادهى الناس).
به خدا قسم معاویه از من زیرک تر نیست، لکن او به نیرنگ متوسل شده و مرتکب گناه مى شود، اگر نیرنگ و پیمان شکنى را ناخوش نمى داشتم، من زیرک ترین مردم بودم. 
سپس فرمود:
(ولکن کل غدره فجره و کل فجره کفره و لکل غادر لوإ یعرف به یوم القیامه).
ولى هر پیمان شکنى گنهکار (و هر نیرنگى گناه است) و هر گنهکارى نافرمان است (و هر گناهى نوعى کفر است) و در روز قیامت هر حیله گرى پرچمى دارد که بدان شناخته مى گردد.
آن گاه امام على(علیه السلام) تفسیر درست زیرکى را که متبلور در شخصیت بزرگش بود چنین بیان فرمود:
(والله ما استغفل بالمکیده ولا استغمز بالشدیده)(8)
به خدا سوگند مکر و خدعه مرا غافلگیر نمى کند و در سختیها ناتوان نمى شوم.
 

برخى از جلوه هاى روشن بینى در سیره امام على(علیه السلام)
سراسر زندگى مولا یکپارچه روشن بینى است، سبقت حضرت در ایمان، سبقت حضرت در نماز، پیشگام بودن مولا در فداکارى در راه دین، فداکارى حضرت در لیله المبیت، رزم بى امان حضرت در جنگ هاى دوره پیامبر(صلی الله علیه و آله)، دست رد بر سینه فرصت طلبان زدن، فرصت طلبانى که به اسم حمایت از امام على(علیه السلام) در پى آن بودند که خود به نوایى برسند. تلاش معقول براى بازگرداندن آب از جوى رفته و احقاق حق غصب شده، سکوت به موقع و موضع وحدت بخش حضرت در دوره 25 ساله سکوت، پذیرش خلافت در جمع باشکوه مردم و بیعت بى سابقه مردم با حضرت و... و...
جلوه هایى از صدها جلوه روشن بینى امام على(علیه السلام) است (این مباحث را در کتاب سیرى در سیره سیاسى امام على(علیه السلام) که مجموعه مقالاتى است که در همین مجله چاپ شده آورده ایم)
اما جلوه اى از روشن بینى که خود حضرت بر آن تإکید مى ورزد و آن را از افتخارات خود برمى شمرد، برخورد با آنانى است که در پوشش دین به جنگ با حضرت آمده بودند، برخورد با کسانى که با شعارهاى جذاب و فریبنده مردم ساده لوح را گرد آورده و به جنگ با حضرت آمده بودند. حضرت هشیارى خود را در برابر توطئه ها چنین ترسیم مى فرماید:
(والله لا اکون کالضبع تنام على طول اللدم حتى یصل الیها طالبها و یختلها راصدها).(9)
به خدا سوگند، از آگاهى لازم برخوردار بوده و هرگز غافلگیر نمى شوم تا دشمنان ناگهان مرا محاصره کنند و با نیرنگ دستگیرم نمایند.
امام على(علیه السلام) در این سخن با استفاده از یک ضرب المثل، هشیارى خود را بیان کرده است، و آن ضرب المثل در مورد کفتار است. معروف است که کفتار حیوان ابلهى است و به آسانى مى توان او را شکار کرد به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پاى خود یا قطعه سنگ یا یک چوب دستى به در لانه کفتار مى زند، او به خواب مى رود! سپس او را به راحتى صید مى کنند.
این سخن را حضرت به وقتى فرمود که به آن جناب پیشنهاد شد که کارى به طلحه و زبیر نداشته باشد و آنها را تعقیب نکند، اما حضرت با این سخن هشیارى خود را ابراز نموده و اعلام مى کند که دست روى دست گذاشتن در برابر توطئه و توطئه گران، ابلهى و ساده لوحى است.
به این دلیل که در پس توطئه ناکثین که در رإس آنان طلحه و زبیر قرار داشتند، معاویه ایستاده بود! او قصد داشت با تسلط این دو بر بصره و کوفه با آنها بیعت کند و در شام از مردم براى آنان بیعت بگیرد، و به این ترتیب بخش هاى عمده از جهان اسلام در اختیار جاه طلبان پیمان شکن قرار مى گرفت و تنها مدینه در دست على(علیه السلام) باقى مى ماند!!
لذا حضرت با جدیت فوق العاده اى با این توطئه برخورد نمود! همین استراتژى امام نشان روشن بینى مولا على(علیه السلام) و آگاهى ایشان از عمق فاجعه است:
حضرت در رابطه با توطئه ناکثین فرمود:
(إلا و ان الشیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله و رجله و ان معى لبصیرتى ما لبست على نفسى و لا لبس على و ایم الله لافرطن لهم حوضا انا ماتحه لایصدرون عنه و لا یعودون الیه).(10)
آگاه باشید که شیطان حزب خود را گرد آورده و سواره و پیاده هاى لشگرش را فراخوانده است، ولى من آگاهى و بصیرت خود را همراه دارم، نه حقیقت را بر خود مشتبه ساخته ام و نه دیگرى بر من مشتبه ساخته، به خدا سوگند، گردابى براى آنان فراهم سازم که جز من کسى نتواند آن را چاره کند هرگز از آن بیرون نمىآیند (و آن عده که از آن بگریزند هرگز به سوى آن باز نمى گردند) و قدم نهادن در چنین صحنه هایى را فراموش مى کنند!
همچنین حضرت در رابطه با توطئه قاسطین (معاویه و یارانش) آن چنان مصمم است که ترک نبرد با آنان را مساوى با کفر مى داند:
(و لقد ضربت انف هذا الامر و عینه و قلبت ظهره و بطنه فلم ارلى الا القتال او الکفر بما جإ محمد صلى الله علیه و آله...)(11)
من همه جوانب این کار (نبرد با قاسطین) را بررسى کرده ام و برون و درون آن را زیر و رو نموده ام، اما براى خود بیش از دو راه ندیده ام یا جنگ با اینان یا کافر شدن به آنچه محمد(صلی الله علیه و آله) آورده است.
و نمونه هاى روشن بینى حضرت در این جنگ فراوان است، به یارى خداوند در سلسله مقالاتى که پیرامون این نبرد مولا در همین مجله خواهیم داشت آن را پى خواهیم گرفت. ان شإ الله.
حضرت برخورد با فتنه خوارج را نیز از افتخارات خویش مى شمرد:
(إیها الناس فانى فقإت عین الفتنه و لم یکن لیتجرىء علیها احد غیرى). (12)
مردم! این من بودم که چشم فتنه را درآوردم؛ و جز من کسى را جرإت بر این کار نبود.
و به حق برخورد با خوارج بصیرت مولا على(علیه السلام) را مى خواست، کسانى که از فرط عبادت پیشانى شان پینه بسته بود!! اهل نماز شب بودند، لیکن بصیرت نداشتند و بى بصیرتى شان آنها را به دام نبرد با مولا على(علیه السلام) کشانده بود و تلاش هاى فراوان امام براى آگاهى بخشیدن به آنها، در تعداد زیادى از آنان موثر افتاد، اما تعدادى از آنان همچنان بر انحراف خود اصرار ورزیده لجاجت مى کردند، سرانجام نیز با امام حق ـ على(علیه السلام) ـ جنگیدند و خود را جهنمى ساختند.
از این کلمات مولا على(علیه السلام) استفاده مى شود که بارزترین جلوه روشن بینى، شناخت دشمن در چهره هاى مختلف و موضعگیرى در برابر اوست.
 

امام على(علیه السلام) و شناخت روحیات دشمنان
از جلوه هاى روشن بینى، شناخت روحیات و روان افراد است امام على(علیه السلام) هم به علم امامت و هم به علم عادى خویش، روحیات اشخاص ـ به ویژه دشمنان خویش ـ را به خوبى مى شناخت به عنوان نمونه:
 

الف ـ حضرت قبل از آغاز جنگ جمل، پیغامى توسط ابن عباس براى زبیر فرستاد. و این سخنان در او موثر افتاد و از جنگ کناره گرفت امام خطاب به ابن عباس فرمود:
(لا تلقین طلحه فانک ان تلقه تجده کالثور عاقصا قرنه یرکب الصعب و یقول هو الذلول ولکن الق الزبیر فانه الین عریکه فقل له یقول لک ابن خالک عرفتنى بالحجاز وانکرتنى بالعراق فماعدا مما بدا).(13)
با طلحه ملاقات مکن که اگر به دیدارش روى او را چون گاو وحشى مى یابى که شاخش را تابیده و آماده نبرد است (کنایه از سرکشى، و خیره سرى و انعطاف ناپذیرى طلحه) او کسى است که بر مرکب سرکش (هوا و هوس) سوار است و مى گوید مرکب راهوارى دارم ولى زبیر را ملاقات کن که نرمخوى است به او بگو: پسر دائى تو على(علیه السلام) مى گوید مرا در حجاز شناختى و در عراق به جاى نیاوردى؟! چه چیز تو را از آنچه بر تو آشکار شده بود رویگردان نمود؟
در این سخن زیبا و در اوج فصاحت، مولا على(علیه السلام) روانشناسى دو تن از مخالفان خود را به خوبى تبیین کرده است. حضرت طلحه را مردى طغیانگر معرفى مى کند که به خاطر هواپرستى گوش شنوا در برابر حق ندارد ولى روحیه زبیر را نرمخو معرفى کرده و او را در برابر گفتار حق شنواتر و در برابر واقعیات تسلیم تر مى داند.
اتفاقا حوادث بعدى نیز این واقعیت را اثبات کرده حضرت قبل از آغاز جنگ جمل به زبیر فرمود در پى چه هستى؟ گفت مى خواهم انتقام خون عثمان را بگیرم!! حضرت فرمود: تو و طلحه قاتلان عثمان را هدایت مى کردید و وظیفه تو این است که خود را به ورثه عثمان بسپارى تا تو را قصاص کنند!! سپس فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا به یاد دارى آن روز که از کنار من عبور مى کردى در حالى که رسول خدا بر دست تو تکیه کرده بود و از قبیله بنى عمرو بن عوف مىآمد؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله) به من سلام کرد و در صورت من خندید من هم خندیدم! تو گفتى على بن ابى طالب همچنان دست از مزاح برنمى دارد! حضرت فرمود ولى بدان در آینده اى نزدیک با على مى جنگى در حالى که ظالمى! زبیر گفت انالله و انا الیه راجعون آرى اینگونه بود، ولى روزگار مرا به فراموشى
افکند و من به یقین دست از جنگ با توت برمى دارم، این را گفت و دست از جنگ کشید وپس از گفتگو با عایشه، از جنگ کناره گیرى کرد.(14) و به یکى از بیابانهاى اطراف به نام وادى السباع رفت وبه نماز و توبه ایستاد اما مردى به نام (ابن جرموز) به گمان اینکه کشتن او سبب خشنودى مولا على(علیه السلام) است به سراغ او رفت و در حال نماز او را کشت و انگشتر و شمشیرش را براى على(علیه السلام) آورد. حضرت به او اجازه ملاقات نداد و به آن کس که براى گرفتن اجازه نزدش آمده بود فرمود: (بشر قاتل ابن صفیه بالنار) قاتل زبیر را به آتش دوزخ بشارت ده آنگاه درباره شمشیر زبیر فرمود: (هذا السیف طالما فرج الکرب عن وجه رسول الله(صلی الله علیه و آله)) این شمشیرى است که بارها اندوه را از صورت پیامبر(صلی الله علیه و آله) برطرف ساخت!
حضرت روحیه طلحه و زبیر را درست شناخته بود لذا با یک برخورد منطقى سبب شد که زبیر از جنگ کناره گیرى کند.
 

ب ـ حضرت در رابطه با (عمرو عاص) کلامى دارد که تمام ریزه کاریهاى روحى و رفتارى او را تبیین کرده است فرمود:
(عجبا لابن النابغه یزعم لاهل الشام ان فى دعابه و انى امرو، تلعابه اعافس و امارس لقد قال باطلا و نطق آثما اما و شر القول الکذب انه لیقول فیکذب و یعد فیخلف و یسإل فیبخل و یسإل فیلحف و یخون العهد و یقطع الال فاذا کان عند الحرب فاى زاجر و آمر هو ما لم تإخذ السیوف مآخذها فاذا کان ذلک کان اکبر مکیدته ان یمنح القرم سبته اما والله انى لیمنعنى من اللعب ذکر الموت و انه لیمنعه من قول الحق نسیان الاخره انه لم یبایع معاویه حتى شرط له ان یوتیه آتیه و یرضخ له على ترک الدین رضیخه).(15)
شگفتا از پسر نابغه! به شامیان مى گوید که من بسیار مزاح مى کنم و مردى شوخ طبعم و اهل لعب و بازیچه ام! حرفى به باطل گفته و سخنى به گناه انتشار داده است؛ آگاه باشید که بدترین گفتار، دروغ است! او سخن مى گوید و دروغ مى گوید وعده مى دهد و خلاف مى کند، اگر چیزى از او خواهند بخل مى ورزد و اگر خود چیزى بخواهد به اصرار مى ستاند، به پیمان خیانت مى نماید، پیوند خویشاوندى را قطع مى کند، چون جنگ فرا رسد به زبان بسى امر و نهى کند تا خود را دلیر جلوه دهد و این تا زمانى است که شمشیرها از نیام برنیامده و چون شمشیرها از نیام برآمد بزرگترین نیرنگ او این است که جامه اش را بالا زند و عورت خود را آشکار سازد. آگاه باشید به خدا سوگند یاد مرگ مرا از هر گونه بازى و شوخى باز مى دارد؛ ولى او را فراموشى آخرت از گفتن سخن حق بازداشته است. عمرو با معاویه بیعت نکرد، مگر آنگاه که معاویه شرط کرد که در آتیه او را پاداشى دهد. آرى معاویه به او رشوتى اندک داد و عمرو در برابر آن از دین خویش دست کشید.
 

در این سخن بسیار فصیح، امام على(علیه السلام) به چند ویژگى عمروعاص اشاره مى کند:
1ـ این که او فرزند زن آلوده و فاحشه و معروفى به نام (نابغه) است بعد از تولد عمروعاص پنج نفر مدعى شدند که پدر عمرو اند، سرانجام قضاوت را به خود نابغه سپردند او (عاص بن وائل) را برگزید و دلیل آن را این ذکر کرد که عاص بیشتر به من کمک مى کند. ولى عمرو شباهت زیادى به ابوسفیان داشت وقتى او شنید که نابغه عاص را برگزیده گفت هرچند او عاص را برگزیده اما حقیقت این است که من او را در شکم مادرش کاشتم! این حکایت سوژه اى به دست شاعران عرب داد. حسان بن ثابت در رابطه با او گفت:

ابوک ابوسفیان لاشک قد بدت
لنا فیک منه بینات الشمائل
ففاخر به اما فخرت ولا تکن
تفاخر بالعاص الهجین بن وائل(16)


بدون تردید پدر تو ابوسفیان است؛ زیرا شکل و شمائل تو به آن گواهى مى دهد پس اگر مى خواهى فخر بفروشى به ابوسفیان افتخار کن، نه به عاص بن وائل گمنام!
این ویژگى مادرى او، اما پدر او عاص نیز سابقه ننگینى در اذیت و آزار پیامبر(صلی الله علیه و آله) دارد. او از مصادیق مستهزئین است که قرآن به آنها اشاره مى کند، هم چنین مى گویند کسى که به پیامبر ابتر گفت همین عاص بن وائل بوده است.
عجبا کسانى این چنین پست با این سابقه ننگین، به مواجهه با امام حق على(علیه السلام) پرداخته اند.
2ـ آن که او منافق است. در قاموس منافق، صدق، راستى و وفا نیست، و عمرو بن عاص، الحق این چنین است . نبى گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) فرمود:
(آیه المنافق ثلاث اذا حدث کذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان).(17)
منافق سه نشانه دارد آن گاه که سخن مى گوید دروغگوست و آنگاه که وعده مى دهد تخلف مى نماید و آنگاه که امانتى را مى پذیرد خیانت مى کند.
3ـ تنها در پى منافع خود است چیزى را که مى خواهد به هر قیمتى باشد به دست مىآورد ولى اگر از او چیزى بخواهند بخل مى ورزد! به پیمان خیانت مى کند و پیوند خویشاوندى را قطع مى نماید این ویژگى کسانى است که اصل و فرع دینشان منافع خود است! و همه چیز را در این معبد ذبح مى کنند.
4ـ فوق العاده ترسو است تا شمشیرها از نیام برنیامده، سر و صدا و تحریک و تهییج شیوه اوست اما وقتى شمشیرها از غلاف درآمد به رذیلانه ترین روش براى نجات خود رو مىآورد؛ آشکار کردن عورت!! یعنى ترس و رذالت یکجا!!
در جنگ صفین ناگهان عمرو عاص امام على(علیه السلام) را در پیش روى خود دید، او از ترس خود را از مرکب به زیر افکند و عورت خویش را مکشوف ساخت و این لکه ننگ براى همیشه در تاریخ زندگى او ثبت شد.
5ـ او دین فروش است: وقتى معاویه از او دعوت به همکارى کرد با فرزندانش مسئله را در میان گذاشت فرزندش عبدالله او را از این کار نهى کرد و فرزند دیگرش محمد ترغیب!! او تا صبح فکر مى کرد سرانجام اول صبح آماده پذیرش دعوت معاویه شد اما همچنان در هاله اى از تردید بود... به هر حال به شام آمد و در اولین جلسه خصوصى با معاویه پرسید اگر با تو همکارى کنم سهم من چیست؟ معاویه گفت هر چه خودت بگویى! او گفت باید مصر را به من واگذار کنى با تمام درآمدش! معاویه ابتدا نپذیرفت ولى بعدا با اصرار برادر خود عتبه این قیمت را براى خرید دین عمرو عاص پذیرفت!! به این ترتیب عمرو دین خود را به ثمن اندک دنیا فروخت و جهنم سوزان آخرت را براى خود خرید!
امام على(علیه السلام) با چنین روشن بینى عمیقى پشت صحنه و روى صحنه دشمنان خویش را مى شناسد! زیرا (المومن ینظر بنور الله) مومن با نور الهى مى بیند، و على امام مومنان است.
3ـ پس از سرکوبى شورشگران جمل مروان اسیر شد، اما با وساطت امام حسن و امام حسین علیهما السلام او را آزاد کردند به هر صورت وقتى به حضرت پیشنهاد شد که اجازه دهید مروان با شما بیعت کند حضرت فرمود:
(إو لم یبایعنى بعد قتل عثمان؟ لا حاجه لى فى بیعته انها کف یهودیه لو بایعنى بکفه لغدر بسبته اما ان له امره کلعقه الکلب انفه و هو ابوالاکبش الاربعه و ستلقى الامه منه و من ولده یوما احمر)(18)
مگر او بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرد؟ مرا به بیعت او نیازى نیست؛ دست او در بى وفایى همانند دست یهودى است (چون یهود به غدر معروفند)! اگر دست بیعت به من دهد غدر کند و در نهان بیعت خودش را بشکند! آگاه باشید که او در آینده حکومت کوتاه مدتى خواهد یافت، همانند کوتاهى زمانى که سگى بینى خود را با زبان پاک کند. او پدر چهار فرمانروا (قوچهاى چهار گانه) است و امت اسلام از دست او و پسرانش روز خونینى خواهند داشت!
 

در این سخن، مولا على(علیه السلام) بر چند نکته تکیه کرده است:
1ـ به کسانى که به خیانت عادت کرده اند نمى توان اعتماد کرد. اینان اگر صد بار هم بیعت کنند، باز پیمان مى شکنند؛ چرا که در منطق کسانى که (دین) محور سیاست نیست، دروغ و خیانت و فریب محور قرار مى گیرد، و مروان از این کسان بود؛ لذا مولا بیعت مجدد او را نپذیرفت.
2ـ پیش بینى حکومت کوتاه مدت او (کلعقه الکلب) او در سن 65 سالگى ـ بعد از مرگ معاویه بن یزید ـ قدرت را به دست گرفت و مدت 9 ماه حکومت کرد، ولى به دست همسرش کشته شد! امام ضمن همین خطبه در رابطه با مروان این جمله را فرمود که سید رضى آن را نیاورده است و آن این که (یحمل رایه الضلاله بعد ما یشیب صدغاه).
مروان پرچم ضلالت را موقعى به دوش مى کشد که موهاى او سفید شده باشد!
او هر جمعه بر منبر رسول الله(صلی الله علیه و آله) بالا مى رفت و در محضر مهاجرین و انصار، در سب امیرالمومنین ـ صلوات الله علیه ـ مبالغه مى کرد.(19)
3ـ پیش بینى حضرت از به حکومت رسیدن چهار تن از فرزندان او: 
ابوالاکبش الاربعه:
اینان عبارتند از:
1ـ عبدالملک بن مروان که جانشین او شد.
2ـ عبدالعزیز بن مروان که حاکم مصر شد.
3ـ بشر بن مروان که والى عراق شد.
4ـ محمد بن مروان که رئیس حکومت الجزیره گردید.
و حاکمیت همزمان چهار برادر، در تاریخ اسلام بى سابقه بوده است.
نقل دیگرى هم در رابطه با این چهار برادر هست که نقل فوق امتن و اصح است. (20)
5ـ حضرت پیش بینى فرمود که امت اسلام از دست او و پسرانش روز خونینى خواهند داشت؛ این واقعیت دردناک تحقق یافت: 
مروان در واقعه قتل عام مردم مدینه (حره) مسلم بن عقبه ـ فرمانده لشکر یزید ـ را تشویق به کشتن اهل مدینه مى کرد!(21)
در مورد فرزندش عبدالملک بن مروان گفته اند که او قبل از خلافت ملازم مسجد بود تا آنجا که او را کبوتر مسجد نامیدند (حمامه المسجد). او پیوسته قرآن تلاوت مى کرد، ولى پس از آن که خبر خلافت به او رسید، قرآن را بر هم نهاد و گفت: (سلام علیک! هذا فراق بینى و بینک.)(22) قرآن! خداحافظ!
او خود مى گفت که من قبل از خلافت، از کشتن مورچه اى مضایقه داشتم، ولى اینک حجاج گروهى از مردم را مى کشد و به من گزارش مى کند، و در من اثر گذار نیست!!(23)
زهرى مى گوید: روزى به او گفتم که شنیده ام شرابخوار شده اى؟!
او گفت: بلى، به خدا قسم خونخوار هم شده ام!!(24)
او و کارگزاران جلاد و خون آشامش، روز مردم را سیاه کردند؛ از جمله (حجاج بن یوسف ثقفى) که از کشتن بى گناهان لذت مى برد و غذا وقتى براى او گوارا مى شد که بى گناهى در خون خود غوطه بزند!!
این تنها نمونه اى از تحقق پیش بینى امام على(علیه السلام) و روشن بینى حضرت نسبت به این اشخاص و آینده آنان است.(25)
آنچه گفتیم نمونه هایى از روشن بینى امام على(علیه السلام) بود. بى تردید اگر با مولا على(علیه السلام) همراهى مى شد و به آنچه حضرت امر مى فرمود عمل مى گشت، امروز سرنوشت جهان اسلام، سرنوشت دیگرى بود. اما افسوس که امام را تنها گذاشتند و خون به دل حضرت کردند! 
امام درد دل خویش را در سحرگاه روزى که ضربتش زدند چنین بیان فرموده است:
(ملکتنى عینى و انا جالس فسنح لى رسول الله(صلی الله علیه و آله) فقلت یا رسول الله ماذا لقیت من امتک من الاود واللدد فقال ادع علیهم فقلت ابدلنى الله بهم خیرا منهم و ابدلهم بى شرا لهم منى.)(26)
همچنان که نشسته بودم به خواب رفتم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به خواب دیدم و عرض کردم: یا رسول الله، از امت تو چه ناراستى ها و کینه توزىها دیده ام؟! حضرت فرمود: نفرینشان کن! گفتم: خداوند به جاى آنها به من بهتر از ایشان را بدهد و به جاى من بدترین کسان را بر ایشان بگمارد!
این درد دل، سخنان انسان فداکارى است که عمر گرانبهایش را فداى مکتب کرد و سرانجام، مظلومانه با فرقى شکافته به دیدار خدا شتافت! 
آرى ، بحق على(علیه السلام)، سردار مظلوم تاریخ اسلام است! سلام بر او و لحظه لحظه عمرش باد!
 

پى نوشت ها:
1. سیماى معصومین در اندیشه امام خمینى، ص208.
2. مجموعه ورام، ص297.
3. الکافى، ج2، ص241.
4. ثواب الاعمال، ج1، ص320.
5. میزان الحکمه، ج7، ص2913.
6. همان.
7. نهج البلاغه، خطبه 41.
8. نهج البلاغه، خطبه 200.
9. نهج البلاغه، خطبه6. 
10. نهج البلاغه، خطبه 10.
11. نهج البلاغه، خطبه 43.
12. نهج البلاغه، خطبه 93.
13. نهج البلاغه، خطبه 31.
14. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید معتزلى، ج2، ص167.
15. نهج البلاغه، خطبه 84.
16. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید معتزلى.
17. میزان الحکمه، ج8، ص3339.
18. نهج البلاغه، خطبه 73.
19. تتمه المنتهى، ص80.
20. بنگرید به تتمه المنتهى، ص79.
21. تتمه المنتهى، ص80.
22. تتمه المنتهى، ص83 و 84.
23. تتمه المنتهى، ص84.
24. تتمه المنتهى، ص84.
25. براى توضیح بیشتر در مورد جنایات مروان و پسرانش رجوع کنید به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید معتزلى، ج6، ص146 به بعد.
26. نهج البلاغه، خطبه70.
 
منبع : نشریه پاسدار اسلام، شماره 226