سه شنبه, 02 ارديبهشت 1393 ساعت 12:00
خواندن 1286 دفعه

سیره عملی امام باقر علیه السلام - محمد الله اکبری

شمایل :

آن گرامـى به پيامبر شباهت بسيار داشت, مردى بـود, گندم گـون, ميانه بالا و ميان باريك قوى هيكل و سنگيـن وزن, صـورتى گرد داشت و ريشى سياه, پـوستـش نرم و لطيف بود و صدايـش نيكـو, تابنده روى, پيوسته ابروى و پيچيده موى بـود. چشمانى بزرگ, بينى كشيده, و دندانهايى درشت داشت, به گاه خنده دندانهايـش چـون در مـى درخشيد, قهقه نمى زد.
و چـون خنده اش تمام مى شد مى فرمـود: خدايا بر مـن خشمگيـن مشـو, رخسارش را خالـى زينت بخشيـده بود, و بـدنـش خال قرمزى داشت و سـرش به پائيـن متمايل بـود, چـون خشمگيـن مى شـد, خشمگينانه به آسمان مـى نگريست, چنانكه بيننده خشـم را در چهره اش مى ديد.

 

اوصاف :

اوصاف جانشيـن پدر بـود و بزرگ علـويان, در علـم و تقـوا, زهد و پارسايى بزرگى و آقايى سرآمد بنى هاشـم بود, نامـش در ميان مردم مشهور بـود و بزرگى اش در  بيـن شيعه و سنـى آشكـار و دوست و دشمـن به فضل و بـرتـرىاش معترف. در ميـان سـران مذاهب و بزرگـان فقها, علـم و فضلـش ضـرب المثل بـود.  مسلمانان در هـر مسـاءله اى در مـى مـانـدنـد به گنجينه دانـش وى روى مـی آوردنـد. دانشمنـدان بزرگ در نزد وى چـون كـودكـى دانـش آمـوز, در نزد معلـم, بـودنــد.
{جابر بـن عبدالله انصارى} آخريـن بازمانده ياران پيامبر, در مجلس درسـش حاضر مى شد و علـم می آمـوخت. ارباب مذاهب و جـويندگان دانـش, پرسشهاى مشكل خـود را از حضرتش مى پرسيدند. 

 

عبادات :
عبـادت هميشه به ياد خـدا بـود, در همه حـال نـام خـدا بـر لب داشت, نمـاز زياد مى خـواند و چـون سر از سجده بر مـى داشت. سجـده گاهـش از اشك چشمـش تر شـده بـود. امام صادق فرمـود: پـدرم در مناجات شبانه اش مـى گفت:{خدايا, فرمانـم دادى نبردم, نهيـم كـردى, اطـاعت نكـردم, اكنـون بنـده ات, نزد تـو آمـده و عذرى نـدارم}.
آنگاه كه به سفر حج مى رفت, چـون به حرم مى رسيد, غسل مـى كرد, كفشهايـش را در دست مى گرفت و مسافتـى را پياده مى رفت. و چـون وارد مسجـد الحرام مـى شد به كعبه نگاه مى كرد و با صداى بلند مى گريست, غلامـش اءفلح مى گويد: با امام باقر حج گزاردم, چون وارد مسجـدالحـرام شد, به {بيت} نگاه كرد و گريست تا آنكه صـدايـش بلنـد شـد, گفتـم: {فـدايت شـوم, مـردم به شمـا نگـاه مـى كننـد, آهسته تـر گـريه كنيــد}, فرمـود:{واى بر تـو اى افلح, چرا گريه نكنـم, شايد خداوند از رحمت به مـن نگاه كند, و فرداى قيامت بـديـن سبب, نزدش رستگار شـوم}. حتـى در شب وفاتـش, مناجات شبانه اش را ترك نكرد. چـون غمگيـن مى شـد, زنان و كـودكان را جمع مـى كرد, او دعا مى كرد و آنها آميـن مـى گفتند.

 

مهابت و شجاعت:

علـم و تقـوايـش, زهد و پارسايى اش, چنان عظمت, جلالت و ابهتى به وى داده بـود كه كسى نمى توانست او را سير نگاه كند.
و دانشمندان بزرگ از جمله{حكـم بـن عتيبه} با همه عظمت و بزرگى اش, در نزد او, كودكى دانش آموز مى نمود, يكى از همراهان هشام بـن عبدالملك خليفه اموى, به هنگام حج, چون توجه و احترام مردم به آن حضرت را ديد, تصميـم گرفت با طرح سوالى او را شرمنده كند, و چون به نزد آن گرامى رسيد و چشمـش به او افتاد, تنش لرزيد, رنگـش پـريـد و زبانـش بنـد آمـد. يا آنكه در ميان مردم چـون يكـى از آنها بـود, و از متواضع تريـن مردم به شمار مىآمد, ولى در مقابل ستمكاران, شجاعانه مى ايستاد و از حق و حقيقت دفاع مى كرد. آنگاه كه خليفه امـوى هشام بـن عبدالملك, آن حضرت را به دمشق احضار كرده بود, در مجلسى كه تمام سران اموى گرد آمده بـودند ابتدا هشام و سپـس ديگـر بزرگـان بنـى اميه آن حضـرت را سـرزنـش كـردند.
مـردانه به پاخاست و از اسلام و اهل بيت پيامبـر دفاع كـرد, چنانكه هشام از سخـن آن حضرت, كه امويان را غاصب حقـوق اهل بيت معرفى مى كرد, به اندازه اى خشمگيـن شد كه فرمان داد امام را زندانـى كنند. در مجلسـى ديگر در نزد هشام در حالـى كه در كنار او و بـر تخت وى نشسته بـود, در پاسخ هشام, حقانيت خانـواده خـود را اثبات كرد, هشام از پاسخ امام چنان به خشـم آمد, كه صـورتـش سرخ شـد و چشمانـش برگشت.

 

رفتار با ياران و ديگر مردم آن بزرگـوار :

, يارانـش را به همـدردى و برادرى و نيز يارى مسلمانان سفارش مى كرد و مـى فرمـود: {دوست داشتنـى ترين كارها نزد خدا ايـن است كه مسلمانى, شكـم مسلمانى را سير كند, غمـش را بزدايد و دينش را ادا كند}.
با همه مهربان بـود, حتى با كسانى كه نسبت به او رفتار بدى داشتند, از بد كاران در مى گذشت, اگر نيمه شب مهمانى مى رسيد با مهربانى در برويـش باز مى كرد و در باز كردن بار و بنه اش به او كمك مـى كـرد, در تشييع جنازه مـردم عادى شـركت مـى كـرد, لغزشهاى ياران را ناديده مى گرفت و مى فرمود: {اصلاح امـور زندگى و روش برخـورد با مـردم چـون پيمـانه پـرى است كه دو سـوم آن زيـركـى و يك سـوم آن گذشت است}.
از تحقير مسلمانان نهى مى كرد و به غلامان و كنيزانـش مـى فرمـود: {گدايان را گدا نناميد و آنها را با اين نام نخـوانيد, بلكه آنان را به بهتريـن نامهايشان صـدا بزنيد}. 
در امر اصلاح جامعه و جلـوگيرى از فساد و تنبيه بـدكاران, تلاش مـى كـرد آنگاه كه از دزدى افرادى آگاه شد, به غلامانـش دستور داد. آنها را گرفتند و به والى مدينه تحـويل دادنـد و امـوال دزديـده شـده را خـود به صـاحبـان آنها بـرگـردانــد. ياران و همراهان را غذا مى داد و چـون كمى از آنان فاصله مى گرفت در برخـورد مجدد بـا آنان چنان احـوال پـرسـى مـى كـرد كه گـويا مـدتها است آنها را نـديـده است.


آراستگى ظاهر:

موى سرش تميز و مرتب بـود و مى فرمود:{هركـس موى نگه مى دارد, آنرا مرتب كند و فرق بگذارد} و به دو طرف سرشانه كند, ريـش خود را كوتاه مى كرد و خط مى گرفت و مـوهاى دو طـرف صـورت و زير چانه اش را مى ستـرد, حجامت مـى كرد. دستها و ناخنهايش را حنا مـى گرفت. دندانهايـش را كه سست شده بود, با طلا محكـم كرده بـود انگشتـرى در دست مـى كـرد, نقـش انگشتـرىاش {العزه لله} بـود.


غذا خـوردن :

غذا را با {بسـم الله} آغاز و با {الحمدلله} ختـم مى كرد, و آنچه را در اطراف سفره ريخته بود, اگر در خانه بود, بر مـى داشت و اگر در بيابان بـود براى پرندگان وا مى نهاد.

 

ميهمـانـى دادن :

غذا دادن به مـومنيـن بـويژه شيعيان را بسيار مهم مـى شمـرد و به ياران خود سفارش مى كرد, كه دوستان و هـم كيشان خـود را ميهمان كنند و غذا بدهند مى فرمـود: {كمك به خانـواده يك مسلمان و سير كردن شكمشان و بى نياز كردن آنها از مردم, برايـم از هفتاد حج بهتر است} به سير كردن شكـم خيلى اهميت مى داد. و سير كـردن يك نفـر نزد وى از آزاد كـردن يك بنـده بهتـر بـود.
خانه اش منزلگاه شيعيان, مسلمانان, غريبـان و رهگذران بـود, ميهمان زياد به خانه مى بـرد. به ميهمانان غذاى لذيذ مى داد, اجازه نمـى داد ميهمانـش كارى انجام دهـد.

 

تجارت و كار:

يارانـش را به كار و كسب تشـويق مى كرد, از شغل آنها مـى پرسيـد. اگر بيكار بـودند, سفارش اكيد مى كرد كه به كارى مشغول شوند و مى فرمود: {مـن كسى را كه كار و كاسبى را رها كرده و به پشت بخـوابد و بگـويد; خدايا روزيـم ده, دشمـن دارم} به يكى از يارانـش كه بيكار بـود فرمود: {مغازه اى بگير, جلويـش را جاروب كـن و آب بپاش, بساطى در آن بگستر, چون چنين كنى وظيفه ات را انجام داده اى!} به يارانـش سفارش مى كرد كه اگر آب يا زمينى را مى فروشند حتما با پول آن آب و زميـن بخرند. آن گرامى تنها سفارش به كار نمى كرد, بلكه خود نيز به باغ و مزرعه خـويـش مـى رفت و حتـى در هـواى گـرم تـابستـان, عرق ريزان كـار مـى كـرد. آن حضــرت مى فرمود: {دنيا چه ياور خوبى براى طلب آخرت است} و غلامان خـويـش را به كارى وا مى داشت بـر آنها سخت نمى گرفت و آنها را در انجام كار آزاد مـى گذاشت, اگر كارشان سنگيـن و مشكل بـود خود نيز به آنها كمك مى كرد و مى فرمود: {هرگاه غلامان خـود را به كار مـى گيـريـد, و كار بـر آنان سخت است خـودتـان نيز بـا آنان كار كنيـد}.


سخاوت و بخشش :

امام باقر(علیه السلام) با آنكه درآمدش كـم, خرجـش بسيار و عيال وار بود, در عين حال بخشندگى اش بيـن خاص و عام آشكار و بزرگـواری اش - مشهور, و فضل و نيكى اش معروف بـود, افراد زيادى به اميد بهره مندى از جود و كرمـش به سويـش مى شتافتند و هيچ يك نااميد بر نمى گشتند. هركـس به خانه اش وارد مى شد, از آنجا بيرون نمـى رفت, مگر آنكه غذايش مى داد, لباس نيكويـش مى پوشاند و مبلغى پـول به او مى بخشيد بخشـش او به حدى بـود كه مـورد اعتراض نزديكان قرار گرفت. آن حضرت ياور بيچارگان, يار درماندگان و دستگير در راه ماندگان بود.
هرگاه شيعيانـش از شهرهاى ديگـر به ديـدارش مـى رفتنـد. زاد و تـوشه راه, لباس و جايزه شان مى داد, و مى فرمود: {پيش از آنكه ملاقاتـم كنيد اينها برايتان آماده شده بود}.
جايزه هايـش بيـن پانصـد تا هزار درهم بـود. هم خـود مـى بخشيـد و هـم به ياران و خـويشانـش سفارش مـى كرد كه بخشنده باشند, در يك روز هشت هزار دينار به مستمندان مـدينه بخشيد و خانـواده اى را كه يازده نفر بودند و همه غلام و كنيز بـودند آزاد كرد. به سبب بخشش هايـش نيازمندان زيادى به منزلـش مراجعه مـى كردند و آن حضرت به غلامان و كنيزانـش سفارش مـى كرد كه آنها را تحقير نكنند و گـدا ننامند بلكه آنان را به بهتـريـن نامهايشـان صـدا بزننـد. هـر روز جمعه يك دينـار صـدقه مـى داد و مى فرمود: {نيك و زشت و صدقه روز جمعه دو چندان مى شـود} و نيز مى فرمود: {نيكى, فقر را مى زدايد و بر عمر مى افزايد و از مرگ بد پيشگيرى مى كند}. پيوسته يارانـش را به همـدرى و دستگيرى يكـديگر سفارش مى كرد و مـى فـرمـود {چه بـد بـرادرى است, برادرى كه چون غنى باشـى همراهت باشد و چـون فقير شـوى تـو را تنها بگذارد}. و مى فرمـود: {برادرى آنگاه كامل است كه يكى از شما دست در جيب رفيقـش كند و هرچه مى خواهد برگيرد}.  
 
ضديت ميان بنى اميه و بنى هاشـم:

كه از بعثت پيامبر تشديد شده بـود, در شهادت امام حسين به اوج خود رسيد. پس از شهادت امام حسيـن(علیه السلام) كه بزرگ خاندان علوى بود, دوستداران و شيعيان اهل بيت به سه گروه عمده تقسيـم شدند. گروهى گرد محمد بـن حنفيه, كه فرزند علـى(علیه السلام) و از لحاظ سنى بزرگ خاندان علـوى بـود, جمع شـدند, گـروهـى اندك به خانـدان امام حسـن(علیه السلام) پيوستند و عده اى انگشت شمار هـم, امام سجاد(علیه السلام) را, امام خويـش شمردند.
با روى كار آمدن عبدالملك بـن مروان, حكـومت امـوى نيرويى تازه گرفت و تبليغات بنى اميه بر ضد بنى هاشـم ادامه يافت. از اينرو امكان هيچ گونه تبليغى براى معرفى امام سجاد(علیه السلام) و مكتبـش باقى نماند و تعداد يارانـش از شمار انگشتان دو دست تجاوز نكرد. وقتى عمر بـن عبدالعزيز به حكـومت رسيـد, به سبب اصلاحات وى, فضاى بـاز سياسـى تـازه اى ايجاد شـد و امام باقـر(علیه السلام) فـرصت يافت تا خـود و مكتب امامت را معرفـى كنـد و بـر شمار يارانـش بيفزايد. امام باقر(علیه السلام) در دوران امامتـش بزرگ خانـدان علـوى, بويژه بزرگ خاندان فرزندان امام حسيـن(علیه السلام) بود, و علم, بخشندگى, زهد و تقـوايـش زبانزد خاص و عام. فقهاى بزرگ و بنام حجاز در برابـر گنجينه دانش وى, چـون كودكى دانـش آموز مى نمودند و مساءله هاى مشكل خـود را از حضرتش مى پرسيدند. احترامى كه جابر بـن عبدالله انصارى, آخرين بازمانده اصحاب پيامبر(صلی الله علیع و آله) در كـودكى به آن حضرت مى گذاشت بر شهرت و محبـوبيت وى در بيـن دانشمندان و مردم افزود و حكومت اموى را در وحشت فرو برد. از اينرو, پيـوسته وى را زير نظر گرفت و مزاحمتهايى برايـش فراهـم آورد.

به طور كلى برخـوردهاى نامناسب با امـام باقـر را مى تـوان در سه بخـش جاى داد: 

الف) برخورد حكومتهاى وقت با امام :
بيشتريـن مزاحمتهايى كه از طرف حكومت براى امام فراهم مىآمد, در زمان هشام بـن عبـدالملك بـود. هشـام گاه افـرادى را بـراى مناظره بـا امام مـى فرستاد تا مساءله هاى مشكل را از وى بپـرسنـد, شايـد حضـرت از پاسخ دادن باز ماند و شخصيت معنـوى و نفـوذ گستـرده اش در هـم بشكنـد; ولـى بيشتـر اوقـات كار بـر عكـس مـى شـد و پـاسخهاى مناسب امام بـر عظمت و محبـوبيت وى مـى افزود. گـاه به بهانه هـاى مختلف او را به دمشق احضـار مى كرد و مـى كـوشيـد با تـوبيخ و سـرزنـش وى در جمع بزرگان شام, شخصيت معنـوى اش را خرد كند; ولـى از ايـن كار نيز بهره اى نمـى برد و پاسخهاى امـام, شـوكت ظاهـرى هشـام را درهـم مـى شكست.

ب) فرقه هاى مذهبى:
جـابـر بـن عبـدالله انصـارى از طـرف پيـامبـر مـاءمـور بـــود كه سلام آن حضرت را به امام باقر برساند. جابر كه سـن زيادى از وى گذشته بود, پيوسته در مسجد مى نشست و باقر را صدا مى زد. پـس از آنكه امام باقر را در مكتبخانه اى پيدا كرد, هر روز صبح و عصر به منزل امام سجاد مـی آمد; با امام باقر مى نشست سخـن مى گفت و از او علم می آموخت. مردم مدينه, كه به جابر به عنـوان آخريـن صحابى زنده پيامبر بسيار احترام مى گذاشتند, ايـن كار را (رفتـن جابـر به نزد امام) جسارت و بـى ادبـى امام بـاقـر مـى دانستنـد. از آن به بعد, امام بـاقـر به احتـرام جابـر به منزل وى مـى رفت و با او به مذاكـره مـى پـرداخت. چـون امام بـاقـر بـى واسطه از پيامبر(صلی الله علیع و آله) حديث نقل مى كرد, مردم مدينه دروغگـويـش مى خـواندند; و چـون حديث را از طريق جابر نقل مى كرد, او را تصديق مى كردند. از ايـن روى با آنكه جابر از امام باقـر(علیه السلام) علـم مـی آمـوخت امام سخنان پيامبـر را از طـريق جابـر نقل مـى كرد. بسيارى از خـوارج و ديگر دانشمنـدان حجاز به حضـور امام می آمـدند و با وى به مناظره مـى پرداختنـد. در برابـر مقام علمى امام سر تعظيـم فرود می آوردند و به ستايـش آن حضرت مـى پرداختند. مناظره هاى امام با رئيـس خـوارج, ابـوحنيفه, عمرو بـن عبيد, راهب مسيح شـامـى, طـاووس يمـانى و ... معروف است.
ج) خويشاوندان و دوستان :
امام باقر(علیه السلام) از طـرف پيروان و دوستانـش نيز آزار مـى ديـد. بـرخـى از پيـروان وى اهل غلـو بـودنـد و ادعاهـاى واهـى كـردند. 
امـام آن ها را لعنت كـرد, از آنها بيزارى جست و به شيعيان نيز دستـور داد از آنها دورى بجويند. 
حضرت از سوى خويشاوندانش مانند عبدالله بن حسن, زيد بـن حسـن و ابوهاشم فرزند محمد حنفيه نيز آزار ديد. 
زيـد بن حسـن كه بر آن حضرت رشك مـى برد, از وى پيـش هشام بـن عبـدالملك سعايت كرد و امام(علیه السلام) سرانجام به دستـور هشام و به دست زيد, مسمـوم شد و به شهادت رسيد.
 

منبع  :ماهنامه کوثر - شماره 19