سه شنبه, 01 مهر 1393 ساعت 12:51
خواندن 1439 دفعه

امام على علیه السلام و قاسطين - يعقوب جعفرى

مقدمه
يكى از بزرگترين ابعاد شخصيت اميرالمؤمنين (علیه السلام) كه او را ميان بزرگان عالم متمايز مى سازد، پاى بندى دقيق او به ارزش هاى الهى در تمام حركت ها و انتخاب ها و خواستن ها و نخواستن هاست، او هرگز ايمان خود را قربانى هيچ مصلحتى هر قدر هم بزرگ باشد، نكرد و خوشنودى مردم را به خوشنودى خداوند ترجيح نداد.
اين ويژگى سبب شد كه گروهى به خاطر همين ارزش ها شيفته و فريفته او شوند و در مقابل، گروهى هم تاب تحمل او را نداشته باشند و با او دشمنى كنند، دوستان او تا سر حد جان پيش رفتند و گاهى حتى درباره او افراط كردند و دشمنان او ناجوانمردانه ترين تهمت ها را به او زدند و لعن و سب او را عبادت شمردند! و به گفته ربيع بن خيثم: كسى چون على نبود كه دوستدار او شديدترين محبت را به او داشته باشد و دشمنان او شديدترين دشمنى را با او داشته باشد. (1)
در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه قامت دين با شمشير كج او راست شد و افراد بسيارى از مشركان و سردمداران كفر به دست او هلاك شدند، گروه هاى به خاطر خونخواهى كشته شدگان خود، كينه او را به دل گرفتند و اين كنيه حتى پس از مسلمان شدن آنان نيز ادامه يافت؛ و اينكه مى بينيم پيامبر خدا در هر فرصتى از فضايل او و آثار سودمند محبت او سخن مى گفت، براى زدودن اين كينه ها بود ولى كينه ها آنچنان عميق بود كه به اين آسانى از ميان نمى رفت، بلكه حتى سفارش هاى مكرر پيامبر، باعث مى شد كسانى به على (علیه السلام) حسد برند و با او دشمنى كنند . اين در حالى بود كه على (علیه السلام) به خاطر همان ويژگى كه گفتيم، در ميان اصحاب پيامبر، دوستداران و عاشقانى داشت كه در همان عصر پيامبر به عنوان شيعه على شناخته مى شدند و پيامبر در حق آنان فرموده بود:
هذا و شيعته هم الفائزون (2) او و شيعه او همان نجات يافته گان هستند.
و در تفسير «خير البريه بهترين مردم» كه در سوره بينه آمده است خطاب به على فرموده بود :
انت يا على و شيعتك. (3) منظور، تو و شيعيان تو هستند.
پس از رحلت پيامبر، كينه ها و دشمنى ها با شدت بيشترى ادامه يافت و بخصوص زمانى كه پس از بيست و پنج سال خانه نشينى، مردم با او بيعت كردند و او را به عنوان رهبر سياسى جامعه برگزيدند، هم جاه طلبانى كه حكومت امام را در راستاى منافع خود نمى ديدند و هم دشمنان ديرينه امام كه كينه هاى بدر و حنين را به دل داشتند و خواهان دست اندازى به حكومت بودند، پرچم مخالفت را بر افراشتند و به جنگ او رفتند، در اين كشمكش ها گروهى نادان و كج فكر هم پيدا شدند كه به تفسير غلطى كه از دين داشتند، امام را مورد حمله قرار مى دادند: ناكثين، قاسطين، مارقين.
آنچه در اين نوشتار مورد بررسى قرار خواهد گرفت درگيرى امام با گروه «قاسطين» يعنى معاويه و ياران او است و نشان خواهيم داد كه چگونه اين گروه كه خود را در بطن جامعه اسلامى جا زده بودند، همواره هدفشان محو اسلام راستين و رسيدن به قدرت، آن هم از نوع جاهلى و اشرافى بود و خواهيم ديد كه جنگ صفين در واقع ادامه جنگ احد بود و تنها شعارها عوض شده بود. اكنون اين موضوع را به استناد به روايات و گزارش هايى كه در كتاب هاى تاريخى و حديثى آمده است، مورد بحث قرار مى دهيم.
حكومت علوى و دشوارى هاى موجود
با گذشت بيست و پنج سال از رحلت پيامبر اسلام و به روى كار آمدن متناوب سه خليفه، بدعت ها و تبعيض ها و كج روى هاى بسيارى در ميان امت اسلامى پديد آمد و پيكر اسلام زخمدار شد . براى اميرالمؤمنين كه همه چيز خود را در راه اسلام فدا كرده بود براى تقويت و گسترش اسلام رنج هاى فراوانى كشيده بود، پيدايش اين وضعيت درد آور بود و از آن سخت تر اينكه او براى حفظ اساس اسلام مجبور به سكوت و مدارا و تحمل وضع موجود بود و به تعبير خودش صبر مى كرد اما چونان كسى كه استخوان در گلويش گير كرده باشد و يا ريگ به چشمانش رفته باشد. (4)
البته اميرالمؤمنين به عنوان نماينده راستين اسلام هر كجا كه فرصت را مناسب مى ديد تذكرات لازم را مى داد و اعتراض مى كرد ولى چون قدرت در دست ديگران بود توانايى جلوگيرى از انحرافات را نداشت.
امت اسلامى كه طعم تلخ دورى از اميرالمؤمنين را چشيده بود و تجربه دردناك بيست و پنج سال محروميت از حكومت حق و عدل را داشت، پس از كشتن عثمان روى به سوى امام آورند و او را به عنوان رهبر سياسى خود برگزيدند و مهاجر و انصار و اهل حل و عقد با او بيعت كردند و امام كه هرگز در انديشه رياست طلبى نبود و حكومت را تنها براى اجراى احكام اسلامى و عدالت مى خواست، قدرت لازم را براى پياده كردن اهداف خود و تصحيح مسير اسلام به دست آورد.
انحراف ها وتبعيض ها در ميان مردم به صورت يك فرهنگ پذيرفته شده، جا گرفته بود و مبارزه با آن سخت دشوار بود و لى امام وظيفه داشت كه با آن مبارزه كند و بهاى سنگين آن را نيز بپردازد، از اين رو از همان آغاز، اصلاحات را شروع كرد و به افزون طلبانى كه سالها به بيت المال دست اندازى كرده بودند، اعلام نمود كه در حكومت علوى جايى براى آنها نيست و حتى بايد درباره گذشته خود نيز حساب پس بدهند او در نخستين خطبه اى كه پس از بيعت مردم با او، ايراد كرد، از اصلاحاتى بنيادين و تحولى عميق خبر داد و فرمود:
... ألا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه (صلی الله علیه و آله) و الذي بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغغربلن غربلة ولتساطن سوط القدر حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم. (5)
آگاه باشيد كه گرفتارى شما همانند روزى كه پيامبر مبعوث شد، بار ديگر به شما روى آورده است، سوگند به كسى كه او را به حق مبعوث كرده است به سختى مورد آزمايش قرار مى گيريد و غربال مى شويد و مانند ديگ به هنگام جوش آمدن زير و رو خواهيد شد آن چنان كه پايين شمابالا و بالاى شما پايين شما خواهد شد.
و نيز فرمود:
و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق. (6)
به خدا سوگند اگر آن (عطاياى عثمان) را پيدا كنم در حالى كه مهر زنان قرار گرفته و يا كنيزان با آن خريدارى شده اند، بر مى گردانم، زيرا كه در عدالت گشايشى است و آن كس كه عدالت بر او گران آيد تحمل ستم بر او تنگ تر است.
همچنين او از كنار گذاشتن حاكمان و عاملان ناشايسته خبر داده بود و در مقابل كسانى كه او را در اين باره نصيحت مى كردند اين آيه را خوانده بود:
و ما كنت متخذ المضلين عضدا. (7)
و هرگز، گمراهان را ياور نخواهم گرفت.
و اعلام كرده بود كه در كار دين مداهنه و سازش نخواهد كرد:
لا اداهن فى دينى و لااعطى الدنية فى أمرى. (8)
در دين خود مداهنه نمى كنم و در كار خدا خوارى نمى پذيرم.
اين اظهارات سبب شد كه افزون خواهان و جاه طلبان، اميد سازش را از دست بدهند و با انديشه براندازى با امام مخالفت كنند و لذا كسانى چون طلحه و زبير كه با امام بيعت كرده بودند، بيعت خود را با امام شكستند و با سوء استفاده از موقعيت عايشه به تدارك نيرو براى جنگ با امام بپردازند و جنگ جمل را به وجود آورند، ايشان همان «ناكثين» بودند واز سوى ديگر معاويه كه از طرف امام از حكومت شام بر كنار شده بود، به بهانه خونخواهى عثمان وبا تحريك مردم شام، جنگ صفين را به وجود آورد و اينان همان «قاسطين» بودند، همچنين در جريان صفين به طورى كه به تفصيل آن خواهيم پرداخت، در مسأله پذيرش حكميت از سوى امام، گروهى نادان و مقدس مأب به مخالفت و ستيز با امام برخاستند و جنگ نهروان را به وجود آوردند و اينان همان «مارقين» يا خوارج بودند، و بدين گونه سه جنگ داخلى به امام تحميل شد.
جالب اين است كه پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) جنگ امام با سه گروه ناكثين و قاسطين و مارقين را پيش بينى كرده بود و طبق روايات متعدد و معتبر، اين حوادث را پيشاپيش به على(علیه السلام) خبر داده بود و به حقانيت على(علیه السلام) در اين فتنه ها تأكيد كرده بود و مسلمانان را از مخالفت و دشمنى با او بر حذر داشته بود.
در اين باره روايات بسيارى، هم از طريق شيعه و هم از طريق اهل سنت وارد شده و مى توان آنها را به چند دسته تقسيم كرد:
1 ـ رواياتى كه در آنها پيامبر خدا مسلمانان را از جنگ و ستيز با على بر حذر داشته و دشمنى و جنگ با او را، دشمنى با خدا و پيامبر تلقى كرده است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): حرب على حرب الله و سلم على سلم الله. (9)
پيامبر خدا فرمود: دشمن على دشمن خدا و آن كه تسليم او است، تسليم خدا است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): يا على حربك حربى و سلمك سلمى. (10)
پيامبر خدا فرمود: اى على دشمن تو دشمن من و آن كه تسليم توست تسليم من است.
اين مضمون با تعبيرهاى گوناگون و با اسناد متعدد از پيامبر نقل شده است. (11)
2 ـ رواياتى كه پيامبر خدا از وقوع فتنه هاى پس از خود خبر داد و على (علیه السلام) را مأمور مقابله با آنها كرده است.
در روايتى، پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از وقوع فتنه ها و پيدايش انحراف ها در ميان امت پس از خود خبر داد و على(علیه السلام) از او پرسيد كه در اين هنگام با آنان به عنوان ارتداد رفتار كنم و يا به عنوان فتنه؟ پيامبر فرمود: به عنوان فتنه. (12)
و در روايت ديگرى، جابر بن عبدالله انصارى گفت: در حجة الوداع در منا نزديك ترين شخص به پيامبر بودم كه فرمود: شما را چنين نيابم كه پس از من رجوع كرده و كافر شده ايد و بعضى از شما گردن بعضى را مى زند، به خدا سوگند كه اگر چنين كنيد مرا در لشكرى خواهيد ديد كه با شما مى جنگد، سپس به پشت سر خود برگشت و گفت: يا على را يا على را يا على را (سه مرتبه) ديديم كه جبرئيل به او اشاره كرد، به دنبال آن خداوند چنين نازل كرد: و اما نذهبن بك فانا منهم منتقمون يعنى اگر ما تو را از دنيا ببريم، قطعا از آنان انتقام مى كشيم. (13)
اين مضمون نيز با تعبيرهاى گوناگون و با اسناد متعدد وارد شده است. (14)
3 ـ رواياتى كه در آنها پيامبر دشمنان و خروج كنندگان به على را گروه ستمگر «فئه باغيه» معرفى كرده و بر حقانيت على در جنگ با آنها تأكيد نموده است:
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): يا على ستقاتلك الفئة الباغيه و انت على الحق، فمن لم ينصرك يومئذ فليس منى. (15)
يعنى يا على بزودى گروه ستمگر با تو مى جنگد در حالى كه تو بر حق هستى، پس هر كس در آن روز تو را يارى نكند از من نيست.
4 ـ رواياتى كه در آنها پيامبر خدا خبر داده است كه على(علیه السلام) براى تأويل قرآن مى جنگد همانگونه كه من براى «تنزيل» آن جنگيدم:
عن النبى (صلی الله علیه و آله) إنه قال لعلى (علیه السلام): تقاتل يا على على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله . (16) يعنى پيامبر به على فرمود: يا على تو بر اساس تأويل قرآن مى جنگى همانگونه كه من براى تنزيل آن جنگيدم.
منظور پيامبر از اين تعبير اين بود كه پيامبر براى تثبيت اسلام و اثبات حقانيت قرآن و اينكه آن از جانب خدا نازل شده با مشركان جنگيد و على نيز براى زدودن انحرافات از اسلام و تاويل درست قرآن با كسانى كه مسلمان بودند ولى دچار كج فهمى شده بودند، بايد بجنگد.
5 ـ رواياتى كه در آنها پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به طور مشخص از سه گروه نام مى برد كه در آينده با على خواهند جنگيد و على (علیه السلام) را مأمور دفع فتنه آنها مى كند، آن سه گروه عبارتند از : ناكثين، قاسطين، و مارقين.
ـ روزى پيامبر خدا به منزل ام سلمه آمد و در آن حال على (علیه السلام) هم وارد شد، پيامبر به ام سلمه فرمود:
يا ام سلمه هذا و الله قاتل القاسطين و الناكثين و المارقين. (17) اى ام سلمه به خدا سوگند كه اين شخص كشنده قاسطين، ناكثين و مارقين است.
ـ قال على (علیه السلام): امرنى رسول الله بقتال الناكثين وا لمارقين و القاسطين (18)
على (علیه السلام) فرمود: پيامبر خدا جنگ با ناكثين و مارقين و قاسطين را به من فرمان داده است .
اين مضمون با تعبيرهاى گوناگون و با اسناد فراوانى در كتب شيعه و سنى نقل شده است و در برخى از اين روايات جزئيات بيشترى از اين جنگ ها ارائه شده است. (19)
علاوه بر اين مضامين در برخى از روايات به خصوص از معاويه رئيس گروه قاسطين نام برد شده و پيامبر دستور داده است كه هر گاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد. (20)
صدور مجموعه رواياتى كه نقل گرديد و طى آن پيامبر خدا از وقوع جنگ هايى ميان على (علیه السلام) و مخالفانش خبر داده و برخى از جزئيات آن را هم ذكر كرده است يك نوع معجزه براى پيامبر خدا به حساب مى آيد و به گفته ابن ابى الحديد اين خبر از دلائل نبوت پيامبر است زيرا كه به روشنى از آينده خبر داده است. (21)
البته وقوع فتنه هايى پس از پيامبر خدا به طور كلى قابل پيش بينى بود، زيرا از نظر جامعه شناسى، هر انقلابى پس از مرگ رهبر اصلى آن، در درون خود دچار تنش هايى مى شود، گروهى با افزون طلبى خواهان سهم بيشترى مى شوند و گروهى كه از روى اجبار، ارزشهايى انقلاب را پذيرفته بودند با بهانه هايى سعى در نابودى آن مى كنند و گروهى در تفسير آن دچار اشتباه مى شوند و طبيعى بود كه اسلام نيز پس از رحلت پيامبر با چنين گروه هايى روبر شود و على بن ابى طالب(علیه السلام) براى حفظ اسلام و زدودن انحرافات از چهره آن مجبور بود كه با اين گروه ها بجنگد، زيرا كه او نماينده اسلام راستين و تالى تلو پيامبر بود همانگونه كه در تفسير اين آيه شريفه به آن تأكيد شده است:
افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه. (22)
آيا كسى كه حجت آشكارى از پروردگارش دارد و شاهدى از (خويشان) او به دنبال اوست (مانند كسى است كه چنين نيست؟)
طبق روايات بسيارى، در اين آيه منظور از كسى كه دليل روشنى از پروردگارش دارد پيامبر خدا و منظور از شاهدى كه او را دنبال مى كند على بن ابى طالب(علیه السلام) است. (23)
بنابراين، جنگ هاى اميرالمؤمنين با مخالفان پس از به قدرت رسيدن او به طور كلى قابل پيش بينى بود ولى جزئياتى كه در اخبار پيامبر آمده از طريق اعجاز بيان شده است.


قاسطين چه كسانى بودند؟
ديديم كه پيامبر خدا در پيش بينى هاى خود از آينده اسلام، از گروهى به نام «قاسطين» خبر داد كه اميرالمؤمنين با آنان خواهد جنگيد. اكنون ببينيم كه منظور از «قاسطين» چيست و اينان چه كسانى بودند؟
قاسطين از ماده «قسط» مشتق شده كه در زبان كه عربى از واژه هايى است كه دو مفهوم ضد هم دارد و به اين گونه واژه ها كه در زبان عربى كم نيست «اضداد» گفته مى شود، در اين گونه موارد از ريشه يك لغت ضد آن را در نظر مى گيرند مانند واژه «عجمه» كه به معناى گنگى است ولى «اعجام» به معناى رفع گنگى است و «نفق» كه به معناى شكاف است ولى «انفاق» به معناى پر كردن شكاف است و «تحكيم» به معناى قبول حكميت است ولى «محكمه» به معناى گروهى است كه تحكيم را قبول ندارند. در اينجا نيز «قسط» به معناى عدل است ولى «قاسط» كسى است كه مخالف عدل است و ستمگرى مى كند. (24)
قرآن كريم از ستمگرانى كه مخالف قسط و عدل هستند به عنوان «قاسطون» ياد كرده و آنان را وعده جهنم داده است:
و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا. (25) و قاسطان هيزم جهنم هستند.
با توجه به مفهوم لغوى «قاسطين» مى گوييم منظور از آنان آن گروه از دشمنان و مخالفان حكومت اميرالمؤمنين بودند كه با ستمگرى و زور گويى در برابر حكومت عادلانه او ايستادند و به قصد دست اندازى به حكومت، با او از سر جنگ در آمدند و آنان معاويه و ياران او بودند كه زير بار حكومت امام نرفتند و با بهانه هاى واهى قصد بر اندازى حكومت او را داشتند .
در پيش بينى هاى پيامبر، گاهى از اين گروه به عنوان قاسطين ياد شده و گاهى هم به آنان «فته باغيه گروه ستمگر» اطلاق شده است. همچنين در اظهارات امام نيز معاويه و ياران او «قاسطين» ناميده شده اند:
عن على (علیه السلام) قال: امرت ان اقاتل الناكثين والقاسطين و المارقين ففعلت ما أمرت به؛ فاما الناكثون فهم اهل البصرة و غير هم من اصحاب الجمل، و اما المارقون فهم الخوارج و اما القاسطون فهم اهل الشام و غيرهم من احزاب معاويه. (26)
على (علیه السلام) فرمود: من مأمور شده بودم كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ كنم و مأموريت خود را انجام دادم، ناكثون همان اهل بصره و جز آنها از ياران جمل بودند و مارقون همان خوارج بودند و قاسطين اهل شام و جز آنها از هواخواهان معاويه بودند.
و در جاى ديگر امام از اصحاب معاويه به عنوان اهل «بغى» و از ياران جمل به عنوان اهل «نكث» و از خوارج به عنوان اهل «فساد» ياد مى كند:
الا و قد امرنى الله بقتال اهل البغى و النكث و الفساد فى الارض. (27)
آگاه باشيد كه خداوند مرا به جنگ با اهل ستم و پيمان شكنى و فساد در زمين فرمان داد .
همچنين امام در برخى از اظهارات خود اصحاب معاويه با همان قاسطين را به عنوان فاسقان معرفى كرده است:
فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و فسق آخرون. (28)
و چون به امر حكومت برخاستم گروهى پيمان شكنى كردند و گروهى از دين خارج شدند و ديگرانى هم فاسق شدند.
به هر حال منظور از قاسطين همان معاويه و ياران او هستند كه سرسخت ترين دشمنان حكومت علوى بودند و براى بر اندازى آن توطئه هاى بسيارى كردند كه از همه آنها مهم تر جريان جنگ صفين بود كه به امام تحميل كردند و تفصيل آن خواهد آمد، اين جنگ باعث كشته شدن حدود هفتاد هزار نفر از سپاه اميرالمؤمنين(علیه السلام) شد (29) و به طورى كه خواهيم ديد، جنگ صفين زخمى عميق بر پيكر اسلام بود و پى آمدهاى ناگوارى براى جهان اسلام داشت كه از جمله آنها پيدايش گروه خوارج و شهادت اميرالمؤمنين و به حكومت رسييدن معاويه را مى توان نام برد.


چهره هاى سرشناس قاسطين
گفتيم كه «قاسطين» همان دشمنان اميرالمؤمنين بودند كه در كنار معاويه قرار داشتند و با حكومت على (علیه السلام) مخالفت مى كردند، در اينجا برخى از چهره هاى شاخص و سرشناس حزب قاسطين را كه در جريانات سياسى نظامى نقش مهمى داشتند، به طور اجمال معرفى مى كنيم تا ماهيت اصلى آنان روشن شود:
1 ـ معاوية ابن ابى سفيان
رهبر حزب قاسطين، معاويه بود او در سال هشتم هجرت در حالى كه 28 سال داشت در جريان فتح مكه از روى اكراه و اجبار مسلمان شد، عمر در زمان خلافت خود او را والى شام كرد و مورد اعتراض برخى از صحابه از جمله حذيفه قرار گرفت. (30)
عثمان نيز او را در مقام خود تثبيت كرد و او حدود بيست سال در شام حكومت مى كرد و تصوير مردم شام از اسلام به همان صورتى بود كه او ساخته بود، پس از قتل عثمان و بيعت مردم با اميرالمؤمنين، او زير بار نرفت وعلاوه بر توطئه هاى خود ديگران را نيز بر ضد امام مى شورانيد. او طلحه و زبير را تشويق به نقض بيعت و جنگ با امام كرد. (31) و مى توان گفت كه علاوه بر جنگ صفين كه تفصيل آن خواهد آمد، در دو جنگ جمل و نهروان نيز دست معاويه در كار بود.
او پس از شهادت اميرالمؤمنين با حيله ها و شيطنت هاى خاصى كه داشت باعث پراكنده شدن فرماندهان سپاه امام حسن شد و امام حسن را مجبور به صلح كرد. او قاتل حجر بن عدى و عمر وبن حمق وبسيارى از شيعيان بود، پدر او ابوسفيان همواره با پيامبر اسلام جنگيد و در جريان فتح مكه از روى اكراه مسلمان شد و مادر او هند در جنگ احد باعث كشته شدن حمزه عموى پيامبر شد و جگر او را در دهانش جويد و به هند جگر خوار معروف شد.
اگر چه معاويه به ظاهر مسلمان شده بود ولى پيامبر همواره از او ناراحت بود واو را نفرين مى كرد (32) و در حق او فرمود: هر گاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد. (33) او كينه خاصى با بنى هاشم و حتى شخص پيامبر اسلام داشت. يك روز مغيرة بن شعبه به او پيشنهاد كرد كه اكنون كه خلافت را قبضه كرده اى با بنى هاشم از در مهربانى در آى، معاويه در پاسخ او اظهار داشت كه ابوبكر و عمر و عثمان خلافت كردند و رفتند و نامى از آنان باقى نماند ولى نام محمد هر روز پنج مرتبه در اذان گفته مى شود واى بر تو پس از اين ديگر چه مى ماند جز اينكه اين نام دفن شود. (34)
2 ـ عمر و بن عاص
او پنجاه سال پيش از هجرت از مادرى زناكار متولد شد، مادرش او را به پنج نفر نسبت مى داد و سرانجام او را به عاص بن وائل ملحق كرد. (35) وميان او و پدرش فقط 13 سال تفاوت سنى وجود داشت (36) وعاص كسى بود كه همواره پيامبر خدا را هجو مى كرد و همو بود كه پيامبر را «ابتر» خطاب كرده بود و سوره كوثر در پاسخ به او نازل شد. (37)
خود عمرو نيز پيامبر را هجو مى كرد و آزار مى داد و پيامبر او را لعنت مى كرد. (38)
او در جريان صلح حديبيه مسلمان شد (39) و چون با فنون جنگ آشنايى داشت، پيامبر او را در جنگ ذات السلاسل فرمانده لشكر كرد و همو بود كه در عهد عمر، مصر رافتح نمود و تا زمان عثمان والى مصر بود تا اينكه عثمان او را از حكومت مصر عزل كرد. (40) او در جريان جنگ صفين فرمانده سپاه شام و مشاور معاويه بود و توطئه ها و حيله گرى هاى او در جنگ صفين، از جمله جريان قرآن به نيزه كردن او در تاريخ معروف است. همچنين او در مسأله حكميت،ابوموسى اشعرى را فريب داد و در تثبيت حكومت معاويه كوشش فراوان كرد .
اميرالمؤمنين در نامه اى خطاب به عمروعاص فرمود: تودين خود را تابع دنياى كسى كردى كه گمراهى او آشكار است. (41) و نيز در جاى ديگرى فرمود: عمروعاص با معاويه بيعت نكرد مگر اينكه با او شرط نمود كه سهمى به او بدهد و در برابر زير پاگذاشتن دين عطيه اى به او ببخشد. (42)
عمروعاص در سال 43 هجرى در حالى كه از جانب معاويه والى مصر بود هلاك شد و ثروت بسيارى از خود به جاى گذاشت، گفت شده كه او هفتاد بار شتر طلا داشت. (43)
3 ـ عبيد الله بن عمر
او كسى است كه وقتى ابولؤلؤ عمر را كشت و فرار كرد، به تلافى قتل پدر، سه نفر از جمله دختر كوچك ابولؤلؤ را كشت. (44) اميرالمؤمنين حكم به قصاصى او كرد ولى عثمان او را مورد عفو قرار داد و او از ترس امام از مدينه به محلى در نزديكى هاى كوفه فرار كرد و در آنجا روى زمينى كه عثمان به او داده بود كار مى كرد. (45)
پس از كشته شدن عثمان وبيعت مردم با على (علیه السلام) عبيد الله از كوفه به شام گريخت و به معاويه ملحق شد. (46) پيوستن او به معاويه فرصت تبليغاتى خوبى براى معاويه پيش آورد و او از عبيدالله خواست كه بالاى منبر برود و به على ناسزا بگويد و او را مسؤول خون عثمان معرفى كند ولى عبيد الله از ناسزا گفتن به على خوددارى كرد ولى قول داد كه او را به خون عثمان ملزم كند اما چون بالاى منبر رفت چيزى در اين باره نگفت و در برابر سئوال معاويه اظهار داشت كه دوست نداشتم درباره مردى كه عثمان را نكشته با قاطعيت شهادت بدهم.(47)
عبيد الله در جنگ صفين فرمانده سواره نظام معاويه بود و در همان جنگ كشته شد، دراينكه قاتل او چه كسى بود، ميان مورخان اختلاف نظر وجود دارد بعضى ها گفته اند او به دست اميرالمؤمنين كشته شد ودر بعضى از روايات از مالك اشتر و عمار ياسر و حريث بن جابر نام مى بردند. (48)
يكى از همسران او كه دختر هانى بن قبيصه بود، از سپاه اميرالمؤمنين خواست كه جنازه او را تحويل بدهند وآنان جنازه را به او تحويل دادند. (49)
4 ـ عبدالرحمان بن خالد بن وليد
او نيز مانند پدرش از دشمنان اميرالمؤمنين بود، او از طرف عثمان والى حمص از بلاد شام بود. (50) و در جريان جنگ صفين پرچم شام در دست او بود و اين در حالى بود كه برادرش مهاجر در سپاه اميرالمؤمنين بود. (51) عبد الرحمن آنچنان در حق اميرالمؤمنين بدى كرده بود كه آن حضرت در قنوت نماز خود او را همراه با چند نفر ديگر لعن مى كرد. (52)
او در مدت خلافت معاويه همچنان والى حمص بود و در سال 46 به وسيله زهرى كه معاويه به او داد كشته شد و اين پس از آن بود كه اطرافيان معاويه به او توصيه كرده بودند كه عبدالرحمن را به ولى عهدى خود برگزيند و معاويه با برداشتن او از سر راه، امر ولايت عهدى را به پسرش يزيد واگذار نمود. (53)
5 ـ عبد الله بن عمروبن عاص
او با اينكه به برترى و فضيلت اميرالمؤمنين ايمان داشت. (54) در عين حال به خاطر دنيا پرستى و جاه طلبى همراه با پدرش عمروبن عاص در كنار معاويه بود و در جنگ صفين فرماندهى جناح راست سپاه شام را به عهده داشت. (55)
او در زمانى كه معاويه به حكومت مطلق رسيد والى كوفه شد و پس از هلاكت پدرش در مصر، از سوى معاويه به ولايت مصر منصوب شد. (56)
به گفته ابن سعد، او بعدها از شركت خود در جنگ صفين اظهار پشيمانى مى كرد و مى گفت: اى كاش ده سال پيش از آن مرده بودم.! (57)
گفته شده كه عبدالله فقط يازده سال از پدرش كوچكتر بود او زودتر از پدرش مسلمان شد و در جريان فتنه گرى پدرش در كنار معاويه، پدرش را سرزنش مى كرد. (58)
6 ـ مراون بن حكم
او دو سال پس از هجرت متولد شد. و در عهد عثمان كاتب او بود و در زمان معاويه هم از سوى او حاكم مدينه شد. (59) هنگامى كه والى معاويه در مدينه بود در خطبه هاى نماز جمعه على(علیه السلام) را دشنام مى داد. روزى امام حسن(علیه السلام) به او گفت: خداوند پدر تو حكم را هنگامى كه تو صلب او بودى از زبان پيامبر لعنت كرده است، پيامبر فرمود: خدا حكم و آنچه را كه ازاو زاده مى شود لعنت كند . (60)
او پس از كناره گيرى معاويةبن يزيد بن معاويه از خلافت، مدعى خلافت شد و بنى اميه با او بيعت كردند. با اينكه او از نظر سنى نمى توانست از پيامبر حديث نقل كند، در عين حال رواياتى را از پيامبر نقل كرده و بخارى هم برخى از آنها را آورده است و بعضى از محدثان به همين جهت از بخارى ايراد گرفته اند. (61)
7 ـ معاوية بن حديج
اونيز از دشمنان اميرالمؤمنين ويكى از سران سپاه معاويه بود و در جنگ صفين شركت داشت (62) او نيز از كسانى بود كه همواره اميرالمؤمنين را سب مى كرد (63) او به دستور عمروعاص محمدبن ابى بكر را كشت. (64) و در زمان يزيدبن معاويه از سوى او حكومت مصر را داشت. (65)
8 ـ ضحاك بن قيس
او شش سال پيش از وفات پيامبر به دنيا آمد و در جريان فتح دمشق شركت داشت (66) و از سران سپاه معاويه در جنگ صفين و فرمانده قلب لشكر بود، اميرالمؤمنين او را لعنت مى كرد. (67) او رئيس شرطه معاويه بود و از كسانى بود كه پس از جنگ صفين به دستور معاويه به شهرهاى عراق وقلمرو حكومت اميرالمؤمنين يورش مى برد و امام به وسيله حجر بن عدى فتنه او را دفع كرد (68) او پس از مصالحه امام حسن با معاويه از سوى او حاكم كوفه شد. (69)
9 ـ بسربن ارطأة
او نيز از فرماندهان سپاه معاويه بود و در جريان جنگ صفين با شخص امام روى در روى قرار گرفت ولى از ترس مرگ (مانند عمرو عاص) در برابر امام كشف عورت كرد و خود را از مرگ نجات داد. (70)
او از سفاكان تاريخ بود و در جريان حملاتى كه به شهرهاى مدينه و مكه و يمن كرد بى مهابا شيعيان على رامى كشت او در مدينه خانه هاى اصحاب على را بر سرشان خراب كرد و در يمن زنان مسلمان را به اسيرى وبردگى گرفت و آنان را فروخت. (71) و در مكه دو پسر خرد سال عبيد الله بن عباس به نام هاى عبد الرحمن و قثم را سر بريد (72) و در شهرهاى نجرن و جيشان و صنعاء و حضرموت از بلاد يمن مى گشت و هر كس را كه رابطه اى يا علاقه اى به على(علیه السلام) داشت وحشيانه مى كشت. (73)
هنگامى كه خبر جنايت هاى بسر به گوش اميرالمؤمنين رسيد، سخت ناراحت شد و به او نفرين كرد و او بعدها ديوانه شد. (74)
10 ـ ابو الاعور سلمى
او نيز از سران سپاه معاويه در جنگ صفين بود، وقتى مالك اشتر او را به مبارزه طلبيد، از مقابل او فرار كرد و هم او بود كه با جمعى از سپاه شام آب را به روى سپاه امام بست . (75)
اميرالمؤمنين در قنوت نماز خود، او و چند تن ديگر را لعنت مى كرد. (76)
11 ـ حبيب بن مسلمة
او از دشمنان سر سخت اميرالمؤمنين بود و در جنگ صفين فرماندهى بخشى از سپاه معاويه را بر عهده داشت. (77)
پيش از جنگ صفين، معاويه حبيب بن مسلمه را با چند نفر ديگر نزد اميرالمؤمنين فرستاد و توسط او به امام پيام داد كه قاتلان عثمان را تحويل بدهد، او وقتى نزد امام رسيد، ضمن تجليل از عثمان به امام گفت: قاتلان عثمان را به ما تحويل بده و خودت نيز از خلافت كناره گيرى كن و كار مسلمانان را به شورى واگذار! امام در پاسخ او سخنان تند و قاطعى گفت و او امام را تهديد به جنگ كرد. (78)
12 ـ شرحبيل بن سمط كندى
او در جنگ معاويه بر ضد اميرالمؤمنين طرف معاويه بود و به گفته ابن اثير او تأثير فراوانى در مخالفت و جنگ با على و تحريك مردم شام داشت. (79) او با جرير بجلى فرستاده اميرالمؤمنين به شام مذاكراتى نمود و على (علیه السلام) را قاتل عثمان معرفى كرد. (80) شرحبيل كه در شهر حمص زندگى مى كرد، از زاهدان شام به حساب مى آمد و در ميان مردم آن سامان نفوذ بسيارى داست، معاويه با نقشه ها و نيرنگ هاى خود او را چنان فريب داده بود كه روزى نزد معاويه آمد وبه او گفت: توعامل اميرالمؤمنين (عثمان) و پسر عموى او هستى، اگر اين آمادگى را دارى كه با على و قاتلان عثمان بجنگى تا انتقام خود را بگيريم و يا كشته شويم، تو را حاكم خود مى دانيم وگر نه تو را عزل مى كنيم و كس ديگرى را حاكم مى سازيم و همراه با او جهاد مى كنيم تا خون عثمان را بگيريم يا هلاك شويم. (81) اودر جنگ صفين در سپاه معاويه بود و با سپاه على (علیه السلام) مى جنگيد (82)
شرحبيل ارتباط نزدكى با معويه داشت و همپالگى او بود و در ملاقات با اشخاص همراه و مشاور معاويه بود. (83) و بعدها از طرف او والى شهر حمص شد. (84)


عزل معاويه، انگيزه ها و پيامدها
هنگامى كه انقلابيون و شورش كنندگان بر عثمان او را كشتند و با على بن ابى طالب(علیه السلام) بيعت كردند مسئوليت سنگينى بر عهده امام قرار گرفت و امام بايد اصلاحات را شروع مى كرد و تحولى عميق در جامعه به وجود مى آورد، يكى از فورى ترين كارها كوتاه كردن دست نااهلان و افراد بى تقوا كه از سوى عثمان به ولايت شهرها منصوب شده بودند، از سرنوشت مسلمانان بود، در رأس اين افراد معاويه قرار داشت كه يك حكومت اشرافى در شام تشكيل داده بود و ارزشهاى اسلامى را زير پا گذاشته بود، امام لحظه اى درنگ نكرد و او را از كار بر كنار نمود. امام به خوبى از پى آمدهاى اين اقدام سريع آگاه بود ولى به طورى كه خواهيم گفت، از نظر دينى و سياسى چاره اى جز آن نداشت.
اقدام به عزل معاويه مورد انتقاد برخى از مصلحت انديشان قرار گرفت، آنها معتقد بودند كه اين كار باعث مخالفت و سركشى معاويه خواهد بود و اين براى حكومت نوپاى امام خطرناك است. و بايد امام صبر مى كرد و پس از آن كه معاويه و مردم شام با او بيعت كردند و حكومت او تثبيت شد، آن وقت معاويه را عزل مى كرد.
از جمله كسانى كه چنين عقيده اى داشتند، مغيرة بن شعبه و عبدالله بن عباس بودند. ابن عباس مى گويد: به خانه على رفتم و مغيرة بن شعبه را ديدم كه با او خلوت كرده است، مرا منتظر گذاشت تا اينكه از نزد او بيرون آمد. گفتم: اين شخص به تو چه مى گفت؟ امام گفت : او پيش از اين به من اظهار داشت كه عبدالله بن عامر و معاويه و عمال عثمان را در حكومت هاى خود تثبيت كن تا از مردم براى تو بيعت بگيرند، آنان شهرا را آرام و مردم را ساكت مى كنند ولى من با اين پيشنهاد او مخالفت كردم و گفتم: به خدا قسم اگر ساعتى از روز مهلت داشته باشم، نظر خود را اعمال خواهم كرد و اينان را والى نخواهم كرد و مانند چنين افرادى شايسته ولايت نيستند.
مغيره از پيش من رفت و من مى دانستم كه او معتقد است كه من اشتباه مى كنم سپس نزد من برگشت و گفت: من پيش از اين مصلحت تو را در آن ديدم كه به تو اظهار كردم و تو در آن با من مخالف كردى، ولى بعدا نظر ديگرى پيدا كردم و من فكر مى كنم كه تو به نظر خودت عمل كنى و آنان را بر كنار سازى و از كسانى كه به آنان اطمينان دارى كمك بگيرى كه خدا كفايت مى كند و آنان از نظر قدرت ناتوان تر از آن هستند كه بودند.
ابن عباس مى گويد: به على گفتم او نخست تو را نصيحت كرده ولى بار دوم به تو خيانت كرده است. على گفت: چگونه مرا نصيحت كرده است؟
ابن عباس گفت: تو مى دانى كه معاويه و ياران او اهل دنيا هستند، هر گاه آنان را تثبيت كنى براى آنان مهم نيست كه چه كسى خلافت را در دست دارد و هر گاه آنان را عزل كنى، خواهند گفت: خلافت را بدون مشورت گرفته و عثمان را كشته است. (85)
در اين روايت كه از طبرى نقل كرديم، مغيره خواهان تثبيت همه عاملان عثمان از سوى اميرالمؤمنين است ولى در روايت شيخ طوسى و ابن شهر آشوب چنين آمده كه او فقط خواستار تثبيت معاويه شد و اظهار داشت كه فعلا او را بر كنار نكن وقتى كارها محكم شد اگر خواستى عزل كن و اميرالمؤمنين (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: اى مغيره آيا در فاصله تثبيت و بر كنارى او، زنده بودن مرا تضمين مى كنى؟ مغيرة گفت: نه. امام فرمود: هرگز چنين نخواهد بود كه خداوند از من راجع به توليت معاويه بر دو نفر از مسلمانان در يك شب سياه پرسش كند. آنگاه امام اين آيه را خواند: و ما كنت متخذ المضلين عضدا (86) و من هرگز گمراهان را ياور نخواهم گرفت. (87)
بدينگونه امام، پيشنهاد مغيره و ابن عباس و ساير كسانى را كه احيانا از روى مصلحت خواهى خواستار تثبيت موقت معاويه بودند با قاطعيت رد كرد و معاويه را بر كنار نمود. البته تنها معاويه نبود كه از كار بر كنار شد بلكه امام همه عاملان عثمان را عزل كرد جز ابوموسى اشعرى را كه از سوى عثمان حاكم كوفه بود و به اصرار مالك اشتر در حكومت تثبيت كرد. (88)
ابن قتيبه در مورد معاويه مطلبى دارد كه در منابع ديگر ديده نمى شود ومغاير با شيوه شناخته شده اميرالمؤمنين است، او چنين اظهار مى دارد كه اميرالمؤمنين به مغيرة بن شعبه پيشنهاد حكومت شام را داد ولى او قبول نكرد و سخن قبلى خود را تكرار نمود و از امام خواست كه معاويه را در شام تثبيت كند و امام به معاويه نوشت: تو را در حكومت و اموالى كه در اختيار دارى والى كردم، پس بيعت كن و با هزار نفر از اهل شام نزد من آى و معاويه در پاسسخ شعرى را فرستاد كه مضمون آن تهديد به جنگ بود. (89)
تا آنجا كه بررسى كردم در هيچ منبعى اين مطلب را نيافتيم و مورخانى كه در اين باره به تفصيل سخن گفته اند و جزئيات واقعه را آورده اند، چنين چيزى را ذكر نكرده اند بلكه ضد آن را آورده اند. طبرى نقل مى كند كه ابن عباس به امام گفت: صلاح ديد من اين است كه معاويه را تثبيت كنى، وقتى با تو بيعت كرد، كندن او از جايگاهش به عهده من باشد. امام گفت: نه به خدا سوگند، جز شمشير چيزى به او نخواهم داد. و چون امام اصرار ابن عباس را ديد به او گفت: وظيفه تو گفتن نظر خويش است ولى تصميم گيرى با من است و اگر با حرف تو مخالفت كردم از من اطاعت كن، ابن عباس گفت: چنين خواهم كرد و كم ترين حقى كه بر مى دارى اطاعت كردن است. (90)
ابن جوزى نقل مى كند كه امام در پاسخ ابن عباس و مغيره گفت: به خدا سوگند هيچ يك از آنان را حاكم نخواهم كرد. ابن عباس باز اصرار كرد امام فرمود: به خدا سوگند كه چنين كارى هرگز نخواهد شد. (91)
مسعودى نقل مى كند كه امام در پاسخ اين پيشنهاد ابن عباسس فرمود: به خدا سوگند كه در دين خود سازش نخواهم كرد و در كار خود متوسل به ريا نخواهم شد و چون ابن عباس اصرار كرد، فرمود: نه به خدا سوگند كه معاويه را حتى دو روز حكومت نخواهم داد. (92)
البته دنيورى نقل مى كند كه امام در پاسخ مغيره گفت: در اين باره فكر مى كنم. (93) ولى ابن مطلب اگر هم از امام صادر شده باشد ـ كه خود جاى ترديد است ـ بدان معنا نيست كه امام در عزل معاويه ترديد داشت بلكه براى آن بود كه مغيره را كه شخص مستقيمى نبود از سر خود رها كند بعدها مغيره گفته بود كه بار اول على را نصيحت كردم و بار دوم به او خيانت كردم و او همان كسى است كه از امام جدا شد و به مكه رفت. (94)
اساسا حكومت دادن به معاويه هر چند كه به صورت موقت و به تعبير امام فقط دو روز باشد، از اميرالمؤمنين كه نماينده همه ارزش هاى اسلامى است بعيد است و به طورى كه خواهيم گفت حتى از نظر سياسى نيز اين كار به مصلحت امام نبود. در راستاى همين سياست، امام طى نامه اى از معاويه خواست كه با او بيعت كند و از مردم شام نيز بيعت بگيرد و همراه با جمعى از يارانش نزد امام بيايد. (95)
كسانى كه به عمق مسائل توجه ندارند، ظاهر بينانه از امام انتقاد كرده اند كه چرا او سخن نصيحت گران را نپذيرفت و بلافاصله معاويه را عزل كرد؟ اگر او معاويه را هر چند به طور موقت در حكومت تثبيت مى كرد؟ اين همه گرفتارى ها و جنگ ها پيش نمى آمد و اين تعداد از بزرگان اصحاب و از جمله خود او به شهادت نمى رسيدند و مسلمانان دچار اين مصيبت هاى هولناك نمى شدند.
انتقاد كنندگان معتقدند كه على (علیه السلام) در فن سياست وارد نبود وحتى شخصى چون ابن سينا على را داشمندتر از عمر ولى عمر را سياست مدارتر از على مى داند. (96) و يا حتى در زمان خود اميرالمؤمنين كسانى معاويه را زرنگ تر از على مى دانستند و امام در پاسخ آنها فرمود:
و الله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر. (97)
به خدا سوگند كه معاويه زيرك تر از من نيست بلكه او حيله مى كند و از راه گناه وارد مى شود.
همانگونه كه گفتيم، انتقاد كنندگان از سياست امام در عزل معاويه، به ژرفاى كار پى نبرده اند و ظاهر بينانه قضاوت مى كنند. اگر كسى درست بينديشد خواهد ديد كه عزل معاويه علاوه بر اين كه اقدامى مطابق با ارزشهاى اسلامى بود، از نظر سياست هم كارى درست و منطقى و عاقلانه بود. براى روشن شدن مطلب اين موضوع را در سه قسمت مورد بحث قرار مى دهيم:
1 ـ امام سخت پاى بند اسلام و آموزه هاى دينى بود و در طول عمر خود هرگز حاضر نشد به خاطر مصلحت جويى حقيقت را فدا كند و از مسير اسلاام خارج شود يك نمونه آن جريان شوراى پيشنهادى عمر بود كه جون عبدالرحمان بن عوف به او گفت كه با تو بيعت مى كنم مشروط بر اينكه به قرآن و سنت و روشن شيخين (ابوبكر و عمر) عمل كنى، امام عمل كردن به قرآن و سنت را پذيرفت ولى عمل به روشن شيخين را قول نداد و به همين جهت، از انتخاب به خلافت در آن شورا بازماند. (98)
اگر او يك وعده دروغ و بر خلاف حق مى داد و حتى بعدها هم به آن عمل نمى كرد عنان خلافت به دست او بود؛ ولى او هرگز به خاطر رسيدن به قدرت حاضر به دروغ گفتن نبود.
در جريان عزل معاويه نيز چنين شد و او حاضر نبود به خاطر مصلحت، حكومت ستمگران را بر مسلمانان حتى به طور موقت امضا كند و لذا به طورى كه پيشتر نقل كرديم، او با تمسك به آيه شريفه: و ما كنت متخذ المضلين عضدا تكليف شرعى خود مى دانست كه دست ستمگران را از سرنوشت مسلمانان كوتاه كند.او مى فرمود: من يا بايد بامعاويه بجنگم و يا دين به محمد كافر شوم. (99)
او بارها از پاى بندى خود به حق و راستى سخن گفته و خاطر نشان كرده است كه او نيز راه هاى حيله و نيرنگ را مى داند ولى پاى بندى به دين او را از اين كار باز مى دارد:
ـ و لقد اصبحنا في زمان قد اتخذ اكثراهله الغدر كيسا و نسبهم اهل الجهل فيه إلى حسن ا لحيلة، مالهم قاتلهم الله قد يرى الحول ا لقلب وجه الحيلة و دونها مانع من امر الله ونهيه فيدعها رأى عين بعد القدرة عليها و ينتهز فرصتها من لاحريجة له في الدين (100)
همانا در زمانى هستيم كه بيشتر مردم، حيله گرى را زرنگى مى شمارند و نادانان آنها را به حسن تدبير نسبت مى دهند آنان را چه شده است؟ خدا آنان را بكشد! چه بسا كسى كه در كوره حوادث بزرگ شده و به فراز و نشيب ها آگاه است راه حيله گرى را مى داند ولى امر و نهى الهى مانع او است و با اينكه توانايى انجام آن را دارد، آشكارا، آن را رها مى سازد، ولى كسى كه پروايى در دين ندارد از آن فرصت استفاده مى كند.
ـ والله ما معاوية بادهي منى و كلنه يغدر و يفجر و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس و لكن كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة. (101)
به خدا سوگند كه معاويه زيرك تر از من نيست بلكه او حيله مى كند و از راه گناه وارد مى شود اگر نبود كه نيرنگ را ناپسند مى دارم، من از زيرك ترين مردم بودم ولى هر نيرنگى گناه است و هر گناهى نوعى كفر است.
و بدين سان امام خط مشى كلى خود را مشخص مى سازد و با شفافيت تمام سياست مبتنى بر ارزش ها را اعلام مى دارد و عزل معاويه نيز در راستاى همين طرز فكر و شيوه حكومت امام بود.
2 ـ مطلب ديگر اين كه عزل معاويه حتى از نظر سياسى و مصالح حكومت نيز كارى واقع بينانه و درست بود. زيرا كسانى كه پس از قتل عثمان با امام بيعت كرده بودند؛ بزرگ ترين ايرادى كه بر عثمان داشتند به كار گماردن حاكمان ناشايست و به خصوص معاويه بود.
وقتى معاويه در دوران گرفتارى عثمان نزد او رفت، عثمان به او گفت: سپاه تو كجاست؟ معاويه گفت من فقط با سه نفر به مدينه آمده ام. عثمان گفت: خداوند خويشاوندى تو را پيوند ندهد و تو را يارى نكند و به تو جزاى خير ندهد، به خدا سوگند كه كشته نمى شوم مگر براى تو و مردم به من خشم نكرده اند مگر به جهت تو. (102)
او درست مى گفت و مردم به خاطر حاكمان ستمگرى كه عثمان به كار گمارده بود و به خصوص به خاطر معاويه بر او شوريده بود مسلمانان راجع به توليت معاويه بر شام و ظلم ستمى كه به مردم مى كند، باعثمان صحبت كردند و او عذر آورد كه پيش از من عمر هم او را والى شام كرده بود اما مسلمانان عذر او را نپذيرفتند و جز به بركنارى معاويه به چيزى قانع نشدند . (103)
همان كسانى كه به خاطر وجود امثال معاويه عثمان را كشتند، با اميرالمؤمنين بيعت كردند و پر واضح است كه على نمى توانست و نبايد عمال عثمان و به خصوص معاويه را درمقام خود تثبيت كند و گر نه مورد خشم ياران خود قرار مى گرفت و همان اعتراضى را كه به عثمان داشتند به ا و هم وارد مى كردند.
ابن ابى الحديد از شخصى به نام «ابن سنان» نقل مى كند كه گفته است «اگر على خلافت خود را با توليت معاويه بر شام و تثبيت او شروع مى كرد، در آغاز كار به همان چيزى گرفتار مى شد كه عثمان در پايان كار به آن گرفتار شده بود و اين كار باعث خلع او و قتل او مى شد . حتى اگر از نظر شرعى اين كار روا بود و مسؤوليتى نداشت از نظر سياست نادرست و زشت بود و باعث شورش و مخالفت مى شد. (104)
در منابع تاريخى آمده است كه مردى از مصر به نام سودان بن حمران مرادى به امام گفت: ما با تو بيعت كرديم ولى اگر در ميان ما مانند عثمان عمل كنى، تو را نيز مى كشيم. (105)
3 ـ خود امام بارها در خصوص معاويه با عثمان صحبت كرده بود و او را به سبب توليت معاويه بر شام سرزنش كرده بود. او در گفتگويى با عثمان از ولايت معاويه به شدت انتقاد كرد و عذر عثمان را كه عمر هم او را والى كرده بود نپذيرفت و گفت: معاويه از عمر مى ترسيد ولى اكنون كارهايى مى كند و آن را به تو نسبت مى دهد و تو بر او غضب نمى كنى. (106)
با اين وجود چگونه امام مى توانست پس از رسيدن به قدرت لحظه اى به حكومت معاويه رضايت بدهد؟ به گفته طه حسين: «على نمى توانست حكام عثمان را سر كار باقى بگذارد زيرا وى بارها عثمان را در گماشتن آن حكام سرزنش كرده بود، چون كه رفتار آن حكام با مردم شرم آور بود . از اين رو على نمى توانست حكامى را كه ديروز خواهان بركنارى آنان بود، امرزو ابقايشان را خواستار شود». (107)
4 ـ معاويه دشمنى ديرينه اى با امام داشت و اين به دوران پيش از اسلام و نزاعى كه ميان بنى هاشم و بنى اميه بود بر مى گرد اين دو قبيله همواره با يكديگر دشمنى و رقابت داشتند . (108) و در عهد رسول الله ابوسفيان پدر معاويه جنگ هاى خونينى بر ضد پيامبر و على راه انداخته بود و على (علیه السلام) در جنگ بدر تنها در يك روز سه تن از نزديكان معاويه را كشته بود و كينه هاى مربوط به بدر و حنين و احد، مانند آتشى در دل معاويه زبانه مى كشيد و همواره در صد انتقام گيرى از على بود و ديديم كه چون يزيد پسر معاويه، حسين (علیه السلام) پسر على را كشت، آرزو مى كرد كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند زنده بودند و مى ديدند كه چگونه انتقام آنان را گرفته ام . (109)
اين كينه ها و دشمنى ها همواره وجود داشت و گاه و بى گاه ظهور و بروز مى كرد و بارها ميان على و معاويه درگيرى هايى به وجود مى آمد از جمله در ايام عثمان وقتى معاويه مى خواست از مدينه به شام رود با تندى به على گفت: اگر پس از من يك مو از سرعثمان كم شود، تو را با صد هزار شمشير مى زنم! (110)
با توجه به اين سابقه ها، امام چگونه مى توانست با معاويه كنار بيايد و او را از سوى خود حاكم سرزمين پهناور شام كند و با او از در سازش و تفاهم در آيد؟
5 ـ مطلب ديگر اين كه اگر امام سخن مغيره وا بن عباس را مى پذيرفت و به طور موقت معاويه را در مقام خود تثبيت مى كرد تا پس از راست شدن كار او را بر كنار كند، بدون شك معاويه از قصد امام آگاه مى شد و او زيرك تر از آن بود كه نفهمد او را فريب مى دهند و او هرگز به امام اعتماد نمى كرد و براى حفظ موقعيت خود در آينده نقشه هاى خود را در جهت مخالفت با امام عملى مى ساخت و حتى از اين فرصت بهره بردارى تبليغى مى كرد و به مردم مى گفت : على مرا شايسته حكومت مى داند.
معاويه به خوبى مى دانست كه على با او بالاخره برخورد خواهد كرد و تفاهم ميان اين دو امكان ندارد اين مطلب را عمروعاص نيز طى نامه اى به معاويه تذكر داد و بلافاصله پس از بيعت مردم با على و بر گرداندن اموال عمومى از خانه عثمان به بيت المال، به معاويه نوشت : هر آنچه مى خواهى بكن چون پسر ابوطالب هر مالى را كه دارى از تو خواهد گرفت. (111)
6 ـ معاويه از اول در خلافت طمع داشت و از هنگامى كه معاويه به دعوت عثمان به مدينه آمد و در يك جلسه مشورتى در جهت تسلط بر اوضاع شركت كرد اين قصد او آشكار شد و به گفته طبرى، چون عثمان عمال خود را جمع كرد معاويه پس از آمدن به نزد او همواره طمع خلافت داشت (112) و حتى برخى از اطرافيان او نيز از قصد او آگاهى داشتند و لذا پس از تمام شدن آن جلسه كعب كه پشت سر عثمان حركت مى كرد گفت: به خدا سوگند امير پس از او كسى است كه سوار قاطر شده است واشاره به معاويه كرد (113) و مردى به نام حجاج بن خزيمه كه بلافاصله پس از كشته شدن عثمان به شام رفت و خبر قتل عثمان را به او رسانيد، به معاويه اميرالمؤمنين خطاب كرد و او را تشويق به مقاومت در برابر على نمود. او بعدها به مردم شام افتخار مى كرد و مى گفت: من (نخستين بار) به معاويه اميرالمؤمنين گفتم.(114) اساسا معاويه از مدت ها پيش براى خلافت زمينه سازى مى كرد و به طورى كه خواهيم گفت، معاويه خود در قتل عثمان مؤثر بود و هيچ گونه كمكى به او نكرد، گويا مى خواست عثمان زودتر از ميان برود تا زمينه و بهانه براى او فراهم شود.
البته معاويه جرئت آن را نداشت كه بلافاصله پس از قتل عثمان خود را خليفه مسلمين اعلام كند و مهمترين مانع او بيعت مردم با على بود و براى شكستن اين سد به چندين نفر از اصحاب پيامبر كه ميان مردم وجهه اى داشتند مانند طلحه و زبير و عبدالله بن عمر نامه نوشت و از آنها خواست كه خلافت رابر عهده گيرند و قول داد كه با آنها بيعت خواهد كرد (115) و اين اقدام تنهابراى تضعيف على(علیه السلام) بود.
معاويه پيش از آن كه فرمان بر كنارى خود از حكومت شام را از امام دريافت كند، به وسيله نائله همسر عثمان از قتل او با خبر شد و نائله نامه اى همراه با پيراهن خون آلود عثمان به معاويه فرستاده بود (116) او كه هنوز نامه اى از امام دريافت نكرده بود، خونخواهى عثمان و انتقام از قاتلان او راعنوان كرده بود و آن را مقدمه اى براى دست اندازى به خلافت قرار داده بود. در همين راستا، معاويه به شرحبيل زاهد حمص نامه نوشت و از او خواست كه با معاويه به عنوان امير منطقه شام بيعت كند تا خون عثمان را بگيرد، شرحبيل نوشت: خون خليفه پيشين را كسى مى تواند بگيرد كه خليفه مسلمين باشد نه امير منطقه، از اين جهت من با تو به عنوان خليفه مسلمين بيعت مى كنم. وقتى نامه شرحبيل به معاويه رسيد سخت خوشحال شد و نامه را براى مردم شام خواند و از آنان به عنوان خليفه مسلمين بيعت گرفت سپس باب مكاتبه با على را گشود. (117)
بنابر اين معاويه از آغاز درطمع خلافت بود و به حكومت شام رضايت نمى داد و تثبيت او در اين مقام مانع توطئه ها و مخالفت هاى او نمى شد. البته طبق بعضى از روايات تاريخى، معاويه به جرير بجلى فرستاده امام به شام پيشنهاد كرد كه امام شام و مصر را در اختيار من بگذارد و پس از خود كسى را تعيين نكند، دراين صورت من خلافت او را تأييد مى كنم. (118) ولى به طورى كه مشروحا به جريان مذاكره جرير بجلى با معاويه خواهيم پرداخت، هدف معاويه از اين پيشنهاد وقت گذرانى براى جمع آورى نيرو و آماده شدن به جنگ با اميرالمؤمنين بود و او در اين پيشنهاد خود صداقت نداشت.
با توجه به مجموع آنچه گفتيم، امام هم به خاطر پاسدارى از ارزشهاى دينى و هم به خاطر مصالح سياسى، معاويه را از حكومت عزل كرد و اين اقدام پى آمدهاى مهمى داشت كه از جمله آنها تبادل نامه هاى گوناگون ميان امام و معاويه و تحريك افرادى چون طلحه و زبير توسط معاويه در جهت رودررويى با امام و خونخواهى عثمان و جنگ صفين بود.


تبادل نامه ميان امام و معاويه
پس از آنكه مردم با امام بيعت كردند، امام عاملان خود را به شهرها فرستاد و از جمله سهل بن حنيف را به عنوان والى شام به آن ديارگسيل داشت، در نزديكى هاى تبوك گروهى از سپاه شام راه را بر او بستند و گفتند: اگر تو را عثمان فرستاده است، مرحبا بر تو ولى اگر كسى ديگرى فرستاده است از همين جا بر گرد و سهل از آنجا برگشت. (119)
پس از اين جريان امام نامه اى به معاويه نوشت و آن را توسط سبرة الجهنى به شام فرستاد ولى معاويه به اين نامه پاسخ نداد و فرستاده امام را برگردانيد (120) البته طبرى كه اين جريان را نقل مى كند متن نامه را نمى آورد ولى ظاهر اين است كه اين همان نامه اى است كه درنهج البلاغه آمده و گفته شده كه امام اين نامه را پس از بيعت مردم با او به معاويه نوشت، متن نامه چنين است:
«از على اميرالمؤمنين به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، تو خود از معذور بودن من درباره شما و روى گردانى من از شما آگاهى دارى، تا اينكه شد آنچه بايد مى شد و باز داشتن از آن ممكن نبود، داستان دراز و سخن بسيار است، آنچه گذشت، گذشت و آنچه پيش آمد، پس از آنان كه نزد تو هستند بيعت بگير و با گروهى از ياران خود نزد من بيا. (121)
ظاهرا اين نخستين نامه امام به معاويه پس از بيعت مردم با او است و ابن ابى الحديد متن ديگرى را نقل مى كند كه تقريبا شبيه همين مضمون است. (122) امام طى اين نامه از معاويه خواست كه با او بيعت كند و به مدينه آيد و به طورى كه ملاحظه مى شود لحن ملايمى دارد. ولى معاويه كه هواى خلافت بر سر داشت مردم شام را جمع كرد و از آنها براى خونخواهى عثمان بيعت گرفت. (123)
معاويه كه پاسخ نامه نخستين على را نداده بود پس از سه ماه توسط شخصى به نام قبيصه طومار سفيدى به سوى امام فرستاد كه فقط در بالاى آن نوشته شده بود: ازمعاويه به على و زير آن مهر معاويه بود و هيچ مطلبى در آن درج نشده بود، وقتى فرستاده معاويه آن طومار را به امام داد و امام نوشته اى در آن نديد به فرستاده گفت: چه چيزى پشت سر تو بود؟ او گفت: آيا در امان هستم؟ امام فرمود: آرى قاصدها در امانند و كشته نمى شوند. او گفت: من قومى را ترك كردم كه جز قصاص به چيز ديگرى راضى نيستند. امام گفت: قصاص از چه كسى؟ او گفت: از خود تو، و من شصت هزار پيرمرد را ديدم كه زير پيراهن عثمان گريه مى كردند و آن را بر منبر دمشق نصب كرده بودند. (124)
پس از اين جريان و تا شروع جنگ صفين نامه هاى متعددى ميان امام و معاويه رد و بدل شد و شايد تعداد آنها به سى نامه برسد و سيد رضى در نهج البلاغه شانزده نامه از امام به معاويه را نقل كرده است و ما لزومى نمى بينم كه همه آن نامه ها را در اين جا نقل كنيم و فقط نكات برجسته آنها را مى آوريم:
1 ـ امام در نامه هاى خود همواره معاويه را نصيحت كرده و او را از افتادن در دام شيطان بر حذر داشته و آخرت را به او ياد آورى كرده است. در نامه اى پس از نصيحت هايى خطاب به معاويه نوشته است:
«از خدا بترس و از كسانى نباش كه به خدا اميدى ندارند و شايسته كلمه عذاب خدا شده اند، همانا خداوند در كمين اسست و بزودى دنيا به تو پشت مى كند و براى تو حسرتى باقى مى ماند» (125)
و در نامه اى ديگر نوشته است:
«در مورد آنچه در اختيار دارى از خدا بترس و در حق خداوند بر تو نظر كن و به معرفت چيزى كه در ندانستن آن معذور نيستى، بر گرد، همانا اطاعت نشانه هايى روشن و راه هايى نورانى و روش هايى آشكار دارد كه هوشمندان در آن گام مى نهد و نابخردان باآن مخالفت مى كنند .» (126)
و در نامه اى ديگر نوشته است:
«... (اى معاويه) از روزى بر حذر باش كه افرادى كه كارهاى پسنديده انجام داده اند خوشحالند و كسانى كه شيطان را زمامدار خود قرار داده اند سخت پشيمانند...» (127)
2 ـ در برخى از نامه ها، معاويه به خاطر كارهاى خلافى كه كرده مورد سرزنش شديد امام قرار گرفته است از جمله در نامه اى مى نويسد:
«سبحان الله! چقدر به هوا و هوس هاى بدعت آميز و سرگردان كننده وابسته شده اى، آنهم همراه با ضايع كردن حقيقت ها و دور افكندن پيمان هايى كه مطلوب خداوند است و بر بندگانش حجت دارد...» (128)
و در نامه ديگرى خطاب به معاويه مى نويسد:
«گروه بسيارى از مردم را تباه كردى و با گمراهى خود آنها رافريب دادى و آنها را در موج درياى خود انداختى به گونه اى كه تاريكى ها آنان را فرا گرفت و شبهه ها به آنان روى آورد...» (129)
و نيز مى نويسد:
«چگونه خواهى بود هنگامى كه پرده از اين دنيايى كه تو در آن هستى فرو افتد؟ تو به آرايش اين دنيا خوشحال شده اى و فريب لذت آن را خورده اى، دنيا تو را خوانده و تو اجابت كرده اى و تو را با خود كشيده و تو از آن پيروى كرده اى و به تو فرمان داده و تو اطاعت نموده اى، بزودى در جايى قرار مى دهد كه هيچ سپرى تو را از آن نجات نمى دهد...» (130)
3 ـ همچنين امام در نامه هايى، گذشته معاويه و خاندان او را يادآورى كرده است در نامه اى مى نويسد:
«... اى معاويه! از كى شما رهبران رعيت و زمامداران اين امت شديد؟ بدون آن كه سابقه اى در اسلام و شرافتى والا داشته باشيد...» (131)
و نيز مى نويسد:
«... همان شمشيرى كه با آن جد و دايى و برادرت را در يك مكان (ميدان بدر) زدم نزد من است... چقدر به عموها و دايى ها شباهت دارى، همانان كه شقاوت و تمناى باطل آنان را وادار كرد كه محمد (صلی الله علیه و آله) را انكار كنند و به طورى كه مى دانى به خاك و خون افتادند...» (132)
و نيز مى نويسد:
«... اسيران آزاد شده جاهليت و فرزندانشان را با امتيازات ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجه ها و تعريف طباقاتشان چه كار؟ هيهات كه پيكانى صدايى مى دهد كه از او نيست و محكوم قصد حكومت دارد، اى انسان چرا در جاى خود نمى نشينى...» (133)
و نيز مى نويسد:
«اينكه مى گويى ما از فرزندان عبد مناف هستيم. ما نيز چنانيم ولى اميه مانند هاشم و حرب مانند عبدالمطلب و ابوسفيان مانند ابوطالب نيستند و مهاجر مانند اسير آزاد شده و فرزندان صحيح النسب مانند منسوب به پدر، و حق جو مانند باطل خواه و مؤمن مانند مفسد نيست...» (134)
4 ـ در برخى از نامه ها، امام سابقه خود را در اسلام و شخصيت والايى كه دارد، به معاويه ياد آور مى شود. از جمله در نامه اى مى نويسد:
«... شگفتا از اين روزگار! كه مرا هم سنگ كسى قرار داده كه چون من گام بر نداشته و سابقه اى چون سابقه من كه هيچ كس مانند آن را پيدا نكرده، ندارد...» (135)
و نيز در نامه اى پس از ذكر اينكه حمزه سيد الشهداء و جعفر طيار از ماست، مى نويسد:
«... اگر نبود كه خداوند نهى كرده كه انسان خود را بستايد، گوينده اى فضايل بسيارى را مى گفت كه دل هاى مؤمنان آن را مى شناسد و گوشهاى شنوندگان از شنيدن آن ناراحت نيست، كسى را كه تيرش به خطا رفته رها كن، ما ساخته شده پروردگار هستيم و مردم ساخته شده ما هستند. عزت و برترى و بخشش ما بر قوم تو، مارا از آن باز نداشت كه با شما اختلاط كنيم، همانند قبايل هم طراز ما از شما همسر گرفتيم و به شما همسر داديم در حالى كه شما در اين پايه نبوديد و چگونه چنين باشد در حالى كه پيامبر از ماست و تكذيب كننده از شما و شير خدا (حمزه) از ماست و شير پيمان ها (ابوسفيان) از شما و دو سرور جوانان اهل بهشت (حسن و حسين) از ما هستند و كودكان آتش (مروان) از شما و بهترين زنان جهانيان (فاطمه) از ماست و حمال هيزم (زن ابولهب) از شما، و چيزهاى بسيارى كه درباره ما و شماست...»(136)
5 ـ در برخى از نامه ها به تهمت و انتقادهاى معاويه پاسخ هاى روشنى مى دهد. معاويه در نامه هاى متعددى كه به امام فرستاد، ضمن بدگويى هاى وقيحانه انتقادها و تهمت هايى را عنوان كرد كه امام از همه آنها پاسخ داد كه از جمله آنها است:
الف. دخالت داشتن امام در قتل عثمان، معاويه در چندين نامه امام را متهم مى كند كه در كشته شدن عثمان دخالت داشته است و يا از او مى خواهد كه قاتلان عثمان را تحويل بدهد . در اين باره معاويه در نامه اى خطاب به امام مى نويسد:
«... تو بودى كه مهاجرين را بر عثمان تحريك كردى و انصار را از او دور ساختى پس نادان از تو تبعيت كرد و ناتوان با تو قوت گرفت و اهل شام چيزى جز جنگ با تو را نمى خواهند تا اينكه قاتلان عثمان را تحويل بدهى و پس از آن خلافت به مشورت مسلمانان گذارده شود ...» (137)
و در نامه ديگرى خطاب به امام مى نويسد:
«... تو نزد ياران عثمان مورد تهمت هستى، به قاتلان عثمان پناه دادى و آنان بازوى تو و ياران تو و اطرافيان تو هستند. به من گفته شده كه تو از خون عثمان خود را كنار مى كشى اگر راست مى گويى قاتلان او را در اختيار ما قرار بده تا آنها را بكشيم...» (138)
امام در پاسخ اين تهمت معاويه و درخواست او در جهت تحويل قاتلان عثمان، طى نامه هاى متعددى، مطالب روشن و آگاه كننده اى را عنوان مى كند از جمله در نامه اى خطاب به معاويه مى نويسد.
«... اى معاويه به جانم سوگند كه اگر به ديده خرد بنگرى و تابع هوا و هوس نباشى مى بينى كه من نسبت به خون عثمان بيزارتر از مردم بودم و مى دانى كه من از آن به كنار بودم، مگر اينكه حقيقت را بپوشانى و آنچه را كه برايت آشكار است پوشيده بدارى.» (139)
و در نامه ديگرى اظهار مى دارد كه امام تا آنجا كه ممكن بوده به عثمان كمك رسانده ولى معاويه با دفع الوقت و كوتاهى در كمك رسانى به عثمان به او خيانت كرده است، مى نويسد :
«... سپس كار مرا با عثمان ذكر كردى، بر توست كه درباره او كه خويشاوند تو بود، پاسخت دهند كه كدام يك از ما دشمنى اش با عثمان بيشتر و در كشته شدن او مؤثرتر بود؟ آيا كسى كه يارى خود را از وى دريغ نداشت و از او خواست كه بنشيند و از (كارهاى تحريك كننده) خود دارى كند يا كسى كه عثمان از او كمك خواست ولى او درنگ كرد و مرگ به سراغ او آمد ...» (140)
و نيز مى نويسد:
«... و اما پرگويى تو درباره قاتلان عثمان و كشته شدن او، تو عثمان را هنگامى يارى كردى كه پيروزى را براى خود مى خواستى و آنگاه كه يارى تو به سود او بود اورا خوار كردى.» (141)
و در مورد تحويل قاتلان عثمان به معاويه چنين مى نويسد:
«... درباره قاتلان عثمان زياد سخن گفتى، پس آنچه را كه مردم قبول كرده اند تو هم بپذير، آنگاه داورى آنان را پيش من آر تا تو و آنان را بر كتاب خدا ملزم كنم ولى آنچه تو مى خواهى مانند فريب دادن كودك است هنگامى كه مى خواهند او را از شير باز دارند.» (142)
در نامه ديگرى در اين مورد خطاب به معاويه مى نويسد:
«... اينكه مى گويى: قاتلان عثمان را به من تحويل بده، تو را با عثمان چه كار؟ تو مردى از بنى اميه هستى و فرزندان عثمان به اين كار از تو سزاوار ترند. اگر گمان مى كنى كه تو نسبت به خون پدرشان از آنان قوى تر هستى، به اطاعت من در آى آنگاه داورى آنان پيش من آر تا تو و آنان را بر پيروى از حجت وادار كنم...» (143)
اينكه امام معاويه را در قتل عثمان به نوعى شريك مى داند، اشاره به يك واقعيت مسلم تاريخى است كه معاويه در زمان محصور بودن عثمان عمدا از يارى كردن به او كوتاهى نمود و هدفش اين بود كه عثمان كشته شود و خون او را بهانه قرار دهد و به خلافت برسد.
به گفته يعقوبى، معاويه پس از كمك خواهى عثمان، دوازده هزار نفر را فرستاد و گفت در محلى منتظر باشيد تا خبرى ازعثمان برسد، او يك نفر را نزد عثمان فرستاد تا خبر بياورد، وقتى او نزد عثمان رفت عثمان به او گفت كه آيا كمك آورده است يا نه؟ او گفت: آمده ام تا از وضع تو آگاه شوم و بعد كمك بياورم، عثمان گفت: نه بلكه آمده اى تا من كشته شوم . (144)
ابو ايوب انصارى نيز در نامه اى به معاويه نوشت: همانا كسى كه عثمان را منتظر گذاشت و اهل شام را از يارى كردن به او باز داشت تو بودى. (145) شبث بن ربعى نيز در نامه اى به معاويه نوشت: تو دوست داشتى كه عثمان كشته شود و آن را بهانه قرار دهى. (146)
همچنين ابن اعثم نقل مى كند كه عثمان كه خود را در خطر ديد به معاويه نامه اى نوشت و از او كمك خواست و اين نامه را توسط مسوربن مخرمه به او فرستاد، چون مسور نزد معاويه آمد و نامه عثمان را خواند، معاويه گفت: اى مسور من آشكارا مى گويم كه در آغاز كار به آنچه خدا دوست دارد عمل كرد ولى بعدا تغير داد و خدا نيز سرنوشت اورا تغيير داد آيا براى من سزاوار است كه آنچه خدا تغيير داده برگردانم. (147)
ب. مورد ديگرى كه معاويه در نامه هاى خود به امام ايراد گرفته اين بود كه او به ابوبكر و عمر و عثمان حسد ورزيده و آنها را بد مى دانسته است. معاويه اين موضوع را بدان جهت مطرح مى كرد كه تا از امام سخنى بر ضد شيخين صادر شود و او آن را دستاويز قرار دهد. اودر نامه اى به امام نوشت:
«... افضل مردم پس از پيامبر و خير خواه ترين آنها براى خدا و رسولش خليفه پس پيامبر سپس جانشين او و سومى خليفه مظلوم عثمان بود و تو به همه آنها حسد ورزيدى و به همه آنها ظلم كردى...» (148)
امام در پاسخ آن نوشت:
«... و اينكه گفتى به خلفا حسد نمودم و از آنها دورى كردم و به آنها ستم روا داشتم، اما ستم كردن، به خدا پناه مى برم كه چنين باشد و اما دورى كردن ودوست نداشتن كار آنها چيزى است كه من به سبب آن از مردم عذر خواهى نمى كنم....» (149)
و نيز در اين باره در نامه اى ديگر خطاب به معاويه نوشت:
«... اينكه گمان كردى كه برترين مردم در اسلام فلان و فلان است، چيزى را گفتى كه اگر هم درست باشد به تو ربطى ندارد و اگر نادرست باشد صدمه اى به تو وارد نمى شود، تو را با برتر و غير برتر چكار؟...» (150)
ج. مورد ديگر از انتقادهاى معاويه كه در نامه هاى او پس از جنگ جمل منعكس است كشته شدن طلحه وزبير و ناراحتى عايشه و نيز انتقال امام از مدينه به كوفه بود، او در نامه اى خطاب به امام مى نويسد:
«... تو دو پيرمرد اسلام، ابو محمد طلحه و ابو عبدالله زبير را كه به بهشت وعده داده شده اند و قاتل يكى از آنها در آتش است، كشتى و ام المؤمنين عايشه را راندى و او را خوار ساختى... ديگر اينكه تو دارالهجرة (مدينه) را ترك كردى...» (151)
امام در پاسخ او نوشت:
«اينكه درباره كشته شدن طلحه و زبير و رانده شدن عايشه و انتقال من به ميان دو شهر (بصره و كوفه) نوشتى، اينها كارهايى است كه تو از آن غايب بودى و عذر آن به تو نمى رسد.» (152)
و در نامه ديگر مى نويسد:
«... طلحه و زبير با من بيعت كردند سپس بيعت مرا شكستند و نقض آنان مانند رد آنان بود و من براى همين با آنان جهاد كردم تا اينكه حق استوار شد و فرمان خدا آشكار گشت در حالى كه آنان ناپسند مى داشتند...» (153)
6 ـ از جمله مطالبى كه در نامه هاى متبادل ميان امام و معاويه به چشم مى خورد تهديد به جنگ است كه از هر دو طرف واقع شده است. معاويه در چندين نامه امام را تهديد به جنگ كرده است از جمله در نامه اى مى نويسد:
«... تو بيعتى برگردن ما ندارى و تو را طاعتى بر ما نيست و تو نرد ما مقبوليت ندارى و براى تو و يارانت پيش ما جز شمشير نيست، سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست، قاتلان عثمان را هر كجا باشند دنبال مى كنيم و آنها را مى كشيم و يا روح ما به خدا ملحق شود ...»(154)
و در نامه ديگرى مى نويسد:
«آماده جنگ و تحمل ضربت باش، به خدا سوگند كه كار به آنجا كه مى دانى خواهدكشيد...» (155)
امام نيز پس از مأيوس شدن از به راه آمدن معاويه و پس از اتمام حجت، او را به جنگ تهديد نمود؛ از جمله در نامه اى خطاب به معاويه نوشت:
«... اينگه گفتى براى من و يارانم چيزى جز شمشير نزد تو نيست، پس از گرياندن خنداندى ! كى فرزندان عبدالمطلب را ديده اى كه به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند؟ پس كمى صبر كن كه حريفت به ميدان خواهد آمد، بزودى آن كس كه تو او را طلب مى كنى تو را طلب خواهد كرد و آنچه از آن دورى مى كنى به تو نزديك خواهد شد و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان به سوى تو خواهم آمد، سپاهى كه بسيار انبوه است و غبارش (به هنگام حركت) آسمان راتيره مى كند، آنها لباس مرگ پوشيده اند و بهترين ملاقات براى آنها ملاقات با پروردگارشان است. فرزندان بدر و شمشيرهاى هاشمى همراه آنهاست كه فرود آمدن تيزى آنها را در برادر و دائى و جد و خاندانت به ياد دارى و آن از ستمگران دور نيست.» (156)
همچنين امام در نامه ديگرى نوشت:
«... گويا تو را مى بينم كه فردا مانند ناله كردن شتران از بارها، از جنگ ناله مى كنى و من و يارانم را به سوى كتابى مى خوانيد كه با زبان آن را گرامى مى داريد و در قلب آن را انكار مى كنيد.» (157)
جالب است كه امام در اين نامه، قرآن به نيزه كردن سپاه معاويه را پيش بينى مى كند.
اين بود قسمتى از مضامين نامه هايى كه ميان امام و معاويه رهبر گروه قاسطين رد و بدل شد. گاهى گفته مى شود كه چرا امام اين قدر با معاويه مكاتبه نمود و بهتر بود كه به او اعتنا نمى كرد، ولى اين كار براى اتمام حجت به معاويه و اهل شام لازم بود و لذا مى بينيم كه با وجود اين نامه ها، باز هم گروهى از اصحاب امام پيش از آغاز جنگ صفين به امام پيشنهاد كردند كه باز هم به معاويه و ياران او نامه بنويسد و آنان را به اطاعت خود بخواند تا كاملا حجت بر آنان تمام شود و امام نيز پيشنهاد آنان را عملى كرد و نامه اى به معاويه و همراهان او نوشت و آنان را به حفظ خون مسلمانان دعوت كرد ولى معاويه در پاسخ آن شعرى نوشت و بر جنگ اصرار كرد. (158)


معاويه و جرير بجلى فرستاده امام به شام
پس از ياران جنگ جمل و انتقال امام از مدينه به كوفه كه خود داستان مفصلى دارد، امام تصميم گرفت كه كار معاويه را يكسره كند و به خود سرى هاى او در شام خاتمه دهد. در اين هنگام جريربن عبدالله بجلى حاكم همدان وارد كوفه شده بود و چون از قصد امام آگاهى يافت پيشنهاد كرد كه امام او را به سوى معاويه بفرستد تا معاويه را به راه آورد. او به امام گفت: من با معاويه دوستى دارم، بگذار پيش او بروم و او را به اطاعت تو دعوت كنم. مالك اشتر به امام گفت: او را نفرست كه به خدا سوگند ميل او به معاويه است. امام گفت: او را رها كن تا ببينيم چگونه به سوى ما بر مى گردد. (159)
امام پيشنهاد جرير را پذيرفت و چون خواست او را اعزام كند به او گفت: مى بينى كه اصحاب پيامبر كه اهل دين و انديشه هستند در كنار من قرار گرفته اند و من تو را براى اهل شام انتخاب كردم چون پيامبر درباره تو گفته است كه تو از نيكان اهل يمن هستى. با نامه من نزد معاويه برو اگر به آنچه كه مسلمانان وارد شده اند وارد شد كه هيچ و گرنه پيمان صلح را لغو كن و به او برسان كه من به امير بودن او راضى نيستم و مردم نيز به جانشينى او رضايت نمى دهند.
جرير با نامه امام به شام رفت و بر معاويه وارد شد و پس از حمد و ثناى الهى گفت:
اى معاويه مردم مكه و مدينه و بصره و كوفه و حجاز و يمن و مصر و عروض و عمان و بحرين و يمامه با پسر عمويت (على) بيعت كرده اند و كسى جز مردم اين قلعه هايى كه تو در آن هستى باقى نمانده است، اگر سيلى از بيابان هاى آن جارى شود آن را غرق مى كند و من نزد تو آمده ام و تو را به آنچه باعث هدايت و رشد تو در بيعت با اين مرد مى شود دعوت مى كنم . جرير پس از ذكر اين سخنان، نامه امام را تحويل معاويه داد. (160)
نامه امام به معاويه كه توسط جرير به او داده شد با تفاوت هايى اندكى در منابع تاريخى فراوانى آمده است. (161) و مرحوم سيد رضى نيز قسمت هايى از آن را در نهج البلاغه آورده و ما اكنون ترجمه متن آن نامه را به نقل از وقعه صفين در زير مى آوريم:
«بسم الله الرحمن الرحيم، اما بعد، بيعت با من در مدينه حجت را بر تو كه در شام هستى تمام كرده است چون همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بوند به همان گونه با من بيعت كرده اند، به گونه اى كه ديگر نه كسى كه حاضر است مى تواند كس ديگر را انتخاب كند و نه كسى كه غايب است مى تواند آن را نپذيرد، همانا شورى حق مهاجران وانصار است، پس اگر بر مردى اتفاق كردند و او را امام ناميدند خوشنودى خداوند در آن خواهد بود. پس اگر كسى به قصد اعتراض يا بدعت از آن بيرون شود، او را به آن بر مى گردانند و اگر امتناع كرد، با او به سبب پيروى از غير راه مؤمنان مى جنگند و خدا او را به آنچه خود خواسته وادار مى كند و او را به جهنم مى برد و چه بد جايگاهى است.
همانا طلحه و زبير با من بيعت كردند آنگاه، بيعت مرا شكستند و پيمان شكنى آنها مانند رد آن بود و من با آنها جهاد كردم تا اينكه حق آمد و فرمان خدا آشكار شد دوست داشتنى ترين كار براى من درباره تو عافيت توست مگر اينكه خودت، خودت را در معرض بلا قرار بدهى، پس اگر خود را در معرض آن قرار دهى با تو مى جنگيم و از خداوند كمك مى جويم.
تو درباره قاتلان عثمان بسيار سخن گفتى، پس به آنچه مسلمانان وارد شده اند وارد شو آنگاه داورى آنان را به من واگذار كن تا تو و آنان را به كتاب خدا وارد سازم، ولى اينكه تو مى خواهى مانند فريب دادن كودك از شير است. به جان خودم سوگند اگر با عقل خود بنگرى و هواى نفس خود را كنار بگذارى، مرا بى زارترين قريش نسبت به خون عثمان مى يابى.
و بدان كه تو از «طلقا اسير آزاد شده در اسلام» هستى كه خلافت براى آنان حلال نيست و نمى توانند در شورا قرار گيرند. و به سوى تو و كسانى كه نزد تو هستند، جرير بن عبدالله را كه از اهل ايمان و هجرت است فرستادم، پس بيعت كن و نيرويى جز از خدا نيست» (162)
چون معاويه نامه را خواند، بلافاصله جرير به پا خاست و خطاب به معاويه و جمعيت حاضر در آنجا خطبه اى خواند، او در اين خطبه سعى كرد كه ابهامات موجود را از ميان بردارد و حاضران را در جريان چگونگى بيعت مردم با على و چگونگى كار طلحه و زبير و جنگى كه در بصره با آنان اتفاق افتاد بگذارد و اين بهانه معاويه را كه عثمان او را حاكم شام كرده از او بگيرد. ا و پس از حمد و ثناى الهى و فرستادن درود بر پيامبر چنين گفت:
«اى مردم كار عثمان حاضران در مدينه را عاجز و ناتوان كرد تا چه رسد به كسانى كه از آن غايب بوده اند، همانا مردم بى چون و چرا با على بيعت كردند و طلحه و زبير هم از كسانى بودند كه با او بيعت كردند آنگاه بى هيچ دليلى بيعت خودرا شكستند. آگاه باشيد كه اين دين فتنه ها را تحمل نمى كند و عرب نيز شمشير را نمى پذيرد، ديروز در بصره فاجعه اى رخ داد كه اگر تكرار شود آرامشى براى مردم نخواهد بود، عموم مردم با على بيعت كرده اند و اگر خداوند كارها را به ما محول مى كرد جز او كس ديگرى را انتخاب نمى كرديم و هر كس با اين كار مخالفت كند مورد مؤاخذه و عتاب قرار مى گيرد.
اى معاويه تو هم در آنچه مردم وارد شده اند وارد شو، و اگر بگويى كه عثمان مرا عامل خود كرده و هنوز عزل نكرده است، اگر اين سخن روا باشد دين خدا برپا نمى شود و هر كس كارى را كه در دست او است نگه مى دارد، ولى خداوند از خليفه قبلى حقى بر خليفه بعدى قرار نداده است و اين كارها را به صورت حقوقى قرار داده كه برخى از آن برخى ديگر را نسخ مى كند.»
پس از سخنان جرير، معاويه اظهار داشت كه من و يارانم در اين باره مى انديشيم و خواست نظر اهل شام را بداند ولذا دستور داد كه منادى ندا دهد كه نماز بر پاست پس چون مردم در مسجد اجتماع كردند به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و تعريف از شام و مردم آن گفت:
اى مردم! شما مى دانيد كه من جانشين اميرالمؤمنين عمر بن خطاب و عثمان بر شما هستم، من درباره كسى كارى انجام نداده ام كه شرمنده باشم، من ولى عثمان هستم كه مظلوم كشته شد و خداوند مى گويد: «آن كسس كه مظلوم كشته شود، ما به ولى او تسلط داديم ولى در كشتن اسراف نشود» سپس گفت: من مى خواهم نظر شما را راجع به قتل عثمان بدانم.
در اين هنگام كسانى كه در مسجد حاضر بودند به پا خاستند و اظهار داشتند كه ما خواستار انتقام خون عثمان هستيم و بر اين كار با معاويه بيعت كردند و گفتند كه در اين راه جان و مال خود را فدا خواهند كرد. (163)
روز بعد، جرير بار ديگر از معاويه خواستار بيعت با على شد او گفت: اى جرير اين يك كار آسانى نيست وعواقبى دارد بگذار در اين باره بينديشم پس ازآن افراد مورد اعتماد خود را فرا خواند و با آنها در باره مأموريت جرير مشورت كرد.
از جمله كسانى كه معاويه با آنان مشورت كرد شرحبيل بن سمط زاهد معروف شهر حمص بود كه در شام نفوذ فراوانى داشت. در همان ايام شرحبيل نزد معاويه آمده بود، معاويه درباره مأموريت جرير با او سخن گفت واضافه كرد كه على بهترين مردم است جز اينكه او عثمان را كشته است، اكنون من خودم را آماده شنيدن سخنان تو كرده ام و من مردى از اهل شام هستم هر چه را كه آنان بپسندند مى پسندم و هر چه را كه آنان مكروه بدارند من نيز مكروه مى دارم . شرحبيل گفت: من اكنون بيرون مى روم بعدا نظر خود را خواهم گفت.
او بيرون رفت و معاويه پيش از آن كسانى را در بيرون آماده كرده بود كه با شرحبيل سخن بگويند و على را قاتل عثمان معرفى كنند، آنها همه شان به شرحبيل گفتند كه عثمان را على كشته است وبدينگونه شرحبيل فريب خورد و خشمناك به سوى معاويه برگشت وگفت: اى معاويه همه مردم مى گويند كه عثمان را على كشته است، به خدا سوگند اگر با على بيعت كنى تو را از شام بيرون مى كنيم و يا تو را مى كشيم، معاويه گفت: من با شما مخالفت نخواهم كرد و من جز مردى از اهل شام نيستم. شرحبيل گفت: پس اين مرد را نزد رفيقش برگردان.(164)
توطئه معاويه در فريب دادن شرحبيل، او را گامى به هدف خود نزديك ساخت و توانست شخص صاحب نفوذى مانند شرحبيل را كاملا با خود هم سو كند و اين در تشويق مردم شام به جنگ با على، تأثير فراوانى داشت. البته پيش از اين مجلس نيز معاويه به شرحبيل كه در حمص بود نامه نوشته بود و رضايت او را در خونخواهى عثمان جلب كرده بود ولى اين بار توفيق بيشترى نصيب او شده بود وشرحبيل كاملا براى جنگ با على به عنوان قاتل عثمان مصمم شده بود.
نصربن مزاحم روايت قبلى را چنين ادامه مى دهد:
شرحبيل از نزد معاويه به خانه حصين بن نمير آمد و گفت: به جرير پيام بده كه نزد ما آيد و حصين به او پيام داد كه شرحبيل نزد ماست تو هم بيا و جرير در خانه حصين با شرحبيل روبرو شد شرحبيل به او گفت: تو با موضوع مبهم نزد ما آمده اى تا ما را در دهان شير بيفكنى و مى خواهى شام را با عراق پيوند بدهى و على را مدح مى كنى در حالى كه او قاتل عثمان است، خداوند در روز قيامت از آنچه گفته اى پرسش خواهد كرد.
جرير گفت: اى شرحبيل اينكه گفتى با كار مبهمى نزد شما آمده ام، چگونه مبهم است در حالى كه مهاجرين و انصار در آن اتفاق دارند و طلحه و زبير به خاطر رد آن كشته شدند؛ و اما اينكه مى گويى شما را به دهان شير افكنده ام تو خودت خودت را به دهان شير افكنده اى؛ و اما پيوند اهل شام به اهل عراق بر اساس حق بهتر از جدايى آنها بر اساس باطل است؛ و اينكه مى گويى على عثمان را كشته، به خدا سوگند اين جز انداختن تير تهمت از راه دور نيست، بلكه تو به دنيا ميل كردى و در دل تو در زمان سعدبن ابى وقاص چيزى بود. گفتگوى اين دو نفر به گوش معاويه رسيد، كسى نزد جرير فرستاد و با او تندى كرد. (165)
جرير نامه اى به شرحبيل نوشت (166) و طى اشعارى اورا نصيحت كرد، اين نامه در شرحبيل تأثير نمود و با خود گفت: به خدا شتاب نخواهم كرد و نزديك بود كه از يارى معاويه كنار بكشد ولى معاويه كسانى را گماشت كه مرتب نزد او رفت و آمد مى كردند و جريان قتل عثمان را بزرگ جلوه مى دادند و آن را به على منسوب مى كردند و نزد او شهادت دروغ مى دادند و نامه هاى جعلى ارائه مى كردند تا جايى كه نظر او را برگردانيدند و عزم او را محكم كردند. (167)
جالب اينكه هم شرحبيل و هم جرير هر دو اهل يمن بودند، شرحبيل از قبيله بنى كنده و جرير از قبيله بجيله بود (168) و اگرچه در نقل نصر بن مزاحم وابن ابى الحديد نيامده، ولى ابن اثير گفته است كه شرحبيل دشمن جرير بود و معاويه به همين جهت شرحبيل را دعوت كرد تا با جرير مناظره كند و كسانى چون بسربن ارطأة و يزيدبن اسد وابوالاعور سلمى وديگران را سر راه او گذاشت تا نزد او شهادت دهند كه على عثمان را كشته است. شرحبيل باجرير مناظره كرد سپس در شهرهاى شام مى گشت و مردم را به خونخواهى عثمان دعوت مى كرد، در اين باره شعرهايى سروده شده از جمله نجاشى گفته است:
شرحبيل ماللدين فارقت امرناولكن ببغض المالكى جرير (169)
اى شرحبيل به خاطر دين از ما جدا نشدى، بلكه اين كار براى دشمنى با جرير مالكى بود.
ابن اثير در كتاب ديگرش علت دشمنى ديرينه جرير و شرحبيل را چنين مى نگارد كه عمر بن خطاب شرحبيل را به كوفه نزد سعد وقاص فرستاد و سعد به او احترام زيادى كرد، اشعث بن قيس كندى به او حسد ورزيد و جرير بجلى را وادار كرد كه نزد عمر رود و از شرحبيل بدگويى كند و او نيز چنين كرد و عمر شرحيل را پيش خود خواند و او را به شام فرستاد. (170) شرحبيل از آن زمان در شام زندگى مى كرد و تا اينكه در اين جريان پس از گفتگو با جرير و افتادن در دام فريب، نزد معاويه رفت واز او خواست كه با على بجنگد و اگر او چنين نكند با كس ديگرى بيعت خواهند كرد و همراه با او با على خواهند جنگيد تا انتقام خون عثمان را بگيرند، جرير كه در آنجا حضور داشت گفت: آرام باش شرحبيل خداوند خون مردم را محترم شمرده است به پرهيز از اينكه ميان مردم فساد كنى و پيش از آنكه اين سخن ميان مردم شايع شود آن را پس بگير. شرحبيل گفت: نه به خدا سوگند آن را پنهان نخواهم كرد و به پاخاست و با مردم سخن گفت ومردم او را تصديق كردند و جرير از معاويه و مردم شام نااميد شد. (171)
جرير چندين ماه در شام بود و معاويه جواب قاطعى به او نمى داد، البته معاويه تصميم قاطع خود را گرفته بود ولى براى دفع الوقت، جرير را معطل مى كرد و گذشت زمان را به نفع خود مى ديد او مى دانست كه امام با سپاهيان خود در كوفه آماده حمله به شام و در انتظار بازگشت جرير از شام هستند، اوبراى اينكه مردم شام رابراى جنگ با امام كاملا توجيه كند و سپاه مجهزى را آماده سازد، احتياج به زمان داشت و وجود جرير در شام را فرصت خوبى بر اين كار مى ديد.
از جمله نقشه هاى او براى بيشتر معطل كردن جرير در شام اين بود كه روزى نزد جرير رفت و به او گفت: چيزى به فكر من رسيده است. جرير گفت: آن را بگو. معاويه گفت: به دوست خود بنويس كه حكومت شام ومصر را به من بدهد و چون خواست بميرد بيعت كس ديگرى را بر گردن من نگذارد، من اين امر را به او تسليم مى كنم و خلافت او را امضا مى كنم. جرير گفت: آنچه مى خواهى بنويس من نيز آن را تأييد مى كنم. معاويه اين مطلب را به امام نوشت و امام در پاسخ آن به جرير چنين نوشت:
«اما بعد، معاويه مى خواهد مرا در گردن او بيعتى نباشد و هر چه را دوست دارد برگزيند و مى خواهد تو را معطل كند تا مردم شام را امتحان كند، هنگامى كه من در مدينه بودم، مغيرة بن شعبه به من پيشنهاد داد كه معاويه را والى شام كنم و من پيشنهاد او را نپذيرفتم و هرگز چنين نخواهم بود كه گمراهان را ياور قرار بدهم. اگر او با تو بيعت كرد كه هيچ وگرنه برگرد و السلام» (172)
بدينگونه امام، سياست دفع الوقت معاويه را به نماينده خود جرير گوشزد كرد و از او خواست كه پيش از اين در شام نماند و فريب معاويه را نخورد.
ياران اميرالمؤمنين پيش از اين درنگ را روا نمى دانستند و به امام پيشنهاد مى كردند هر چه زودتر جنگ با معاويه را شروع كند ولى امام در پاسخ گفت:
«حمله من به مردم شام در حالى كه جرير نزد آنها است، بستن درها به روى شام و بازدارى مردم آن از خير و صلاح است البته اگر آن را بخواهند. من براى جرير وقت تعيين كرده ام كه پس از آن ديگر در شام نماند مگر اينكه فريب بخورد و يا نافرمانى كند. نظر من درنگ كردن است پس مهلت بدهيد و شما را به آماده شدن به جنگ مجبور نمى كنم. البته من در اين باره بسيار انديشيده ام و ظاهر و باطن آن را بررسى كرده ام و به اين نظر رسيده ام كه براى من راهى جز جنگ و يا كافر شدن به دين محمد باقى نمانده است...» (173)
تأخير جرير در انجام مأموريت خود و درنگ بيش از حد او در شام باعث گرديد ياران امام او را به سازش با معاويه متهم سازند، اين بود كه امام طى نامه اى از جرير خواست كه هر چه زودتر شام را ترك كند و به سوى او بيايد، متن نامه امام چنين است:
«وقتى نامه من به تو رسيد معاويه را به زدن حرف آخر وادار كن و نظر قطعى از او بگير سپس او را ميان جنگ خانمان برانداز و يا تسليم خوار كننده مخير كن اگر جنگ را انتخاب كرد هر نوع پيمانى را از او بردار و اگر تسليم شد از او بيعت بگير و السلام» (174)
با رسيدن اين نامه، ديگر جرير نمى توانست، در شام توقف كند و او از معاويه خواستار پاسخ قطعى فورى شد و معاويه به جرير گفت: اى جرير به دوست خود ملحق شو و طى نامه اى كه به امام نوشت، دم از جنگ زد و در پايان نامه اش اين شعر كعب بن جعيل را نوشت:
أرى الشام تكره اهل العراق
و اهل العراق لهم كارهونا
جرير به كوفه نزد اميرالمؤمنين برگشت و خبر معاويه و اجتماع مردم شام در كنار او را به امام رسانيد واظهار داشت كه مردم شام بر عثمان گريه مى كنند و مى گويند: على او را كشته و به قاتلان او پناه داده است و آنان دست بردار نيستند مگر اينكه بكشند يا كشته شوند. مالك اشتر به امام گفت: من تو را از فرستادن جرير نهى كردم و گفتم او خيانت مى كند و اگر به جاى او مرا فرستاده بودى از اين بهتر بود، جرير گفت: اگر تو نزد آنها بودى تو را مى كشتند چون مى گفتند تو يكى از قاتلان عثمان هستى و بدينگونه ميان مالك اشتر و جرير سخنان تندى رد و بدل شد و چون جرير از آنجا بيرون آمد از كوفه به قرقيسيا رفت و به معاويه نامه نوشت و جريان را خبر داد و معاويه به او نوشت كه نزد من بيا (175) و در نقلى آمده است كه وقتى جرير از كوفه به قرقيسيا رفت، گفت در شهرى اقامت نمى كنم كه در آن از عثمان بدگويى شود. (176)
هر چند كه برخى از ياران امام به جرير سوء ظن داشتند و گمان مى كردند كه او در مأموريت خود سستى كرده است ولى به نظر نمى رسد كه جرير مرتكب خيانتى شده باشد، چون به طورى كه نقل كرديم او تلاش بسيارى كرد تا معاويه را وادار به بيعت با امام كند و در هر مناسبتى امام را از كشتن عثمان تبرئه مى كرد و به خصوص صحبت هاى او با شرحبيل به روشنى وفادارى او به امام را ثابت مى كند و در جريان برخورد مالك اشتر با او امام سخنى بر ضد او نگفت درعين حال چنين هم نبود كه جرير از ياران خاص و فداكار امام باشد؛ زيرا او سابقه استاندارى همدان از سوى عثمان را دارد و عثمان هميشه دوستان خود را به حكومت بلاد انتخاب مى كرد و حتى او به طورى كه نقل كرديم، پيش از اين جريان، با معاويه دشمن ديرينه امام دوستى داشت و حتى از او نقل حديث كرده است (177) و وقتى هم كه از مأموريت خودبر مى گردد وبا مالك درگير مى شود، از امام كناره گيرى مى كند و به معاويه نامه مى نويسد و اين نشان دهنده ضعف ايمان او است. از اينها گذشته بايد گفت هر چند كه جرير از روى عمد و قصد در مأموريت خود خيانت نكرد ولى معطل شدن زياد او در شام به ضرر امام و به نفع معاويه تمام شد و معاويه در مدت اقامت او در شام كه صد و بيست روز طول كشيد (178) كاملا خود را آماده جنگ با امام كرد.
كناره گيرى جرير از امام آن هم همراه با عده اى از هم قبيله هاى خود نوعى فرار از خدمت به هنگام جنگ بود كه گناهى بزرگ محسوب مى شود و اثر تخريب كننده اى در روحيه سپاه دارد بخصوص اينكه او پس از اين جدايى به معاويه پيوست. به همين جهت به دستور امام خانه جرير و ثويربن عامر را كه به جرير پيوسته بود سوزاندند (179) تا عبرتى براى ديگران باشد و كسى از جنگ فرار نكند.


پيوستن عمروعاص به معاويه
هنگامى كه جرير بجلى از سوى اميرالمؤمنين به شام رفت و معاويه را به بيعت با على(علیه السلام) دعوت كرد، معاويه از او مهلت خواست و افراد مورد اعتماد خود را فرا خواند و با آنان مشورت كرد، برادر ش عتبة بن ابى سفيان گفت: در اين باره با عمرو عاص تماس بگير و دين او را بخر چون او را خوب مى شناسى و او در جريان عثمان از او كناره گيرى كرد و از تو بيشتر كناره گيرى مى كند. (180)
معاويه عمروعاص را به خوبى مى شناخت و از سياست بازى ها و حليه گرى ها او آگاه بود و نيز مى دانست كه او مردى دنياپرست و جاه طلب است و به آسانى مى توان او را خريد و از فكر و تدبير او استفاده كرد. اين بود كه معاويه به عمروعاص كه در فلسطين زندگى مى كرد نامه اى به اين شرح نوشت:
«اما بعد، كار على و طلحه و زبير حتما به تو رسيده است و مروان بن حكم با جمعى از اهل بصره به ما پيوسته اند و نيز جرير بن عبدالله بجلى نيز جهت گرفتن بيعت براى على نزد ما آمده است، من از هر گونه تصميمى خوددارى كرده ام تا تو پيش من آيى، اينجا بيا تا با تو راجع به اين كار گفتگو كنيم». (181)
چون نامه معاويه به عمروعاص رسيد در اين باره با دو فرزندش عبدالله و محمد مشورت كرد عبدالله او را از پيوستن به معاويه بر حذر داشت ولى محمد او را به اين كار تشويق كرد عمرو گفت: تو اى عبدالله مرا به چيزى دعوت كردى كه از نظر دينى صلاح من در آن است و تو اى محمد صلاح دنياى مرا در نظر گرفتى، من در اين باره فكر خواهم كرد، شب را فكر كرد و طى اشعارى نظر خود را اعلام نمود و تصميم گرفت كه به معاويه بپيوندد و فرزند كوچك خود وردان را خواست و گفت: راه برو اى وردان! وردان گفت: مى خواهى آنچه را كه در قلب توست بگويم؟ گفت: بگو. گفت: دنيا و آخرت بر قلب تو هجوم آورده است، آخرت با على و دنيا با معاويه است تو نمى دانى كدام را انتخاب كنى، عمرو گفت: راست گفتى. در عين حال عمرو طرف معاويه را گرفت و روانه شام شد. (182)
عمرو عاص مردى مال دوست (183) و رياست طلب و در عين حال بسيار با تدبير و سياست باز بود، او همواره در آرزوى حكومت مصر بود، او اكنون فرصت مناسبى را پيدا كرده بود كه با همكارى با معاويه به آرزوهاى خود برسد و مى دانست كه معاويه سخت به او نيازمند است و هر چه از او بخواهد قبول خواهد كرد.
عمروعاص هنگامى به شام رسيد كه معاويه از سوى جرير فرستاده امام تحت فشار بود كه جواب روشنى بدهد و به گفته دينورى عمروعاص را در اين سفر دو فرزندش عبدالله و محمد همراهى مى كردند. (184) عمروعاص با معاويه ملاقات كرد و با او به گفتگو نشست در حالى كه هر يك از آنان مى خواست طرف ديگر را در حيله و تدبير كوچك جلوه دهد. معاويه به عمرو گفت: ما اكنون سه مشكل داريم : يكى اينكه محمد بن ابى حذيفه از زندان مصر فرار كرده و مردم را به شورش مى خواند؛ دوم اينكه قيصر پادشاه روم قصد حمله به شام را دارد؛ سوم اينكه على به كوفه آمده و آماده حمله به ماست.
عمروعاص گفت: همه آنچه گفتى مهم نيست، درباره محمد بن ابى حذيفه كسانى را بفرست تا او را بكشند يا دستگير كنند و درباره پادشاه روم هداياى نفيسى به جانب او بفرست و او را به صلح دعوت كن كه قبول خواهد كرد؛ و اما درباره على هيچ يك از عرب ها او را با تو در هيچ چيز برابر نمى دانند و آشنايى او با فنون جنگ به گونه اى است كه هيچ يك از قريش همسنگ او نيست، او او صاحب حكومتى است كه دارد مگر اينكه تو به او ستم كنى. (185)
معاويه از عمروعاص خواست كه با او در جنگ با على همكارى كند.
عمرو عاص: گفت اى معاويه به خدا سوگند تو و على مساوى نيستيد تو نه هجرت او ونه سابقه او و نه مصاحبت او با پيامبر و نه فقه و علم او را ندارى و او بينشى تيز و تلاشى بسيار و بهره اى زياد و امتحانى خوب از خدا دارد. (186) و نيز گفت: اى معاويه اگر همراه تو بجنگم با كسى مى جنگم كه فضليت و قرابت او را نسبت به پيامبر مى دانى ولى ما اين دنيا را اراده كرده ايم. (187)
اينكه عمروعاص اين گونه از على (علیه السلام) تعريف مى كند به خاطر خدا و حقيقت طلبى نيست هر چند كه گفته هاى او حق است بلكه هدف او از اين سخنان مهم جلوه داده قضيه براى معاويه است تا معاويه در برابر همكارى عمروعاص با او بهاى بيشترى بدهد و البته هر بهايى مى داد اندك بود.
عمروعاص پس از تعريف هايى كه از امام كرد، به معاويه گفت: اگر درجنگ با على با تو همراهى كنم با توجه به خطراتى كه دارد، به من چه خواهى داد؟ معاويه گفت هر چه تو بخواهى. عمروعاص گفت: من حكومت مصر را مى خواهم. معاويه تكانى خورد و از روى مكر گفت: دوست ندارم عرب درباره تو چنين قضاوت كند كه اين كار را براى دنيا انجام مى دهى.
عمروعاص گفت: اين حرفها را رها كن. معاويه گفت: اگر بخواهم تو را فربب بدهم؟ عمروعاص گفت: به خدا سوگند كسى مانند من فريب تو را نمى خورد، من زيرك تر از آن هستم. معاويه گفت: گوشت را جلو بيار تا يك سخن سرى به تو بگويم وقتى عمرو چنين كرد معاويه گوش او را گاز گرفت و گفت: اين يك فريب بود آيا در خانه جز من و تو كس ديگرى بود؟ (188)
ابن ابى الحديد پس از نقل اين قسمت از مذاكرات معاويه و عمروعاص مى گويد:
«شيخ ما ابو القاسم بلخى گفت: اين سخن عمروعاص كه اين حرفها را رها كن كنايه از الحاد اوست بلكه تصريح به آن است. منظورش اين بود سخن آخرت را رها كن. عمروعاص همواره ملحد بود و در الحاد و زندقه ترديدى نداشت و معاويه هم مانند او بود. (189)
معاويه پس از چانه زدن هاى بسيار وبا توصيه برادرش عتبه قول دادكه اگر پيروز شود حكومت مصر را به عمروبن عاص واگذار كند، عمرو از او خواست كه آن را بنويسد معاويه نوشت ولى در آخر آن اضافه كرد مشروط بر اينكه شرطى اطاعتى را نشكند عمروعاص نيز نوشت مشروط بر اينكه طاعتى شرطى را نشكند منظور معاويه اين بود كه بيعت عمرو بدون قيد وشرط است و منظور عمرو اين بود كه بيعت با معاويه شرط را از بين نمى برد و بدينگونه آنها از حيله و نيرنگ يكديگر وحشت داشتند. (190)
عمرواز مجلس معاويه بيرون آمد و دو فرزندش كه منتظر او بودند، گفتند: چه كردى؟ گفت: حكومت مصر را به ما داد آنها گفتند: در برابر ملك عرب، مصر چيزى نيست. عمرو گفت: خدا شكم شما را سير نكند اگر مصر شما را سير ننمايد. (191)
عمروعاص پسر عمويى داشت كه جوان هوشمندى بود به عمرو گفت: چگونه مى خواهى در ميان قريش زندگى كنى؟ دين خود را دادى و فريب دنياى ديگرى را خوردى، آيا گمان مى كنى كه اهل مصر كه قاتلان عثمان هستند، مصر را به معاويه مى دهند در حالى كه على زنده است؟ و اگر معاويه به حرف خود عمل نكند چه مى كنى؟ عمروعاص گفت: كار دست خداست نه على و نه معاويه. آن جوان درباره فريب كارى معاويه و عمروعاص اشعارى سرود و سخن او به گوش معاويه رسيد، او را خواست ولى او فرار كرد و به على ملحق شد و جريان خود را با امام در ميان گذاشت و امام خوشحال شد و او را احترام نمود.
وقتى مروان بن حكم جريان داد و ستد سياسى معاويه و عمروعاص را شنيد ناراحت شد و گفت : چرا مرا هم مانند عمرو نمى خرى؟! معاويه در پاسخ گفت: كسانى مانند عمرو براى تو خريدارى مى شوند. (192)


اقدامات معاويه در آستانه جنگ صفين
پس از پيوستن عمروعاص به معاويه و شكست مأموريت جرير نماينده امام در شام و بازگشت او به كوفه، ميان امام و معاويه راهى جز جنگ باقى نمانده بود از اين رو هر دو طرف خود راآماده جنگ مى كردند.
معاويه پيش از شروع جنگ اقداماتى را به عمل آورد تا خود را در وضع بهترى قرار دهد ازجمله اينكه با مشورت عمروعاص، مالك بن هبيره كندى را در طلب محمد بن ابى حذيفه كه در مصر بر عليه معاويه شورش كرده بود فرستاد و او محمد را كشت و نيز براى اينكه فكرش از طرف روم راحت شود هدايايى به پادشاه روم فرستاد و با او صلح كرد. (193) و به او قول داد كه صد هزار دينار به او بدهد. (194)
اقدام ديگر معاويه نوشتن نامه هايى براى برخى از شخصيت هاى با نفوذ و نيز خطاب به مردم مكه و مدينه بود. او در اين باره با عمروعاص مشورت كرد و عمروعاص آن را صلاح ندانست و گفت: اينان سه گروه هستند يا راضى به خلافت على هستند كه نامه ما جز افزون بر محبت آنها تأثيرى ندارد و يا دوستدار عثمان هستند كه نامه ما چيزى بر آن نمى افزايد و يا گوشه گير هستند كه به تو بيشتر از على اعتماد ندارند. معاويه سخن عمروعاص را نپذيرفت و گفت: همه اينها بر عهده من آنگاه نامه اى به امضاى خود و عمروعاص به مردم مدينه نوشت به اين شرح:
«اما بعد، هر چه از ما پوشيده باشد، اين حقيقت از ما پوشيده نيست كه عثمان را على كشته است و دليل آن موقعيت قاتلان او نزد على است. و ما خون ا و را مى طلبيم تا وقتى كه آن قاتلان را به ما تحويل دهد و ما آنها را بر اساس كتاب خدا بكشيم. اگر آنها را به ما تحويل داد با على كارى نداريم و خلافت را ميان مسلمانان به شورا مى گذاريم همان كارى كه عمر بن خطاب كرد و ما هرگز خواهان خلافت نيستيم، پس ما را در اين كار يارى كنيد و شما نيز به پا خيزيد كه اگر دست هاى ما و شما در يك چيز متحد شود على مرعوب مى گردد .» (195)
عبدالله بن عمر در پاسخ نوشت:
«به جان خودم سوگند كه شما دو نفر در پيدا كردن محل يارى كردن خطا رفته ايد و آنرا از مكانى دور مى جوييد، نامه شما جز شكى بر شك نيفزود و شما كجا و مشورت كجا شما كجا و خلافت كجا و تو اى معاويه اسير آزاد شده هستى و تو اى عمرو شخصى متهم هستى از اين كار دست برداريد براى شما در ميان ما دوست وياورى نيست، و السلام». (196)
پاسخى كه نقل كرديم در نقل نصر بن مزاحم و ابن ابى الحديد آمده و گويا عبدالله بن عمر از طرف مردم مدينه اين پاسخ را داده است ولى ابن قتيبه كه متن نامه معاويه و عمر و بن عاص را به مردم مكه و مدينه به همان صورت كه نقل گرديد آورده، پاسخ آن را نه از زبان عبدالله بن عمر بلكه از سوى مردم مدينه نقل كرده و متن آن نيز با متن نقل شده از عبدالله عمر متفاوت است. او مى گويد: وقتى نامه معاويه به مردم خوانده شد آنان تصميم گرفتند كه پاسخ را به مسور بن مخرمه واگذار كنند و او از طرف مردم به معاويه چنين نوشت:
«اما بعد، تو اشتباه بزرگى كرده اى و در پيدا كردن جايگاه هان نصرت به خطا رفته اى، اى معاويه تو را با خلافت چه كار؟ در حالى كه تو اسير آزاد شده هستى و پدر تو از شركت كنندگان در جنگ احزاب بود، دست از سر ما بردار كه در ميان ما براى تو دوست و ياورى نيست. (197)
چه پاسخ نامه معاويه و عمروعاص را عبدالله بن عمر داده باشد يا مسوربن مخرمه، معاويه نامه ديگرى خطاب به عبدالله بن عمر نوشت و جز او به سعدبن ابى وقاص و محمد بن مسلمه انصارى نيز نامه نوشت. او براى جلب رضايت فرزند عمر به او چنين نوشت «اما بعد، هيچ كس از قريش از نظر من شايسته تر از تو نبود كه مردم بعد ازعثمان گرد او جمع شوند، البته خوار كردن عثمان و طعن زدن بر ياران او از طرف تو را به ياد آوردم و بر تو خشمگين شدم ولى مخالفت تو با على آن را بر من آسان كرد، و بعضى از آنها را از بين برد.
خدا تو را رحمت كند در گرفتن حق اين خليفه مظلوم با ما يارى كن، من نمى خواهم بر تو امير باشم بلكه امارت را براى تو مى خواهم و اگر نخواستى ميان مسلمانان به شور گذاشته شود.» معاويه به پيوست اين نامه اشعارى هم فرستاد و در آن عبدالله بن عمر را نصيحت كرد كه به خونخواهى عثمان قيام كند. (198)
عبد الله بن عمر كه از اميرالمؤمنين جدا شده بود، در پاسخ معاويه چنين نوشت:
«اما بعد، همانا نظرى كه تو را راجع به من به طمع انداخته تو را وادار به كارى كرده كه انجام داده اى تا من على را در ميان مهاجران وانصار و طلحه و زبير و عائشه ام المؤمنين را رها كنم و تابع تو شوم! و اما اينكه گمان كرده اى كه من به على ايراد گرفته ام، سوگند به جان خودم من در ايمان و هجرت و داشتن موقعيت نزد پيامبر خدا و سركوبى مشركان به مقام على نمى رسم ولى در باره اين سخن چيزى از پيامبر به من نرسيده بود و من مجبور به توقف و بى طرفى شدم و گفتم اگر مايه هدايت است فضليتى را از دست داده ام و اگر مايه گمراهى است از شرى نجات يافته ام. پس خودت را از ما بى نياز بدان، و السلام.» و اشعارى هم ضميمه اين نامه كرد كه مردى از انصار آن را سرورده بود. (199)
هر چند عذر فرزند عمر در جدايى از اميرالمؤمنين پذيرفته نيست ولى در اينجا پاسخ قاطعى به معاويه داده و او را از خود مأيوس كرده است او بعدها از جدا شدن از على(علیه السلام) پشيمان شد و وقتى شهادت عمار ياسر را به دست معاويه شنيد، تأسف خورد كه چرا با آنها نجنگيده است چون به او ثابت شده بود كه آنان همان «فئه باغيه گروه ستمگر» هستند چون پيامبر فرموده بود: عمار را فئه باغيه مى كشد. (200)
معاويه نامه ديگرى به سعدبن ابى قاص كه او نيز از اميرالمؤمنين جدا شده بود نوشت متن اين نامه چنين است:
«اما بعد شايسته ترين مردم براى كمك به عثمان اهل شورا از قريش است همان ها كه حق او را اثبات كردند و او را بر ديگران ترجيح دادند، طلحه و زبير به او كمك كردند و آن دو با تو در در اين كار (شورا) شريك و همانند تو دراسلام بودند، ام المؤمنين (عايشه) نيز به او كمك كرد، پس تو آنچه را كه آنان پسنديدند، مكروه مدار و آن را كه آنان پذيرفتند رد مكن، ما آن را به شورا بر مى گردانيم.»
معايه به پيوست اين نامه اشعارى هم به سعدوقاص فرستاد و او را تشويق به همكارى با خود كرد. سعدوقاص در پاسخ نامه معاويه چنين نوشت:
«اما بعد، عمر جز كسى را كه خلافت بر او روا بود وارد شورا نكرد و يكى شايسته تر از ديگرى نبود مگر اينكه همه در او اتفاق كنيم. جز اينكه اگر ما چيزى داشتيم على هم داشت ولى او چيزى داشت كه در ما نبود. و اين كارى بود كه هم آغاز آن را نمى پسنديديم وهم پايان آن را و اما طلحه و زبير، اگر در خانه هاى خود مى نشستند براى آنان بهتر بود خدا ام المؤمنين (عايشه) را در برابر آنچه كرد بيامرزد. سپس شعرهايى را كه معاويه در نامه خود نوشته بود با شعر پاسخ داد. (201)
بدين گونه سعد وقاص ضمن رد نظر معاويه كه عثمان را برتر از ساير اعضاى شش نفرى شوراى عمر قلمداد مى كرد، از فضايل على سخن گفت و طلحه وزبير و عايشه را مورد انتقاد قرار داد و اين در حالى بود كه او با اميرالمؤمنين همراهى نداشت و از او جدا شده بود.
معاويه در تعقيب هدف هاى تبليغى خود نامه ديگرى هم به محمد بن مسلمه نوشت و ازاينكه او و قومش عثمان را خوار كرده از او انتقاد نمود و درعين حال از او تعريف كرد و به عنوان «فارس الانصار» سوار كار انصار، و ذخيره مهاجران ياد كرد، معاويه مى خواست او را كه از على جدا شده بود به سوى خود جلب كند ولى محمد بن مسلمه پاسخ قاطعى به معاويه داد و طى آن نوشت:
«.. و تو اى معاويه به جان خودم سوگند كه جز دنيا چيزى را نمى خواهى و جز هواى نفس از چيزى پيروى نمى كنى، اگر عثمان را در حال مرگش يارى مى كنى تو او را در حالى كه زنده بود خوار كردى...» (202)
علاوه بر نامه پرانى هايى كه قسمتى از آن را آورديم، معاويه از هر فرصتى براى جلب افراد به سوى خود استفاده مى كرد و از هر حادثه اى استفاده تبليغى مى كرد و بر ضد اميرالمؤمنين جنگ روانى و تبليغى به راه انداخته بود.
يكى ديگر از مواردى كه معاويه افراد با نفوذ را بر ضد امام تحريك مى كرد جريان ابومسلم خولانى (عبدالله بن ثوب) بود او كه در اصل از يمن بود، در شام اقامت داشت و از زاهدان و عابدان به شمار مى رفت (203)
و او را از طبقه دوم از تابعين شام به شمار مى آورند. (204) ابومسلم در آستانه جنگ صفين با گروهى از قاريان شام نزد معاويه آمد و به او گفت: تو چرا با على جنگ مى كنى در حالى كه تو از نظر مصاحبت با پيامبر و هجرت و قرابت و سابقه در اسلام همانند او نيستى؟
معاويه گفت: من با على جنگ نمى كنم در حالى كه ادعا كنم كه من هم در مصاحبت و هجرت و قرابت و سابقه در اسلام همانند او هستم، ولى به من خبر بدهيد: آيا شما نمى دانيد كه عثمان مظلوم كشته شد؟ گفتند: آرى. گفت: على قاتلان او را در اختيار ما بگذارد تا آنها را بكشيم در اين صورت جنگى ميان ما و او وجود ندارد.
آنها فريب سخنان معاويه را خوردند و گفتند: نامه اى به على بنويس كه بعضى از ما آن را نزد او ببرد و معاويه نامه اى نوشت و همرا ابومسلم خولانى به امام فرستاد، وقتى ابو مسلم در كوفه به خدمت امام رسيد، خطبه اى خواند و از جمله گفت: اما بعد، تو توليت كارى را بر عهده گرفته اى كه به خدا سوگند دوست نداريم كه آن براى غير تو باشد، مشروط بر اينكه حق را اجرا كنى، عثمان در حالى كه مسلمان بود و خونش حرام بود مظلوم كشته شد، پس قاتلان او را به ما تحويل بده و تو رهبر ما هستى و اگر كسى با تو مخالفت كند دستان ما به كمك تو مى شتابد و زبان هاى ما به نفع تو شهادت مى دهد و تو صاحب عذر و حجت هستى»امام در پاسخ ابو مسلم گفت: فردا بيا پاسخ نامه ات را بگير، او رفت و فرداى آن روز آمد تا پاسخ بگيرد. ديد كه سخنان او به گوش مردم رسيده و پيروان امام اسلحه برداشته اند و مسجد را پر كرده اند و ندا سر مى دهند كه همه ما عثمان را كشته ايم. (205) به ابو مسلم اجازه داده شد و نزد امام آمد و امام نامه اى را كه در پاسخ معاويه نوشته بود به او داد ابومسلم گفت: گروهى را ديدم كه تو با آنان كارى ندارى امام گفت: چه ديدى؟ گفت: اين خبر به مردم رسيده كه تو مى خواهى قاتلان عثمان را به ما تحويل بدهى هياهو مى كنند و لباس جنگ پوشيده اند و شعار مى دهند كه همه آنان قاتلان عثمان هستند. امام فرمود: «به خدا سوگند هيچ لحظه اى نخواسته ام كه آنان را تحويل تو بدهم، من زير و روى اين كار را بررسى كردم و ديدم كه شايسته نيست من آنها را به تو و يا غير تو بدهم» ابو مسلم نامه را گرفت و بيرون آمد و با خود گفت: اكنون جنگ روا شده است. (206)
يكى ديگر از مواردى كه معاويه در جنگ روانى بر ضد امام از آن بهره بردارى مى كرد آمدن عبيدالله بن عمر به شام بود، او كه فرزند كوچكتر عمر بن خطاب بود پس از كشته شدن پدرش عمر به دست ابولؤلؤ و فرار او، هرمزان و دخترش رابه جاى پدرش كشته بود واميرالمؤمنين همان موقع قصاص او را خواستار شد ولى عثمان او را قصاص نكرد و در محلى دور از مدينه زمينى به او داد و او در آنجا مشغول به كار بود. (207)
عبيد الله از ترس اجراى عدالت توسط اميرالمؤمنين به شام گريخت وقتى خبر ورود او به شام به گوش معاويه رسيد با مشورت عمروعاص، خواست از حضور او در شام بر ضد اميرالمؤمنين بهره بردارى كند و او را به حضور طلبيد و از او خواست كه به منبر برود و على را دشنام بگويد و شهادت بدهد كه او قاتل عثمان است؛ ولى عبيدالله با وجود دشمنى كه با امام داشت حاضر نشد به امام دشنام بدهد ولى قول داد كه درباره نسبت دادن قتل عثمان به او چيزى بگويد اما در مجلسى كه براى سخنرانى او برپا شده بود، در سخنرانى خود چيزى در اين باره نگفت . معاويه به او پيغام داد كه تو يا ترسيده اى و يا به ما خيانت كرده اى و او به معاويه سفارش داد كه دوست نداشتم بر ضد مردى كه عثمان را نكشته شهادت بدهم. معاويه او را طرد كرد و اهميتى به او نداد. ولى او براى جلب توجه معاويه اشعارى سرود و در آن گواهى داد كه قاتلان عثمان در گرد على قرار گرفته اند و عثمان مظلوم و بى گناه كشته شد وقتى اين اشعار به معاويه رسيد، او را گرامى داشت و از نزديكان خود قرار داد. (208)
يكى ديگر از اقدامات معاويه در ايجاد جنگ روانى و تضعيف امام و تقويت خود، رفتار او با قيس بن سعد عامل اميرالمؤمنين در مصر بود، قيس يكى از هوشمندان عرب بود و در جنگ هاى زمان پيامبر پرچم انصار را بر عهده داشت (209) اميرالمؤمنين او را والى مصر كرد و او با حسن تدبيرى كه داشت توانست به اوضاع مصر مسلط شود و مردم مصر در اطاعت اميرالمؤمنين بود.
معاويه در يك اقدام مكارانه نامه اى به قيس بن سعد نوشت و از او خواست كه به او پيوندند و در خونخواهى عثمان شركت كند، نامه هايى ميان اين دو رد وبدل شد و آخر كار قيس در يك نامه شديد اللحنى به معاويه نوشت:
«اما بعد، مايه شگفتى است كه تو در من طمع كردى و مرا فريب مى دهى! آيا مى خواهى از اطاعت كسى كه شايسته ترين مردم به خلافت و گوياترين آنان به حق و هدايت يافته ترين آنان در راه و نزديك ترين آنان به رسول خدا، بيرون شوم و به اطاعت تو در آيم؟ اطاعت كسى كه دورترين مردم از خلافت و زورگوترين وگمراه ترين آنان و دورترين مردم از پيامبر خدا و پسر گمراهان و طاغوتى از طاغوت هاى شيطان است!...»
وقتى معاويه نامه قيس را خواند، از او نااميد شد و ديد كه حيله او در قيس كارگر نشد خواست ميان او و امام را به هم بزند و هم به مردم شام روحيه بدهد از اين رو به مردم شام گفت: به قيس دشنام ندهيد او تابع ماست و مخفيانه به من نامه مى نويسد، آنگاه از زبان قيس نامه اى جعل كرد كه گويا قيس به ا و نوشته است كه او هم خواهان خون عثمان است و با معاويه همكارى خواهد كرد! و ا ين نامه جعلى را براى مردم شام خواند.
اين خبر به اميرالمؤمنين و ياران او رسيد و آنان به قيس بدگمان شدند و ياران امام به او پيشنهاد كردند كه قيس را عزل كند ولى امام فرمود: من اين خبر را درباره قيس باور نمى كنم ولى اصرار اصحاب باعث شد كه امام محمد بن ابى بكر را به مصر فرستاد و جريانات تلخى پيش آمد كه در كتاب هاى تاريخى آمده است. (210)
يكى ديگر از اقدامات معاويه در جنگ روانى بر ضد اميرالمؤمنين فرستادن عوامل نفوذى به ميان اصحاب اميرالمؤمنين بود آنها مأموريت داشتند كه هم از تحركات امام گزارش بفرستند و هم در مواقع لازم به جبهه امام ضربه بزنند، نمونه آن جريان شخصى به نام اربد بود كه در آستانه جنگ صفين اتفاق افتاد. به هنگام آمادگى سپاه امام جهت حركت به سوى شام، امام خطبه اى خواند و طى آن فرمود:
«به سوى دشمنان خدا و دشمنان سنت ها و قرآن و باقى مانده احزاب و قاتلان مهاجرين و انصار حركت كنيد».
در اين هنگام شخصى به نام اربد از قبيله بنى فزار بر خاست و گفت: تو مى خواهى ما را به سوى شام حركت دهى تا با برادران دينى خود جنگ كنيم همان گونه كه در بصره با برادران خود جنگ كرديم؟ به خدا سوگند كه چنين نخواهيم كرد. در اين موقع مالك اشتر برخاست و گفت : گوينده اين سخن كيست؟ پس از آن مردم به سوى او هجوم آوردند و او فرار كرد و مردم خشمگين او را دنبال كردند و در محله كناسه با مشت لگد و غلاف شمشير آن قدر زدند تا او مرد و چون اين خبر به امام رسيد ناراحت شد و فرمود: نبايد او را مى كشتيد و چون معلوم نشد كه قاتل او كيست امام ديه او را از بيت المال داد (211)
همچنين دو نفر به نام هاى عبدالله عبسى و حنظله تميمى خدمت امام آمدند و از او خواستند كه به سوى معاويه حركت نكند و از جنگ با او بپرهيزد، امام در پاسخ آنها گفت: من سخن كسانى را مى شنوم كه نمى خواهند معروفى را بشناسند و منكرى را انكار كنند. در اين هنگام معقل رياحى گفت: اين دو نفر به عنوان خيرخواهى به سوى تو نيامده اند بلكه قصد فريفتن تو را دارند آنان از دشمنان تو هستند، يكى ديگر از ياران امام گفت ك حنظله با معاويه مكاتبه دارد بگذار او را بازداشت كنيم. غير از عبدالله و حنظله دو نفر ديگر به نام هاى عياش و قائد نيز كه هر دو از قبيله عبس بودند افشا شدند و معلوم گرديد كه با معاويه سر و سرى دارند. (212)


حركت سپاه امام به سوى شام
سرپيچى معاويه از بيعت با امام و جنگ طلبى او، امير الؤمنين را مجبور كرد كه شر او را از سر مسلمانان كوتاه كند و اين كار جز با جنگ امكان نداشت: آخر الداواء الكى. با اينكه امام تصميم قاطعى براى جنگ با معاويه گرفته بود در عين حال در اين باره با ياران خود مشورت كرد و فرمود:
«شما داراى انديشه هاى روشن و صاحبان حلم و حق گويان و درست كرداران هستيد، ما اراده كرده ايم كه به سوى دشمن شما حركت كنيم، نظر خود را به ما بيان كنيد» (213)
چند تن از ياران امام به نمايندگى از ديگران سخن گفتند، هاشم بن عقبه بن ابى وقاص و عمار ياسر از گروه مهاجران وقيس بن سعد بن عباده و سهل بن حنيف از گروه انصار صحبت كردند و همگى به لزوم دفع فتنه معاويه و شتاب در جنگ تأكيد نمودند و اطاعت بى چون و چراى خود را از امام اعلام كردند سهل بن حنيف نكته اى را اضافه كرد و آن اينكه بهتر است امام با مردم كوفه كه اكثريت سپاه او را تشكيل مى دهند نيز سخن بگويد، امام پيشنهاد او را پذيرفت و به ميان جمعيت انبوه سپاهيان رفت و با آنان نيز سخن گفت، آنها نيز اطاعت خود را اعلام كردند و تنها يك نفر به نام اربد مخالفت كرد (214) كه عامل نفوذى معاويه بود و پيش از اين، جريان او را نقل كرديم.
در اين هنگام برخى از ياران امام مانند زيد بن حصين و ابوزينب و يزيد بن قيس و زيادبن نصر و عبدالله بن بديل خدمت او مى آمدند و ضمن ا علام آمادگى از او مى خواستند كه در جنگ شتاب كند (215) برخى از ياران امام نيز مانند حجربن عدى و عمروبن حمق از شدت خشم، به اهل شام لعنت مى كردند و از آنان اعلام بى زارى مى نمودند، وقتى اين خبر به امام رسيد آنها را خواست و از دشنام دادن منع كرد آنان گفتند: يا اميرالمؤمنين آيا ما بر حق نيستيم؟ فرمود: آرى. گفتند: پس چرا ما را از دشنام دادن آنان منع مى كنى؟امام فرمود:
«من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد ولى اگر اعمال آنان را بازگو مى كرديد و حالشان را يادآور مى شديد، درست تر در گفتار بود و معذورتر بوديد. شما بايد به جاى اينكه دشنام دهيد، بايد مى گفتيد: خدا يا خون ما و آنان را حفظ كن و ميان ما و آنان اصلاح نما و آنان را از گمراهى كه دارند هدايت كن تا كسى كه حق را نمى شناسد بشناسسد و كسى كه به سوى گمراهى و دشمنى مى رود از آن دست بر دارد» (216) آنان گفتند: موعظه تو را مى پذيريم و با ادب تو مؤدب مى شويم، آنگاه با عبارت هاى نغزى به امام اظهار ارادت كردند. (217)
توجه كنيم كه ياران امام به مردم شام لعنت مى كردند و اين درست نبود چون بسيارى از آنان فريب خورده بودند و امام از لعن به آنان منع كرد ولى لعنت كردن به كسانى كه حق را مى شناختند و در برابر آن مى ايستادند، كار ناروايى نبود و خود امام در قنوت نماز به افرادى مانند معاويه و عمروعاص به نام لعنت مى كرد. (218)
امام در آستانه حركت به سوى شام نامه هايى براى برخى از عاملان خود در شهرهاى مختلف نوشت و از آنها خواست كه اضافه در آمدها را به سوى امام بفرستند و اين كار براى تأمين هزينه جنگ بود او همچنين براى آخرين بار نامه هايى به معاويه و عمروعاص نوشت و آنان را به راه حق خواند ولى آنان پاسخ منفى دادند. (219)
امام سپاه خود را فرا خواند و در ميان آنان به منبر رفت و خطبه اى خواند واز جمله فرمود :
«... معاويه و سپاه او همان «فئه باغيه گروه ستمگر» و گروه طغيانگر هستند، شيطان آنها را فرمان مى دهد و با امروز وفردا كردن هاى خود آنان را نيروى مى دهد و آنان را مغرور مى سازد. آن چنان كه خدا شما را از شيطان بر حذر داشته از او بر حذر باشيد و پاداش و كرامتى را كه براى شماست طلب كنيد... شما را به شدت در كار و جهاد در راه خدا و اينكه غيبت مسلمانى را نكنيد فرمان مى دهم، منتظر كمك زودرس خداوند باشيد» (220)
پس از پايان خطبه امام، فرزند او حسن مجتبى به پا خاست و خطبه اى خواند و از جمله فرمود :
«... در جنگ با دشمن خود معاويه وسپاه او گردهم آييد كه وقت آن فرا رسيده است و همديگر را خوار نكنيد كه اين كار رگ هاى قلب ها را پاره مى كند و همانا روى آوردن به نيزه ها شرافت وبزرگى مى آورد چون هيچ قومى عزت و قوت نشان نداده اند مگر اينكه خداوند گرفتارى را از آنان برداشته و شدايد و ناراحتى هاى ذلت آور را از آنان دور نموده و آنان را به سوى دين هدايت كرده است. (221)
در اين هنگام حسين بن على نيز به دنبال سخنرانى برادرش به پا خاست و خطبه اى ايراد كرد واز جمله فرمود:
«... آگاه باشيد كه جنگ چيزى است كه شر آن شتابان است و طعم آن ناراحت كننده و آن جرعه هايى است كه دريافت مى شود هر كس آماگى آن را داشته باشد و ساز و برگ آن را تهيه كرده باشد و خستگى آن او را ناراحت نكند، او اهل جنگ است، و هر كس پيش از رسيدن زمان آن و بررسى تلاش و امكانات خود، در آن شتاب كند، چنين شخصى كارى كرده كه به قومش سودى ندهد و خود را هلاك سازد، از خداوند مى خواهيم كه با كمك خود شما را در الفت و اتحاد پشتيبانى كند» (222)
پس از اين سخنرانى ها سپاه امام آماده حركت شد، در اين هنگام دو گروه از قاريان كه از اصحاب عبدالله بن مسعود بودند از جمله عبيده سلمانى و ربيع بن خثيم نزد امام آمدند و با اعتراف به فضيلت اميرالمؤمنين، در حقانيت او در اين جنگ تشكيك كردند و گفتند: يا اميرالمؤمنين به ناچار بايد كسانى از مسلمانان در مرزها باشند، ما را به بعضى از مرزها بفرست تا با دشمنان اسلام بجنگيم و امام موافقت كرد و ربيع بن خيثم را به مرز رى فرستاد همچنين مردان قبليه باهله را كه از شركت در اين جنگ دل خوشى نداشتند، خواند و به آنان فرمود شما هم عطاياى خود را بگيريد و به مرز ديلم برويد. (223)
امام با اين كار سپاه خود را از وجود كسانى كه باعث تضعيف روحيه آنان مى شد تصفيه كرد والبته اين افراد با كسانى مانند جرير بن عبدالله بجلى و ثويربن عامر كه علاوه بر كناره گيرى از امام به معاويه نامه نوشتند و خواستار پيوستن به او شدند، فرق داشتند و همان گونه كه پيش از اين گفتيم، امام خانه جرير و ثوير را سوزاند تا كسى در فكر خيانت نباشد.
امام سپاه خود را در محلى به نام «نخيله» (224) سامان دهى كرد و بر هر قبيله اى فرماندهى تعيين نمود و دوازده هزار نفر را به فرماندهى زيادبن نضر و شريح بن هانى به عنوان طلايه داران و ديده بانان به سوى شام فرستاد (225) و در بخشنامه اى خطاب به فرماندهان سپاه خود تأكيد كرد كه سر راه خود، به مردم حتى به اهل ذمه تعرض نكنند و از ظلم بپرهيزند و مواظب رفتار نابخردان باشند و كارى نكنند كه خدا به آن راضى نيست. (226) امام در روز چهارشنبه پنجم شوال سال سى و ششم هجرى، پس از ايراد خطبه اى همراه سپاه خود به سوى شام حركت كرد و هنگامى كه پا در ركاب گذاشت، نام خدا را بر زبان جارى كرد چون روى مركب نشست اين آيه را تلاوت فرمود: سبحان الذى سخرلنا هذا و ما كناله مقرنين و انا الى ربنا منقلبون (227) منزه است خدايى كه اين مركب را براى ما رام كرد و ما توان آن را نداشتيم و همانا به سوى پروردگارمان بازگشت مى كنيم. سپس گفت: «خدايا از رنج سفر و سختى راه و حيرت پس از تعيين و بدحالى خانواده و مال و فرزند به تو پناه مى برم...» (228)
سپاه امام از نخيله حركت كرد و تا رسيدن به صفين از شهرها و آباديهاى مختلفى عبور كرد كه مهم ترين آنها عبارت بودند از:
دير ابوموسى. در اين منزل كه در دو فرسخى كوفه بود، وقت نماز عصر رسيد و امام نماز عصر را به صورت قصر خواند و پس از خواندن نماز، خدا را به بزرگى ياد كرد و از او راضى شدن به قضاى او و عمل به طاعت او و بازگشت به سوى او را خواستار شد. (229)
شاطى ء نرس. در اين محل براى نماز مغرب پياده شدند و امام پس از خواندن نماز خدا را حمد و ثنا گفت. تا رسيدن نماز صبح در اين مكان اقامت كردند پس از خواندن نماز صبح آنجا را ترك گفتند. (230)
قبة قبين. در اين محل درختان خرماى بسيارى بود، امام با ديدن آنها اين آيه را تلاوت كرد: و النخل باسقات لها طلع نضيد (231) و نخلهايى بلند كه داراى خوشه هاى روى هم پيچيده است.
آنگاه با مركب خود از نهر عبور كرد و در معبدى كه مربوط به يهود بود قدرى استراحت نمود . (232)
بابل. در اين محل امام فرمود: بابل سرزمينى اسست كه زلزله آنجا را كوبيده اسست (بلاى الهى بر مردم آنجا نازل شده) مركب خود را حركت بدهيد تا بلكه نماز عصر را بيرون از آنجا بخوانيم چون از پل «صراة» عبور كردند، نماز خود را خواندند. (233)
عبدخير مى گويد: همراه على(علیه السلام) بودم كه از سرزمين بابل گذشتيم و در يك محل خوش آب و هوايى براى اداى نماز عصر پياده شديم و نزديك بود كه آفتاب غروب كند، على(علیه السلام) دعا كرد و آفتاب به اندازه خواندن نماز عصر برگشت و ما نماز عصر را خوانديم سپسس آفتاب غروب كرد. (234)
دير كعب. منزلى بود در نزديكى هاى «ساباط» كه سپاه امام از آنجا عبور نمود.
ساباط. سپاه امام شب را در اين محل استراحت كرد و روستائيان براى سپاه غذا و آذوقه آوردند، امام فرمود: اين كار را نكنيد كه ما بر شما چنين حقى نداريم. (235)
در اين محل امام رياست دو قبيله كنده و ربيع را كه با اشعث بن قيس بود، از او گرفت و به حسان بن مخدوج داد و او و دوستانش ناراحت شدند، اين خبر به گوش معاويه رسيد او از اين جريان بهره بردارى كرد و دستور داد شاعرى شعرهاى تحريك كننده اى بسرايد و آن را در ميان قبايل يمن بخواند تا به گوش اشعث برسد و با امام دشمنى كند. (236)
كربلا. ا مام در اين سرزمين فرود آمد و با مردم نماز خواند وقتى نماز تمام شد مقدارى از خاك آنجا را برداشت و بو كرد، سپس گفت: خوشا به حال تو اى تربت، گروهى از تو محشور مى شوند كه بدون حساب به بهشت مى روند (237) در روايت ديگرى آمده است كه وقتى امام در سرزمين كربلا فرود آمد، به او گفتند يا اميرالمؤمنين اينجا كربلاست. فرمود: سرزمين داراى كرب و بلا يعنى اندوه و مصيبت. سپس با دست خود محلى را نشان داد و فرمود: اينجا محل ريخته شدن خون آنها است. (238)
بهر سير (مداين) (239) وقتى سپاه امام به اين محل رسيد و آثار كسرى را ديدند، يكى از ياران امام به نام حربن سهم اين شعر ابن يعفر تميمى را خواند:
جرت الرياح على مكان ديارهم
فكأنما كانوا على ميعاد
بادها بر محل خانه هاى آنان وزيد، گويا كه آنان بر وعده گاه خود بودند.
در اين هنگام امام فرمود: چرا نگفتى: كم تركوا من جنات عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين. كذلك اورثناها قوما آخرين فما بكت عليهم السماء والارض و ما كانوا منظرين (240) چه باغ ها و چشمه سارانى كه بر جاى نهادند و كشتزارهايى و جايگاهى نيكو و نعمتى كه از آن برخوردار بودند، اين چنين مردم ديگر را وارثان آنان قرار داديم، و آسمان وزمين بر آنان گريه نكرد و مهلت نيافتند. (241)
امام افزود كه اينان شكر نعمت را به جاى نياوردند و به سبب گناه دنياى آنان هم از آنان گرفته شد، از كفران نعمت بپرهيزيد تا مصيبت به شما فرود نيايد.
در اين محل امام مردم را فرا خواند و به آنان خطبه اى خواند و آنان اظهار اطاعت كردند وامام عدى بن حاتم را به نمايندگى از خود و براى جمع آورى نيرو در آنجا گذاشت و حركت كرد. عدى پس از سه روز با هشتصد نفر از مردم آنجا به امام ملحق شد سپس فرزند عدى هم چهار صد نفر ديگر را با خود آورد. (242)
انبار. منزل بعدى شهر انبار بود. وقتى سپاه امام به اين سرزمين رسيد، مردم از امام استقبال كردند و چون او را ديدند از مركب هاى خود پياده شدند و در برابر او خضوع كردند. امام گفت: اين چارپايان كه با شماست براى چيست؟ و منظورتان از اين كارى كه مى كنيد چيست؟ گفتند: اينها هديه هايى براى شماست و ما براى تو و مسلمانان طعامى آماده كرده ايم و به چارپايانتان علوفه بسيارى مهيا نموده ايم. امام گفت: اين كارى كه شما به جهت تعظيم اميران انجام مى دهيد، به خدا سوگند كه به اميران سودى ندارد و شما خود را به زحمت انداخته ايد و ديگر اين كارها را تكرار نكنيد و آن چاپايانى راكه آورده ايد، اگراز ماليات خود حساب كنيد آنهارا از شما مى گيريم و اما طعامى كه آماده كرده ايد، ما دوست نداريم كه چيزى از اموال شما را بخوريم مگر اينكه بهاى آن را بپردازيم و پس از گفتگو هايى امام فرمود : مااز شما بى نيازتريم آنگاه آنها را ترك كرد و به راه خود ادامه داد. (243)
در بين راه، سپاهيان دچار بى آبى شدند امام در كنار ديرى دستور داد محلى را كندند و به سنگ بزرگى رسيدند و نتوانستند آن سنگ را كنار زنند و امام آن را كنار زد و آبى فراوان جوشيد و همه از آن خوردند. (244)
هيت. سپاه امام به شهر هيت كه در كنار فرات بود رسيدند و از آنجا به محلى به نام اقطار رفتند و در آنجا مسجدى بنا كردند كه تاكنون موجود است (245)
الجزيره. در ادامه راه به محلى بهنام الجزيره رسيدند و قبايل بنى تغلب و نمربن قاسط از امام استقبال كردند. بنى تغلب كه از نصارى بودند با امام مصالحه كردند بر اينكه در دين خود بمانند و فرزندان خود را در نصرانيت قرار ندهند. (246)
رقه. منزل بعدى سرزمين رقه بود، مردم آنجا كه همگى از هواداران عثمان بودند و به معاويه تمايل داشتند، آنها وقتى از آمدن سپاه امام باخبر شدند در خانه هاى خود را بستند و در خانه نشستند. (247) رقه يك شهر مرزى بود و با عبور از آن به سرزمين شام قدم مى گذاشتند. گروهى از ياران امام پيشنهاد كردند كه امام يك بار ديگر به معاويه نامه بنويسد تا مجددا اتمام حجت شود، امام نظر آنان را قبول كرد و نامه اى به معاويه فرستاد و ضمن بيان شايستگى خود به امر خلافت، در ادامه نوشت:
«... من شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش و حفظ خون هاى اين امت دعوت مى كنم، اگر قبول كرديد، كار درستى انجام داديد و بهره اى از هدايت پيدا كرديد و اگر جز جدايى و شكستن وحدت اين امت را نخواهيد غير از دورى از خدا چيزى بر شما افزوده نمى شود و خداوند جز غضب بر شما چيزى نخواهد افزود و السلام.»
معاويه در پاسخ اين نامه تنها يك بيت شعر فرستاد كه مضمون آن اين بود كه ميان ما و شما جز جنگ چيز ديگرى نخواهد بود. (248)
سپاه امام كه به رقه رسيده بوند، بايد از فرات عبور مى كردند و بايد بر روى فرات پلى زده مى شد، امام از مردم رقه خواست كه پلى بر روى فرات بزنند، آنها از اين كار خوددارى كردند و كشتى هاى خود را در اختيار امام قرار دادند تا با پيوند دادن آنها پلى زده شود، امام خواست تا از پلى كه در منطقه «منبج» وجود داشت و مقدارى دور بود عبور كند، ولى مالك اشتر صدا زد اى مردم به خدا سوگند اگر پل نسازيد تا از آن عبور شود، شمشير خود را برهنه خواهم كرد و جنگجويان شما را خواهم كشت و سرزمين شما را تخريب خواهم كرد، مردم رقه با يكديگر گفتند كه آنچه مالك مى گويد عمل مى كند و لذا به او پيام فرستادند كه ما براى شما پل مى سازيم، پل بر روى رودخانه فرات نصب شد و سپاه امام از آن گذشتند و آخرين نفرى كه عبور كرد مالك بود. (249)
با عبور از فرات، سپاه امام وارد قلمرو شام شد در اين حال امام زيادبن نضر وشريح بن هانى را كه با دوازده هزار نفر بعنوان پيشقراول فرستاده بود و در رقه به آن حضرت ملحق شده بوند، فرا خواند و باز آنهارا به عنوان پيشقراولان به طرف سپاه معاويه فرستاد، آنان پس از طى مسافتى، با پيشقراولان سپاه شام به فرماندهى ابوالاعور سلمى روبرو شدند و آنان را به اطاعت از اميرالمؤمنين دعوت كردند ولى آنان نپذيرفتند، در اين حال پيكى به سوى امام فرستادند و جريان را به او گزارش دادند و او مالك اشتر را طلبيد و به سوى سپاه پيشقراول خود فرستاد و طى نامه اى به دو فرمانده خود، مالك را فرمانده آنان قرار داد و دستورهاى لازم را به مالك داد. مالك به منطقه مورد نظر رسيد و شب هنگام ابوالاعور به سپاه امام حمله كرد و پس از درگيرى و كشته شدن چند نفر، سپاه ابوالاعور عقب نشينى كرد و به معاويه پيوست. (250)


جنگ صفين يا نبرد با قاسطين
سپاه امام به حركت خود ادامه داد و به سرزمين صفين رسيد، صفين سرزمينى بود در ساحل غربى رود فرات و ميان آن و رقه فرات فاصله بود. (251) اين سرزمين شامل منطقه اى پردرخت به مسافت دو فرسخ مى شود. (252)
پيش از رسيدن سپاه امام به صفين، ابوالاعور فرمانده پيشقراول معاويه در نزدكى آب موضع گرفته بود و معاويه هم با سپاه خود به آن محل رسيده بود. وقتى سپاه امام به صفين رسيد، دسترسى به آب نداشتند و سپاه معاويه راه آب را به روى آنان بسته بود. (253) ابوالاعور سلمى افراد خود را جلو شريعه گمارده بود و تعدادى تيرانداز نيز مأمور آن كرده بود، وقتى بسته شدن راه آب و تشنگى سپاه را به اميرالمؤمنين خبر دادند صعصعه بن صوحان را نزد معاويه فرستاد و از او خواست كه مانع آب نشود تا ببينيم چه پيش مى آيد و اگر دوست دارى كه چنين باشد و بر سر آب ميان دو سپاه جنگ شروع شود ما نيز حرفى نداريم. چون پيام امام به معاويه رسيد به ياران خود گفت: نظر شما چيست؟
وليد بن عقبه گفت: آنها را از آب منع كن همانگونه كه آنها عثمان را از آب منع كردند ولى عمروعاص گفت: راه آب را به روى آنان باز كن چون آنها تن به تشنگى نخواهند داد صعصعه پس از درگيرى هاى لفظى با ياران معاويه، به سوى امام برگشت و جريان را گزارش داد و گفت : آخرين سخن معاويه اين بود كه به زودى نظر خودم را در اين باره خواهم گفت. (254) سپاه شام از اينكه آب در دست آنها بود خوشحال بودند و معاويه به آنان گفت: اى اهل شام اين نخستين پيروزى است، به آنان آب نخواهم داد تا همگى كشته شوند و اهل شام شادمانى مى كردند. در اين هنگام مرد عابدى از شام به نام معرى بن اقبل به پا خاست و گفت: اى معاويه اكنون كه زودتر از آنان به فرات رسيده اى آنان را از آب منع مى كنى؟ ولى به خدا سوگند اگر آنان زودتر رسيده بودند شما را سيراب مى كردند... به خدا سوگند اين نخستين ستم است، معاويه بر او خشم گرفت و آن مرد شبانه از سپاه معايه به سپاه امام پيوست. (255)
موضوع بى آبى در سپاه امام به صورت يك مشكل جدى در آمد و كسانى نزد امام مى آمدند و از او اجازه جنگ مى خواستند، امام با يك حركت نظامى راه آب را بازكند از اين رو در ميان سپاه خود خطبه اى هيجان انگيز خواند و آنان را به گرفتن آب فرمان داد و فرمود:
قداستطعموكم القتال فاقروا على مذلة و تأخير محله او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين. (256)
آنان شما را به جنگ وادار كردند اكنون يا با خوارى در جاى خود قرار بگيريد و يا شمشيرها را از خون ها سيراب كنيد تا از آب سيراب شويد، مرگ در زندگى شماست در حالى كه شكست خورده باشيد و زندگى در مرگ شماست در حالى كه پيروز باشيد.
پس از اين فرمان، دوازده هزار نفر از سپاه امام به فرماندهى مالك و اشعث حمله كردند و در يك هجوم برق آسا فرات را از دست سپاه معاويه گرفتند (257) كسانى از سپاه امام مى خواستند مقابله به مثل كنند ولى امام با بزرگوارى تمام دستور داد راه آب را به روى سپاه معاويه باز گذاشتند. (258) به گفته ابن عماد، پس از گرفتن آب از سپاه معاويه اصحاب امام در آن محل مسجدى بنا كردند . (259)
پس از اين درگيرى كه باعث كشته شدن چندين نفر از سپاه شام شد، آرامشى ميان دو سپاه بر قرار شد، دو روز گذشت و هيچ تحركى صورت نگرفت. اميرالمؤمنين كه سعى داشت كار به صلح بيانجامد سه نفر از ياران خود را به نام هاى بشير بن عمرو انصارى و سعيد بن قيس همدانى و شبث بن ربعى تميمى فرا خواند و به آنها گفت: نزد اين مرد برويد و او را به سوى خدا و اطاعت و جماعت و پيروى از امر خدا بخوانيد آنها نزد معاويه آمدند و او را به بيعت با امام دعوت كردند و سخنان بسيارى ميان آنان و معاويه رد و بدل شد و دست آخر معاويه به آنان گفت:از نزد من برويد كه ميان ما وشما جز شمشير نخواهد بود. (260)
گروه هايى از قاريان كوفه و شام گرد هم آمدند و با هدف جلوگيرى از جنگ پيام هايى را ميان امام و معاويه رد وبدل كردند ولى سودى نداد و اين وضعيت چندين ماه طول كشيد. (261) تا اينكه ماه ذيحجه فرا رسيده و دراين ماه جنگ هاى پراكنده اى ميان برخى از افراد دو سپاه در مى گرفت و با رسيدن ماه محرم كه ماه حرام بود دو طرف از جنگ باز ايستادند و بار ديگر ميان دو طرف نامه ها و پيام هايى رد و بدل شد و چون ماه محرم سپرى شد، امام كسانى را به طرف سپاه معاويه فرستاد و به آنان اعلام جنگ كرد و هر دو سپاه آماده نبردى تمام عيار شدند. (262)
امام به آرايش سپاه خود پرداخت و پرچم را به هاشم بن عتبه سپرد و يمنى ها را در سمت راست سپاه، و قبيله هايى از ربيع را در سمت چپ و كسانى از قبيله مضر را در قلب سپاه قرار داد و همچنين فرماندهى قسمت هايى از سپاه را به اشعث بن قيس و عبدالله بن عباس و سليمان بن صرد و حارث بن مره واگذار كرد. سپاه امام بيست و شش پرچم داشت. (263)
در تعداد سپاهيان امام در جنگ صفين ميان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، تعداد آنها را از 120 هزار نفر تا 90 هزار نفر نوشته اند آنچه نصر بن مزاحم آن را ترجيح مى دهد يك صد هزار نفر يا كمى بيشتر است (264) و تعداد سپاهيان معاويه را از 130 هزار نفر تا 60 هزار نفر نوشته اند آنچه مسعودى آن را ترجيح مى دهد نود هزار نفر است (265) به گفته يعقوبى، در سپاه امام در صفين هفتاد نفر از اصحاب پيامبر كه اهل بدر بودند و هفتصد نفر از آنان كه زير درخت رضوان با پيامبر بيعت كرده بودند و چهارصد نفر از ساير مهاجران و انصار حضور داشتند. (266)
به هر حال، در روزهاى نخستين ماه صفر تنور جنگ داغ تر شد و امام در تهييج و تشويق سپاهيان خود سخنرانى هايى كرد و از جمله خطاب به آنان فرمود:
«بندگان خدا از خدا پروا كنيد، چشمها را به زير افكنده و صداها را كوتاه كنيد و كمتر سخن بگوييد و خود را به درگير شدن و حمله كردن و مبارزه و شمشير زنى و جنگ شديد و تن به تن آماده سازيد و مقاومت كنيد و بسيار به ياد خدا باشيد تا رستگار شويد و با يكديگر نزاع نكنيد كه در اين صورت سست مى شويد و توان شما از ميان مى رود و شكيبا باشيد كه خدا با شكيبايان است. خداوندا به آنان مقاومت كردن را الهام كن و پيروزى را بر آنان نازل گردان و پاداش بزرگى به آنان بده (267)
و در خطبه ديگرى توصيه هاى لازم را به سپاهيان خود كرد و از جمله فرمود:
«... خداوند به شما خبر داده كه كسانى را كه در راه او در صفى چون بنايى استوار قرار مى گيرند و پيكار مى كنند، دوست دارد، پس آنها را كه زره پوشيده اند جلو بيندازيد و آنها را كه زره نپوشيده اند در عقب قرار دهيد و دندان هاى خود را بفشاريد كه تأثير شمشير را در سر كندتر مى كند و در پيرامون نيزه ها جا بگيريد كه آن نيزه ها را كاراتر مى كند و چشم ها را پايين بياوريد كه آن از اضطراب مى كاهد و به دل ها آرامش مى دهد و صداها را بميرانيد كه آن شكست را طرد مى كند و مناسب تر با وقار است و پرچم خود را كج نكنيد و آن را رها نسازيد و جز به دست شجاعان خود ندهيد. (268)
از نخستين روز ماه صفر نبرد ميان دو سپاه به صورت رسمى آغاز شد و هر روز فرماندهانى از دو طرف با افراد خود به ميدان مى رفتند وبا هم درگير مى شدند. در روز چهار شنبه هشتم صفر حمله سراسرى آغاز شد و از صبح تا شام ادامه يافت و هنگام شب دوسپاه به اردوگاه هاى خود برگشتند، روز پنجشنبه هفتم صفر پس از خواندن نماز صبح، خود امام همراه با سپاه حمله را آغاز كرد و نبرد سختى در گرفت در اين نبرد، امام زره و عمامه پيامبر را پوشيد و شمشير او را برداشت و به اسب پيامبر سوار شد و ضمن نبردى سخت تذكرات لازم را به سپاهيان مى داد و آنها را به مقاومت و رشادت دعوت مى كرد (269) . گروه بسيارى از دو طرف كشته شدند بنابه نقلى، خود امام نيز چندين جراحت برداشت (270) اين روز را «يوم الهرير» مى گفتند و نبرد با شدت تمام، تا نيمه هاى شب ادامه يافت و آن شب را كه شب جمعه بود «ليلة الهرير» (271) مى گفتند.
در اين شب جنگ به اوج خود رسيد و دو سپاه با تمام نيروى خود وارد نبرد شدند به گونه اى كه فرصت براى خواند نماز نبود و نماز را با اشاره مى خواندند. (272)
در اين نبرد خود امام نيز شركت داشت و در طول اين روز و شب 523 نفر به دست او كشته شدند و هر كس را كه مى كشت تكبير مى گفت و اين آمار از تعداد تكبيرهاى او به دست آمده است . (273)
در ليلة الهرير سى وشش هزار نفر از دو طرف كشته شدند و چند تن از بهترين ياران امام به شهادت رسيدند كه از جمله آنها مى توان از افراد زير ياد كرد:
عمار ياسر. او از اصحاب بلند پايه پيامبر خدا بود و پيامبر درباره او فرموده بود: اى عمار تو را «فئه باغيه گروه ستمگر» مى كشد. (274) اين سخن پيامبر در ميان اصحاب شهرت يافته بود و لذا شركت عمار در جنگ صفين و قرار گرفتن او در صف اميرالمؤمنين براى معاويه و عمروعاص بسيار نگران كننده بود. عمار در اين جنگ با سخنرانى هاى خود مردم را به حقانيت اميرالمؤمنين دعوت مى كرد و مى گفت:
نحن ضربناكم على تنزيله ثم ضربناكم على تأويله (275)
ما با شما به خاطر تنزيل قرآن جنگيديم وسپس به خاطر تأويل آن جنگيديم.
عمار در حالى در جنگ شركت كرده بود كه بسيار پير شده بود و دستانش مى لرزيد و مى گفت : زيراين پرچم سه بار همراه رسول خدا جنگيده ام و اين چهارم آنهاست. (276)
او در سن نود و سه سالگى در صفين به شهادت رسيد. (277) و شهادت او با توجه به آن حديث پيامبر در ميان سپاه شام ايجاد تزلزل و ترديد كرد ولى معاويه و عمروعاص با شيطنت هاى خود چنين تبليغ كردند كه عمار را كسى كشته كه او را به جنگ فرستاده است وقتى اين سخن به گوش اميرالمؤمنين رسيد، فرمود: اگر چنين باشد پس قاتل حمزه، پيامبر خداست (278)
اويس قرنى. يكى از كسانى كه در ركاب اميرالمؤمنين در صفين شهيد شد اويس قرنى بود كه در اثناى جنگ به سپاه آن حضرت ملحق شد. اصبغ بن نباته مى گويد: در جنگ صفين همراه على بودم كه مى گفت: چه كسى تا پاى مرگ با من بيعت مى كند؟ نود و نه نفر با او بيعت كردند، امام فرمود: آن كسى كه عدد (صد) را تمام كند كجاست؟ چون به من چنين وعده شده است. در اين هنگام مردى پشمينه پوش كه سر خود را تراشيده بود جلو آمد و بيعت كرد، او اويس قرنى بود كه درهمان جنگ كشته شد (279) او در جنگ ندا در داد كه مردم من اويس قرنى هستم سپس حمله كرد و به شهادت رسيد. (280)
خزيمة بن ثابت. او كه معروف به «ذو الشهادتين» بود در جنگ صفين همراه با امام بود و پس از شهادت عمار ياسر دلاورى هايى كرد و مى گفت: با شهادت عمار گمراهى اين گروه كاملا روشن است تا اينكه به شهادت رسيد. (281)
هاشم بن عتبه. او يكى از پرچمداران امام در جنگ صفين بود و از يك چشم نابينا بود و «مرقال» شهرت داشت. وقتى به ميدان رفت، معاويه شجاعان ذوالكلاع را به مصاف او فرستاد و هاشم نوزده نفر از آنان را كشت و دست آخر خود او نيز به شهادت رسيد، اميرالمؤمنيين بر سر جنازه او حاضر شد و به او دعا كرد. (282)
عبدالله بن بديل. او با رشادت تمام در ميمنه سپاه امام جنگيد و سپاه شام را كنار زد و به خيمه معاويه رسيد و مى خواست او را بكشد، معاويه سخت به وحشت افتاد و از مقابل او فرار كرد و از سپاه خود كمك مى خواست و فرياد مى زد واى بر شما اگر از شمشير زدن ناتوان هستيد با سنگ به او حمله كنيد و آنان چنين كردند و عبدالله بديل به شهادت رسيد و معاويه بر سر جنازه او آمد و گفت: به خدا سوگند كه اين بزرگ آنان بود. (283)
ابو هيثم تيهان. او از اصحاب رسول خدا بود ودر جنگ بدر همراه آن حضرت جنگيده بود. در جنگ صفين صفوف سپاه امام را منظم مى كرد و مى گفت: اى مردم عراق ميان شما و پيروزى زود هنگام در اين دنيا و بهشت در آن دنيا جز ساعتى از روز نيست، گام هاى خود را استوار وصفوف خود را منظم كنيد و سرهاى خود را به پروردگارتان عاريه بدهيد و از خدا كمك بگيريد و با دشمن خدا و دشمن خودتان بجنگيد. او در همين جنگ به شهادت رسيد. (284)
در اين جنگ خود امام نيز با شجاعت بى نظيرى شركت داشت و با حملات مكرر خود تلفات بسيارى بر سپاه معاويه وارد كرد. او يك بار در ميدان جنگ فرياد زد:
واى بر تو اى معاويه بيا با يكديگر بجنگيم ومردم كشته نشوند. عمروعاص به معاويه گفت : اين فرصت را غنيمت بشمار او پهلوانان تو را كشته است من اميدوارم كه تو به او غلبه كنى. معاويه گفت: واى بر تو اى عمرو به خدا سوگند نظر تو جز اين نيست كه من كشته شوم و خلافت به تو برسد، تو نمى توانى مرا فريب بدهى. (285)
عمر وعاص به معاويه گفت: آيا از على مى ترسى و مرا در موعظه اى كه كردم متهم مى كنى؟ به خدا سوگند كه من با او مبارزه خواهم كرد هر چند كه هزار بار بميرم و به ميدان مبارزه امام آمد، امام نيزه اى به سوى او حواله كرد و او افتاد و چون خود را در آستانه مرگ ديد عورت خود را باز كرد و امام از روى حيا روى خود را از او گردانيد و او را رها كرد؛ چون عمروعاص نزد معاويه برگشت، جريان را به او گفت و معاويه گفت: قدر عورت خود را بدان ! (286)
همين حيله را بسربن ارطاة نيز در برابر امام به كار برد و چون با امام روبرو شد و امام به او حمله كرد او عورت خود را آشكار نمود و امام از روى حيا از او فاصله گرفت. (287)
امام همچنان در وسط معركه بود و ضمن جنگ، بر كار افراد خود نظارت داشت، او عباس بن ربيعه را ديد كه با عراربن ادهم شامى درگير شده است، عباس آن مرد شامى را كشت و تكبيرگفت، امام به سوى او توجه نمود و به او تذكر داد كه چرا محلى را كه براى او تعيين شده ترك كرده است، او گفت: اين مرد شامى مرابه مبارزه طلبيد و من نمى توانستم پاسخ ندهم. دراين ميان خبر كشته شدن عرار به دست ربيعه به معاويه رسيد، معاويه براش كشتن ربيعه جايزه تعيين كرد و دو نفر از شاميان به ميدان آمدند و عباس بن ربيعه را به مبارزه دعوت كردند . او گفت: من بايد از مولاى خود اجازه بگيرم و نزد اميرالمؤمنين آمد، امام به او گفت سلاح و مركب خود را بامن عوض كن، امام سوار مركب او شد و به طرف دو مرد شامى آمد آن دو خيال كردند كه او عباس بن ربيعه است و آماده نبرد شدند و امام هر دو نفر آنها را به هلاكت رسانيد و به سوى عباس برگشت وگفت سلاخ خود را بگير و سلاح مرا بده. (288)
معاويه غلامى به نام حريث داشت كه بسيار شجاع بود او گاهى لباس معاويه را مى پوشيد و به ميدان مى رفت و افراد ناآگاه گمان مى كردند كه او معاويه است. معاويه به او گفته بود كه با هركس كه مى خواهد روبرو شود ولى با خود على روبر نشود. اما عمروعاص او را تحريك كرد و او امام را به مبارزه طلبيد و امام در همان آغاز ضربتى مهلك بر او زد و او هلاك شد، كشته شدن او معاويه را بسيار متأثر كرد. او عمرو را نكوهش مى كرد كه چرا حريث را فريب داده است. (289)
زيدبن وهب مى گويد: امام در ميدان صفين گرماگرم جنگ بود كه غلام او به نام كيسان با غلام ابوسفيان به نام احمر درگير شدند و كيسان كشته شد، غلام ابوسفيان مغرورانه به سوى امام حمله كرد ولى امام به او مهلت نداد ودست در گريبان زره او افكند و او را بلند كرد و به زمين كوبيد، در اين هنگام فرزندان امام، حسين و محمد حنفيه با شمشيرهاى خود به ا و حمله كردند و او را كشتند، امام به فرزند ديگرش حسن گفت: چرا در كشتن شركت نكردى؟ او پاسخ داد: آن دو برادرم كفايت مى كردند. در اين هنگام حسن مجتبى به امام گفت: اندكى توقف كن تا ياران فداركار تو از افراد قبيله ربيعه برسند، امام فرمود: براى پدر تو روز معينى است كه از آن تجاوز نمى كند، سعى كردن آن را به تأخير نمى اندازد و رفتن آن را به جلو نمى اندازد، به خدا سوگند كه پدر تو باكى ندارد كه خود به سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغ او آيد. (290)
جنگ با شدت تمام ادامه داشت و هر چند كه هر دو طرف تلفاتى داده بودند ولى جنگ به سود امام پيش مى رفت و آثار شكست در سپاه شام آشكار شده بود به خصوص حملات شجاعانه برخى از ياران امام و در رأس آنها مالك اشتر نخعى عرصه را بر معاويه و سپاه شام تنگ كرده بود.
امير المؤمنين در گرماگرم جنگ، مالك اشتر را ديد كه گريه مى كند، به او گفت: خدا چشمانت را نگرياند براى چه گريه مى كنى؟ مالك گفت: يا اميرالمؤمنين گريه ام براى اين است كه مى بينيم كسانى در برابر تو كشته مى شوند ولى شهادت نصيب من نمى شود تا به فيض برسم . امام فرمود: به تو مژده خير مى دهم. (291)
در اين حال معاويه كه خود را شكست خورده مى ديد با مشورت عمروعاص نامه اى به امام نوشت وطى آن از شدت جنگ و رسيدن آن به مرحله دشوار سخن گفت سپس از امام خواسست كه شام را در اختيار او قرار بدهد و جنگ خاتمه يابد. (292) اما در پاسخ نوشت:
«اينكه شام را از من طلب كرده اى، من آنچه را كه ديروز به تو نداده ام امروز نيز نمى دهم، و اما اين سخن تو كه جنگ عرب را خورده و جز نيم نفسى بر آنان باقى نمانده، آگاه باش آن كس كه در راه حق از پا درآيد به بهشت مى رود و آن كس كه در راه باطل كشته شود به آتش مى رود...» (293)
معاويه كه از امام ناميد شد خواست از طريق ابن عباس به هدف خود برسد ولذا به عمروعاص گفت: نامه اى به ابن عباس بنويسد و عواقب جنگ را به او گوشزد كند، عمروعاص نامه اى به ابن عباس نوشت و از مصيبت هاى جنگ كه به هر دو طرف وارد شده سخن گفت و دعوت به صلح كرد . ابن عباس در پاسخ او نوشت:
«در ميان عرب كسى را بى حياتر از تو نديدم، معاويه تو را به پيروى از هوا وادار كرده و دين دخود را در برابر بهاى اندكى فروختى... تو با اين سخنان مكارانه جز شكستن هيبت اهل عراق هدف ديگرى ندارى و اگر به راستى سخن تو براى خداست، حكومت مصر را رهاكن و به خانه ات برگرد...» (294)
فريب هاى معاويه و عمر وعاص براى متوقف كردن جنگ سودى نداد و جنگ همچنان ادامه داشت و دو طرف با چنگ و دندان و نيزه وشمشير درگير بودند و مالك اشتر با افراد تحت فرماندهى خود پيش مى رفت و مى گفت: حمله كنيد، عمو و دايى من فداى شما باد حمله اى كه خدا را با آن خوشنود سازيد و دين را عزت بدهيد، وقتى من حمله كردم شما حمله كنيد. آنها پيش رفتند تا به مركز فرماندهى سپاه شام رسيدند وامام نيروهاى تازه نفسى به كمك مالك فرستاد و جنگ بسيار سختى درگرفت. (295)
امام در ليلة الهرير نيمه هاى شب به سپاهيان خود گفت: اى مردم مى بينيد كه كار دشمن به كجا رسيده و از آنها جز نفس آخر باقى نمانده است.. فردا صبح به آنان حمله مى كنيم و داورى آنان را به خدا مى بريم.
سخنان امام به معاويه رسيد او عمروعاص را خواند و گفت: على مى خواهد فردا كار را يكسره كند، نظر تو چيست؟ عمروعاص گفت: افراد تو نمى توانند در برابر افراد او مقاومت كنند و تو هم مانند او نيستى و اهل عراق مى ترسند از ا ينكه تو بر آنان پيروزى شوى ولى اهل شام نمى ترسند كه على بر آنان پيروز شود. چاره اين است كه كارى بكنى كه ميان آنان اختلاف بيندازى، آنان را به سوى كتاب خدا بخوان و آن را ميان خود و آنها حكم قرار بده. من اين تدبير را براى روز مباداى تو نگه داشته بودم، معاويه او را تصديق كرد. (296)
معاويه دستور داد سپاه شام قرآن ها را بر سر نيزها زدند و مصحف بزرگ دمشق را بر سر چند نيزه بستند و ده نفر آن را حمل مى كرد و ندا مى دادند كه اى مردم عراق ميان ما و شما قرآن حاكم باشد. همچنين ندا مى دادند كه اى مردم عرب درباره زنان و دخترانتان خدا را در نظر بگيريد اگر همگى كشته شويد چه كسى فردا در برابر روم و ترك و فارس خواهد ايستاد، خدا را درباره دينتان در نظر بگيريد. وقتى امير المؤمنين سخن آنها را شنيد گفت: خدايا تو مى دانى كه آنان قرآن را نمى خواهند، پس ميان ما و آنان داورى كن. (297)
نقشه معاويه و عمروعاص در ميان سپاه امام كه در چند قدمى پيروزى نهايى بودند، ايجاد تزلزل و شكاف كرد افرادى چون مالك اشتر و عدى بن حاتم و عمروبن حمق كه از بصيرت بالاى برخوردار بودند، خواستار ادامه جنگ شدند ولى گروه هايى از سپاه امام فريب آنان را خوردند و اشعث بن قيس به امام گفت: دعوت اين قوم را به كتاب خدا اجابت كن، تو به آن شاسته ترى، مردم از جنگ خسته شده اند. (298)
وقتى امام اين دو دستگى را در سپاه خود ديد در برابر كسانى كه خواستار پذيرفتن سخن اهل شام بودند فرمود:
«... اى بندگان خدا! من به اجابت كتاب خدا شاسته ترم ولى معاويه و عمروعاص و ابن ابى معيط و حبيب بن مسلمة و ابن ابى سرح اهل دين و قرآن نيستند، من آنان را بيش از شما مى شناسم در كودكى و بزرگى با آنان بوده ام، آنان بدترين كودكان وبدترين مردان بودند، اين سخن حقى است كه از آن باطل اراده شده است به خدا سوگند كه آنها قرآن را بالا نبرده اند كه آن را بشناسند و به آن عمل كنند بلكه اين يك حيله و نيرنگ است، بازوها و سرهاى خود را يك ساعت به من عاريه بدهيد كه حق به جايگاه خود رسيده و چيزى نمانده كه ريشه ستمگران بريده شود» (299)
در اين حال حدود بيست هزار نفر شمشير به دست كه پيشانى هايشان از كثرت سجده پينه بسته بود و مسعربن فدكى وزيدبن حصين و گروهى از قاريان كه بعدها خوارج شدند، پيش آمدند و امام را به اسم، و نه به عنوان اميرالمؤمنين صدا زدند و گفتند: يا على اين قوم را اجابت كن و گرنه تو را به آنان تحويل مى دهيم و يا چون عثمان مى كشيم. (300)
اشعث بن قيس پيش از همه پافشارى مى كرد و چون او يمنى بود قاريان يمن هم طرف او را گرفته بودند، اشعث عامل عثمان در آذربايجان بود پس از قتل عثمان على(علیه السلام) به او نامه نوشت و از او خواست كه اموال موجود را باز پس دهد. وقتى نامه امام به دست او رسيد سخت وحشت كرد و به دوستان خود گفت: مى خواهم اموال آذربايجان را بردارم و به معاويه ملحق شود . قوم او گفتند: مرگ از اين كار بهتر است، اشعث شرمنده شد و از پيوستن به معاويه ترسيد وبه ناچار به سوى على(علیه السلام) آمد (301) و به گفته يعقوبى، اشعث ارتباط مخفيانه اى با معاويه داشت و معاويه پيش از جريان قرآن به نيزه كردن، اشعث را به خود جلب كرده بود (302) و او يك شب پيش از قرآن به نيزه كردن كه به ليلة الهرير معروف است در ميان سپاه امام سخنرانى كرده بود و آنان را از ادامه جنگ بر حذر داشته بود. (303)
به هر حال امام در برابر فشار اين افرد ايستادگى كرد و فرمود:
«واى بر شما من نخستين كسى هستم كه به سوى كتاب خدا دعوت مى كنم و آن را اجابت مى كنم و براى من روا نيست و دين من اجازه نمى دهد كه مرا به سوى كتاب خدا بخوانند و من نپذيرم، من با آنان جنگ مى كنم تا به حكم قرآن عمل كنند و آنان خدا را معصيت كرده اند و پيمان اورا شكسته اند و كتاب او را ترك كرده اند و من شما را آگاه مى كنم كه آنان شما را فريب داده اند و آنان خواستار عمل به قرآن نيستد» (304)
به روايت طبرى امام گفت: اگراز من اطاعت مى كنيد با آنان بجنگيد و اگر نافرمانى مى كنيد آنچه را كه مى خواهيد بكنيد، آنان گفتند: به مالك اشتر پيغام بده كه برگردد. (305)
در آن هنگام مالك اشتر به شدت مشغول نبرد بود و به خيمه معاويه نزديك شده بود و در چند قدمى پيروزى قرار داشت. شورشيان سپاه امام با اصرار و تهديد از امام خواستند كه مالك را بازگرداند، امام به ناچار يزيدبن هانى را نزد مالك فرستاد و به او پيغام داد كه برگردد ولى مالك به يزيد گفت: اين لحظه لحظه اى نيست كه من دست از جنگ بردارم، من اكنون اميد پيروزى دارم به امام بگو عجله نكند. يزيد برگشت و سخن مالك را به امام رسانيد. شورشيان گفتند: حتما تو خودت دستور مقاومت داده اى. امام فرمود: ديديد كه من به قاصد مطلب پنهانى نگفتم. آنها گفتند: بگو برگردد و گرنه تو را عزل مى كنيم. امام به يزيد گفت: برو به مالك بگو كه فتنه اى برپا شده برگرد، يزيد نزد مالك رفت و جريان را گفت. مالك گفت: به خدا سوگند كه من اين وضع را پيش بينى مى كردم. اين توطئه عمروعاص است. آيا شايسته است كه من در چنين موقعيتى كه دارم برگردم. يزيد گفت: آيا دوست دارى كه تو اينجا پيروز شوى ولى اميرالمؤمنين را دستگير و به معاويه تسليم كنند؟ مالك با شنيدن اين سخن دست از جنگ برداشت و به سوى شورشيان آمد. (306)
مالك فرياد زد: اى گروه خوارى و سستى! آيا اكنون كه در آستانه پيروزى هستيد فريب آنها را مى خوريد. اندكى به من مهلت دهيد تا كار را يكسره كنم. آنها گفتند: ما در خطاى تو شركت نمى كنيم. مالك گفت: اكنون كه بهترين هاى شما كشته شده و پست ترين هاى شما باقى مانده است؟ شما چه زمانى بر حق بوديد آيا آن زمان كه با شاميان مى جنگيديد يا اكنون كه از جنگ دست كشيده ايد؟ اگر چنين باشد، بايد كشته شدگان شما در آتش باشند. آنها گفتم : اى مالك اين سخنان را رها كن، براى خدا جنگ كرديم و براى خدا دست از جنگ كشيديم. مالك گفت: به خدا سوگند كه فريب خورده ايد. او ادامه داد:
اى صاحبان پيشانى هاى پينه بسته، ما گمان مى كرديم كه نماز شما براى زهد در دنيا و شوق به ملاقات پروردگار است ولى اكنون شما را نمى بينيم جز اينكه از مرگ به سوى دنيا فرار مى كنيد.
مالك و شورشيان همديگر را دشنام مى دادند و با تازيانه به صورت مركب هاى همديگر مى زدند، در اين هنگام امام فرياد زد: دست برداريد. آنها در ميان صفوف سپاه فرياد زدند كه اميرالمؤمنين به حكم قرآن رضايت داده و امام ساكت بود و سر خود را به زيرانداخته بود. (307)
بدينگونه حيله معاويه و عمروعاص كار خود را كرد و آنان را از شكست قطعى نجات داد معاويه بعد گفته بود به خدا قسم هنگامى مالك از من دست برداشت كه من مى خواستم از او بخواهم كه براى من از على امان بگيرد و آن روز قصد فرار داشتم (308) .
به نظر مى رسد كه خيانت افرادى مانند اشعث بن قيس يمنى كه با معاويه روابط پنهانى داشت (309) و يمنى هاى سپاه امام از او حرف مى شنيدند از يك سو و طولانى شدن جنگ و خستگى ناشى از آن از سوى ديگر باعث پيدايش اين وضعيت نامطلوب شد و اكثريت قابل ملاحظه اى از سپاه امام در دام اين فريب گرفتار شدند.
در همين زمان نامه اى از سوى معاويه به دست امام رسيد كه طى آن از امام خواسته بود كه به جنگ پايان دهد و به حكم قرآن رضايت دهد. امام در پاسخ او نامه اى نوشت و طى آن او را از عذاب جهنم ترسانيد در پايان نوشت:
«... تو مرا به حكم قرآن دعوت كردى و من مى دانم كه تو اهل قرآن نيستى و حكم او را نمى خواهى و خداوند ياور است و ما حكم قرآن را اجابت مى كنيم و تو را اجابت نمى كنم و هر كس به حكم (قرآن) راضى نباشد به شدت گمراه شده است» (310)
در اين هنگام اشعث بن قيس نزد امام آمد و گفت: من مردم را نمى بينم جز آنكه راضى شده اند و ازاينكه دعوت اين قوم در مورد داورى قرآن پذيرفته شده خوشحالند، اگر بخواهى من نزد معاويه مى روم و از او مى پرسم كه چه مى خواهد. امام فرمود: اگر خواستى برو. او نزد معاويه آمد و از او پرسيد: اى معاويه براى چه قرآن ها را بالا برديد؟ گفت: براى اينكه ما و شما به حكم قرآن برگرديم. شما مردى از خودتان و ما نيز مردى از خودمان را انتخاب كنيم واز آنها بخواهيم كه از حكم قرآن بيرون نروند آنگاه هر چه گفتند همه ما و شما آن را قبول كنيم. اشعث گفت: اين سخن حق است و به سوى امام برگشت و جريان را گفت.
امام قاريان اهل عراق را برانگيخت و معاويه قاريان اهل شام را، اين دو گروه با هم گرد آمدند و پس از گفتگوهايى، اهل شام عمروعاص را به عنوان حكم و داور و اشعث و قاريان سپاه امام، ابو موسى اشعرى را كه اهل يمن بود به عنوان داور برگزيدند. (311)
امام كه به پذيرفتن حكم مجبور شده بود، مى خواست مالك اشتر يا عبدالله بن عباس را به عنوان حكم از جانب خود انتخاب كند (312) ولى اينجا نيز دشمنان آن حضرت كه در سپاه او جاى گرفته بودند دشمنى خود را آشكار ساختند و اميرالمؤمنين رامجبور كردند كه ابوموسى اشعرى را انتخاب كند.
ابوموسى اشعرى كه مردى احمق و بى عرضه بود از جمله قاريان قرآن به حساب مى آمد و گفته شده اسست كه او صداى خوبى داشت و به مردم قرآن تعليم مى داد (313) و صداى قرآن او از سنج و بربط و نى زيباتر بود (314) و به همين جهت در ميان قراء (كه طبقه خاصى در جامعه اسلامى بودند و در سپاه على(علیه السلام) جمعيت قابل اعتنايى را تشكيل مى دادند) به زهد و تقوا معروفيت داشت و وجيه المله بود.
ابو موسى دشمن على(علیه السلام) بود، به طورى كه در جنگ جمل مردم را از جهاد در ركاب آن حضرت باز مى داشت (315) و در جنگ صفين نيز از على(علیه السلام) گريخته و در موضعى از شام مقيم شده بود. به همين جهت، هنگامى كه او را به عنوان نماينده و حكم از سوى اميرالمؤمنين پيشنهاد كردند، آن حضرت فرمود كه او مورد رضايت من نيست؛ او از من جدا شده و مردم را بر ضد من شورانيده و سپس فرار كرده است. (316)
به هر حال، منافقان از اصحاب على(علیه السلام) كه مى خواستند ضربه ديگرى را بر او وارد سازند، قراء ساده لوح را تحريك كردند و آنها همگى از آن حضرت خواستند كه ابو موسى را به عنوان داور و حكم انتخاب كند و بدين گونه دست و بال على(علیه السلام) را بستند و او را به اين امر مجبور كردند. به قول ابن عبدربه: «كسانى كه عداوت اميرالمؤمنين على(علیه السلام) را در دل خود پنهان كرده بودند براى خود ظاهرى از تقوا ساختند و خود را به عنوان اصحاب رسول خدا را قلمداد كردند تا در مواقع سرنوشت ساز على(علیه السلام) را به زحمت اندازند.» (317)
انتخاب ابوموسى اشعرى درست در همين جهت بود، به اضافه اينكه تعصبات قبيله ايى بعضى از سران خوارج را اشباع مى كرد. همان گونه كه پيش از اين نقل كرديم ابوموسى اهل يمن بود و اشعث بن قيس نيز يمنى بود و انتخاب عبدالله بن عباس را از اين جهت رد كرد كه او از قبيله مضر بود و عمروعاص هم مضرى بود و گفت كه ما حاضر نيستيم هردو داور مضرى باشند؛ ما يك نفر يمنى را انتخاب مى كنيم اگر چه به ضرر ما حكم كند. ابن عباسس نيز گفته بود كه ابوموسى را از اين جهت پيشنهاد كردند كه او يمنى بود.
سرانجام، صند صلح و حكميت نوشته شد و على(علیه السلام) برخلاف ميل خود و براى حفظ مصالح اسلام آن را امضاء كرد. (318)
وقتى اين قرارداد در مقابل صفوف لشكر خوانده شد، از گوشه و كنار صداى اعتراض و شورش برخاست. شورشيان مى گفتند در دين خدا نبايد كسى را داور قرار داد؛ مى گفتند قبول حكميت كفر است. كم كم موج اعتراض بالا گرفت و بخصوص طبقه قراء از سپاه على(علیه السلام) فرياد: «لا حكم إلا لله» سر دادند و عجيب اينكه جمعى از كسانى كه قبول حكميت را به على(علیه السلام) تحميل كردند و به او گفتند كه چرا دعوت به قرآن را نمى پذيرد، و تا جايى پيش رفتند كه آن حضرت را تهديد به قتل كردند، آنها نيز به شورشيان پيوستند و قبول حكميت را مساوى با كفر قلمداد كردند و گفتند كه قبول حكميت گناه كبيره است؛ ما از آن توبه كرديم، على هم بايد توبه كند. (319)
طبيعى بود كه اميرالمؤمنين نمى توانست پس از امضاى سند حكميت، زير بار آن نرود. به علاوه او خود را گناهكار نمى دانست كه توبه كند و لذا سخن شورشيان را نپذيرفت و آنها نيز در مقابل آن حضرت قد علم كردند و بدين سان نطفه حزب خوارج بسته شد.
در اينجا بايد ديد كه چگونه جمعيتى نخست مطلبى را به اصرار زياد پيشنهاد مى كنند و آن را تنها حكم خدا مى دانند، به طورى كه اگر كسى ـ ولو شخص خليفه ـ آن را نپذيرد بايد او را كشت، و آنگاه در عرض مدت بسيار كوتاهى كه شايد از چند ساعت تجاوز نمى كند آنچنان تغيير عقيده مى دهند كه قبول آن پيشنهاد را كفر مى دانند و كسى را كه آن پيشنهاد رابر خلاف ميل باطنى خود عملى كرده است به عنوان كافر معرفى مى كنند؟
راستى اين يك تناقصص آشكار نيست؟ آيا مى توان به سادگى از كنار اين موضوع گذشت؟
براى رفع اين تناقص، ولهاوزن از برنوف نقل مى كند كه گويا كسانى كه قبول حكميت را به على تحميل نمودند غير از كسانى بودند كه آن را محكوم كردند و شعار «لاحكم إلا لله» سردادند . برنوف گفته است كه گروه اول از قراء و گروه دوم از بدويان بودند. (320)
اين راه حل با واقعيت هاى تاريخى جور در نمى آيد، زيرا مورخان اتفاق نظر دارند كه همان هايى كه حكميت را به على(علیه السلام) تحميل كردند كسانى بودند كه در مقام اعتراض برآمدند و چنانكه نقل كرديم در توجيه كار خود گفتند: ما كه حكميت را قبول كرده بوديم مرتكب گناه شده ايم و اكنون توبه مى كنيم.
آقاى ابراهيم حسن در اين زمينه اظهار مى دارد: پيدايش گروه خوارج مايه حيرت است، زيرا آنها بودند كه على(علیه السلام) را به پذيرفتن داورى واداشتند و او به ناچار رضايت داد، و شگفتا كه به دستاويز چيزى كه خودشان در پذيرفتن آن اصرار داشتند، بر ضد على(علیه السلام) برخاستند. ايشان پس از اين بيان، نتيجه مى گيرد كه بناى ظهور خوارج بر مقدماتى است كه به خوبى واضح نيست . (321)
به نظر ما در پشت اين صحنه شگفت انگيز، دستهاى مرموز خيانتكارى بوده است كه با هدف ضربه زدن به اميرالمؤمنين و ايجاد شكاف در صفوف سپاه آن حضرت و با نقشه هاى حساب شده و انديشيده، فعاليت مى كرده است.
افراد خيانتكار و منافقى (322) مانند اشعث بن قيس و حرقوص بن زهير و مسعربن فدكى، آتش بيار اين معركه بودند و همان ها بودند كه نخست به اين بهانه كه معاويه دعوت به قرآن مى كند وبايد آن را پذيرفت، اميرالمؤمنين را مجبور به پذيرش حكميت كردند وآنگاه كه اين نقشه راعملى و زمينه را كاملا آماده ساختنتد، اين انديشه را كه نمى توان در دين خدا كسى را حكم قرار داد، در ميان ساده لوحان از سپاه على(علیه السلام) پخش كردند و آنان را به شورش عليه آن حضرت واداشتند.
علاوه بر مداركى كه قبلا در مورد خيانتكارى و تعصبات نژادى اين افرد نقل كرديم، اين مطلب را هم در اينجا خاطر نشان مى كنيم كه پس از پايان جنگ صفين و جدايى خوارج از على (علیه السلام) مدت زمان زيادى طول نكشيد كه هزاران نفر از خوارج به خيانتكارى سران خود پى بردند و مجددا به سپاه آن حضرت پيوستند و از اينكه بازيچه دست توطئه گران شده بودند اظهار ناراحتى كردند و حتى در جنگ نهروان با خوارج جنگيدند.
بنابراين، بايد حساب جمعيتى ساده انديش و مقدس را كه قلبى صاف داشتند ولى احمق و بى شعور بودند و فورا تحت تأثير تبليغات اين و آن قرار مى گرفتند، از حساب مشتى سياست باز و دغلكار و توطئه گر كه با اسلام و قريش و على(علیه السلام) دشمنى ديرينه داشتند و خود را در سپاه آن حضرت جا زده بودند، جدا كرد. اينها بودند كه بازى حكميت را با برنامه ريزى دقيق به راه انداختند و آن گروه ساده لوح بيچاره را به بازى گرفتند و در دهانشان گذاشتند كه قبول حكميت واجب است وپس از آنكه كار خودشان را كردند باز در دهانشان گذاشتندكه قبول حكميت كفر است و بايد شعار «لا حكم الا لله» داد.
در جريان حكميت از طبقه اى به نام «قراء» بسيار نام برده مى شود. اكنون ببينيم آنها چه كسانى بودند؟
قراء جماعتى بودند كه قرآن را نيكو تلاوت مى كردند و اينها حتى در زمان پيامبر هم بودند و به اين نام شهرت داشتند و از احترام خاصى برخوردار بوندند و حتى در اشغال بعضى از مناصب بر ديگران مقدم مى شدند. (323)
بعدها قاريان قرآن براى مشخص شدن خود كلاه مخصوصى به نام «برنس» (324) بر سر مى گذاشتند و لذا به آنها «اصحاب برانس» هم گفته مى شد.
قراء در كارهاى سياسى دخالتى نداشتند اما در حكومت عثمان از كارهاى او انتقاد مى كردند و سرانجام به اين دليل كه او از حدود الهى خارج شده است بر او شوريدند و در قتل او شركت جستند.
در جنگ ميان اميرالمؤمنين و معاويه، جمعى از قراء از سياسست و جنگ و به قول خودشان از فتنه ها كناره گيرى كردند كه از جمله آنها گروهى از ياران عبدالله بن مسعود بودند كه در جنگ صفين گوشه گيرى و اعتزال پيش گرفتند و به كنارى رفتند (325) در مقابل آنها جمع كثيرى از قراء كوفه و بصره و مدينه در جنگ صفين، در ركاب على(علیه السلام) بودند و جمعى از قراء شام هم با معاويه همراهى مى كردند (326) و همين قراء ساده لوح و مقدس بودند كه در جريان حكميت بازيچه دست توطئه گران و دشمنان على(علیه السلام) قرار گرفتند و ستون اصلى حزب خوارج شدند.
مطلب ديگرى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه بعضى از نويسندگان معاصر، از جمله دكتر نايف محمود، مى كوشند پيدايش گروه خوارج و بازيهاى حكميت را با اصحاب عبدالله بن سبا مرتبط سازند. اينان مى گويند اين سبائيه بود كه حزب خوارج را به وجود آورد و تمام توطئه هاى مربوط به حكميت از آنها ناشى شد؛ آنها در باطن دشمن على(علیه السلام) بودند و از يهود دستور مى گرفتند.
مهمترين دليل آنها اين است كه سبائيه در قتل عثمان شركت فعالانه داشتند و گرداننده معركه بودند وسران خوارج مانند نافع بن ازرق و حرقوص بن زهير و ابن كواء و افراد ديگر نيز در قتل عثمان فعال بودند و اين نشانه نوعى رابطه ميان آنهاست. (327)
نويسنده ديگرى مى گويد: افكار مسموم عبدالله بن سبا در پيكره امت اسلامى ريخته شد وازجمله معركه صفين را به وجود آورد و افكار مسموم ابن سبا در مسأله حكميت آشكار شد. (328)
به نظر ما اين سخن پايه درستى ندارد و نمى توان آن را قبول كرد، زيرا:
اولا، وجود تاريخى شخصى به نام عبدالله بن سبا و حزبى به نام سبائيه مورد ترديد اسست و محققان آن را قبول ندارند. (329)
ثانيا، در جريان حكميت در هيج منبعى از ابن سبا و اصحاب او نامى برده نشده است و مجرد اينكه آنها در قتل عثمان شركت داشتند به هيچ وجه نمى تواند رابطه ميان ابن سبا و خوارج را ثابت كند.
ثالثا، كسانى كه به وجود عبدالله بن سبا عقيده دارند، او را از غاليان در حق على(علیه السلام) مى دانند كه آن حضرت را تا سر حد خدايى بالا برد و حتى كشته شدن او را قبول نكرد و گفت او نمى ميرد، پس چگونه مى توان او و طرفدارانش را در صف خوارج و حتى از سران خوارج قلمداد كرد؟
سرانجام جنگ صفين در دهم ماه صفر سال 37 پس از 110 روز درگيرى و جنگ در حالى كه سپاه امام در چند قدمى پيروزى بود پايان يافت، پايانى كه براى امام وياران باوفاى او غم انگيز و دردآور و براى معاويه و حزب قاسطين شادى بخش و خوشحال كننده بود.
مى توان گفت كه اين جنگ در واقع ادامه جنگ بدر و احد و دشمنى بنى اميه با پيامبر اسلام بود. در آن جنگ ها با شعار «اعل هبل» با اسلام مى جنگيدند و در اين جنگ با شعار قرآن به جنگ اسلام آمدند.
اميرالمؤمنين بارها اين مطلب را تذكر داده بود، از جمله هنگامى كه چشمش به پرچم هاى معاويه و اهل شام افتاد فرمود: سوگند به كسى كه دانه را شكافت وانسان را آفريد، آنان مسلمان نشدند بلكه تسليم شدند و كفر خود را پنهان كردند و چون براى خود يارانى پيدا نمودند به دشمنى خود با ما برگشتند جز اينكه نماز راترك نكردند. (330)
عمار ياسر هم به اين مطلب تصريح كرده است. در جنگ صفين مردى به عمار گفت: اى ابواليقظان مگر پيامبر نفرمود كه با مردم بجنگيد تا وقتى كه مسلمان شوند و چون مسلمان شدند خون و مال آنها محترم است؟ عمار گفت: آرى ولى به خدا سوگند كه اينان مسلمان نشدند بلكه تسليم شدند و كفر خود را پنهان ساختند تا وقتى كه يارانى پيدا كردند (331)
همچنين امام سجاد در پاسخ مردى از بصره كه در اين باره پرسيده بود، فرمود: على (علیه السلام) مسلمانى را نكشت بلكه آنان مسلمان نشده بودند و فقط تسليم شده بودند و كفر خود را پنهان كرده بودند. (332)


پى آمدهاى جنگ صفين
جنگ صفين در جامعه اسلامى پى آمدها وعواقب تلخى را بر جاى گذاشت كه برخى از آنها عبارت بودند از:
تلفات. در اين جنگ گروه بسيارى از دو طرف كشته شدند، طبق قول مشهور بيست و پنج هزار نفر از آنان از سپاه امام و چهل وپنج هزار نفر هم از سپاه معاويه بود كه جمعا هفتاد هزار نفر مى شود (333) قول ديگر اينكه در اين جنگ مجموعا صدو ده هزار نفر كشته شدند كه بيست هزار نفر از سپاه امام و نود هزار نفر از سپاه شام بود. (334) كشته شدن اين تعداد از مسلمانان در يك جنگ داخلى فاجعه بزرگى براى اسلام بود بخصوص اينكه در اين جنگ برخى از بزرگان اصحاب پيامبر مانند عمار ياسر و اويس قرنى و خزيمه به شهادت رسيدند و به گفته ياقوت: بيست و پنج نفر از اصحاب پيامبر كه جنگ بدر را درك كرده بودند در جنگ صفين در ركاب امام به شهادت رسيدند. (335)
پيدايش گروه خوارج. همانگونه كه ديديم پس از جريان حكميت، گروهى به نام خوارج يا «مارقين» پيدا شدند كه قبول حكميت را مساوى با كفر دانستند و اين در حالى بود كه خود آنان امام را مجبور به قبول حكميت كرده بودند. اين گروه كه دوازده هزار نفر بودند از سپاه امام جدا شدند و به جاى كوفه به حرورا رفتند و عقايد خاصى پيدا كردند و همواره براى امام دردسر درست مى كردند و وقتى هم دست به مبارزه مسلحانه زدند امام با آنان جنگيد و جنگ نهروان پيش آمد. (336)
حملات معاويه به قلمرو حكومت امام. پس از جريان حكميت و فريب خوردن ابوموسى اشعرى از عمروعاص، معاويه پايه هاى قدرد خود را تثبيت كرد و با حملات موذيانه خود به برخى از سرزمين هايى كه در قلمرو حكومت امام بود دست اندازى كرد و با ناامن كردن آنهابر امام فشار آورد.
عمال معاويه به دستور او در قلمرو حكومت امام جنايت هاى هولناكى را مانند كشتار و غارت اموال و تخريب منازل و ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم، به وجود آوردند و پيمان صلح را نقض كردند.
يكى از هدف هاى معاويه از اين كارها وادار كردن امام به مقابله به مثل بود تا قداست امام را از بين ببرد. امام در اين باره فرمود:
«معاويه را چه شده است ـ خدا او را بكشد ـ او مى خواهد مرا به كار بزرگى وادار كند او مى خواهد من هم همان كارى را كه او مى كند انجام دهم و پيمان خود را بشكنم و آن را حجتى بر ضد من قرار دهد و تا قيامت مايه ننگى براى من باشد و اگر هم به او گفته شود كه تو آغاز كردى، خواهد گفت كه از آن خبر نداشتم و كسانى خواهند گفت كه او راست مى گويد و كسانى هم او را تكذيب خواهند كرد...» (337)
معاويه برخى از عمال خود را تجهيز مى كرد و به آنان دستور مى داد كه در شهرهايى كه تحت حكومت اميرالمؤمنين است تاخت و تاز كنند. در تاريخ از اين حوادث به عنوان «غارات» ياد شده است. او نعمان بن بشير را به عين التمر، سفيان بن عوف را به هيت و انبار و مدائن، ابن حضرمى را را به بصره، عبدالله بن مسعده را به تيماء و حجاز، ضحاك بن قيس را به اطراف كوفه، عبدالرحمان بن قباث را به جزيره و نصيبين و بسربن ارطأة را به مدينه ومكه و يمن فرستاد.
اين افراد در اين شهرها دست به جنايت هاى هولناكى زدند و از همه جنايت كارتر بسربن ارطأة بود كه در حملات خود سى هزار نفر را كشت و كسانى را در آتش سوزانيد (338) او حتى عده اى از زنان مسلمان را اسير كرد و در بازارها به عنوان برده به فروش گذاشت و دو فرزند عبيدالله بن عباس را به نام هاى عبدالرحمن و قثم سر بريد و خانه هاى مردم را ويران كرد. (339)
امام براى دفاع از مردم، گروه هايى از سپاه خود را گسيل مى داشت ولى سستى و بى حالى ياران امام مانع از آن بود كه فتنه عمال معاويه رفع شود و امام بارها از بى وفايى و سستى ياران خود شكايت كرد. از جمله در خطبه اى فرمود:
«... من شما را شب و رزو، پنهان و آشكار به جنگ اين قوم دعوت كردم و به شما گفتم كه با آنان بجنگيد پيش از آنكه آنان باشما بجنگند. به خدا سوگند هيچ قومى در دورن خانه اش مورد هجوم دشمن قرار نگرفت مگراينكه خوار شد. شما سستى كرديد و خوارى را پذيرفتيد، تا اينكه پياپى به شما حمله شد و سرزمين هايتان گرفته شد...» تا آنجا كه فرمود: «... خدا شما را بكشد كه قلب مرا پر از خون كرديد و سينه مرا لبريز از خشم ساختيد و كاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانيديد...» (340)
امام در اين خطبه و خطبه هاى ديگر كه از وى نقل شده از دردى جانكاه و رنجى بزرگ واندوهى فراوان خبر مى دهد كه در دل او لانه كرده بود و سرانجام به دست خوارج كه خود زاييده جنگ صفين و توطئه قاسطين بودند، به شهادت رسيد.


پى نوشت ها :
1) حسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص .137
2) طوسى، الامالى ص 251؛ صدوق، فضائل الشيعه، ص 12؛ حسكانى، شواهد التنزيل، ج 2، ص .467
3) طبرى، تفسير جامع البيان، ج 15، ص 265؛ تفسير فرات كوفى، ص .219
4) مضمون جمله اى از خطبه شقشقيه كه در نهج البلاغه آمده است. (خطبه 3)
5) نهج البلاغه،خطبه 616) نهج البلاغه، خطبه 15دعائم الاسلام ج 1، ص .396
7) سوره كهف آيه .51
8) ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص .306
9) محمدبن على طبرى،بشارةالمصطفى، ص 44؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 38 ص .95
10) طوسى، الامالى، ص .62
11) رجوع شود به: قاضى نعمان، شرح الاخبار، ج 1، ص 216؛ كراجكى كنز الفوائد، ص 281؛ ابن بطريق، العمده، ص 214، ثقفى، الغارات، ج 1، ص 62، محمد بن على طبرى، بشارة المصطفى، ص 218، بحار الانوار، ج 26، ص 349، و منابع ديگر.
12) نهج البلاغه، خطبه 156؛ متقى هندى، كنز العمال،ج 16، ص .196
13) سوره زخرف، آيه .41
14) رجوع شود به: حاكم حسكانى، شواهد التنزيل،ج 2 ص 216؛ شيخ مفيد، الافصاح، ص 135؛ شيخ طوسى، الامالى، ص 363؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 291؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 19؛ ابن بطريق، العمدة، ص 354؛ قندوزى، ينابيع المودة، ج 1، ص .293
15) علامه امينى، الغدير،ج 3، ص 153؛ به نقل از ابن عساكر و سيوطى و زرقانى؛ متقى هندى، كنز العمال؛ ج 11، ص 613؛ صالحى شامى، سبل الهدى و الرشاد؛ ج 11، ص .296
16) فضل بن شادان، الايضاح، ص 451، قاضى نعمان، شرح الأخبار، ج 15، ص 321؛ شيخ مفيد،الارشاد، ج 1، ص 180؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 244؛ احمد بن عبدالله طبرى، ذخائر العقبى، ص 776؛ نسائى، السنن الكبرى، ج 5، ص 154، ابويعلى، المسند ج 2، ص 341؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 6، ص .243
17) اربلى، كشف الغمه، ج 1، ص 126؛ محب طبرى، الرياض النضره، ج 3، ص 522؛18) علامه مجلسى،بحار الانوار، ج 44، ص 34؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 8، ص .340
19) رجوع شود به: قاضى نعمان، شرح الأخبار، ج 2، ص 522؛ احمد بن عبدالله طبرى، ذخائر العقبى، ص 110؛ مجلسى،بحار الانوار، ج 37، ص 337؛ متقى هندى، كنزالعمال، ج 13، ص 110؛ محمد بن على طبرى، بشارة المصطفى، ص 138؛ خوارزمى، المناقب، ص 194؛ اربلى، كشف الغمه، ج 1، ص .124
20) نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ج ، ص 221؛ ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج 1، ص .94
21) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص .200
22) سوره هود، آيه .17
23) حسكانى، شواهد التنزيل، ج 1، ص 359؛ سيوطى، الدر المنثور، ج 3، ص 324؛ شيخ مفيد، الامالى، ص 94؛ اربلى، كشف الغمه، ج 1، ص .315
24) رجوع شود به: جوهرى، الصحاح، ج 3، ص 1152، ابن منظور، لسان العرب، ج 11، ص .160
25) سوره جن، آيه .15
26) قاضى نعمان، دعائم الاسلام، ج 1، ص 388؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص .305
27) نهج البلاغه، خطبه .192
28) نهج البلاغه، خطبه .3
29) مسعودى، التنبيه و الاشراف،ص .256
30) متقى هندى، كنز العمال، ج 5، ص .771
31) ابن ابى الحديد، ج 1، ص .7
32) نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 219؛ مسند احمد بن حنبل، ج 7، ص 182؛ ابن اثير،اسد الغابة، ج 5، ص 202؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص .19
33) ابن حجر، تهذيب التهذيب،ج 1، ص 637؛ مزى، تهذيب الكمال ج 77 ص 102؛ ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق ج 59 ص 156؛ ابن ابى الحديد، ج 15 ص .176
34) مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 41؛ ابن ابى الحديد، ج 5، ص .129
35) ابن عبدالبر، العقد الفريد، ج 1، ص 357؛ ابن ابى الحديد، ج 6، ص .284
36) قلقشندى، صبح الاعشى ج 1 ص .446
37) سيوطى، الدر المنثور، ج 8، ص .647
38) ابن ابى الحديدج 6، ص .282
39) ابن عماد، شذرات الذهب، ج 1، ص .53
40) ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 418؛ ابن كثير، البداية النهاية، ج 6، ص .282
41) نهج البلاغه، نامه .39
42) نهج البلاغه، خطبه .84
43) ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص .77
44) تاريخ طبرى، ج 4، ص 239؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص .388
45) تاريخ طبرى، ج 4، ص 239؛46) مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص .388
47) نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص 82؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 48100) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5،ص 19؛ وقعة صفين، ص .429
49) مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 395؛ ابن حجر، الاستيعاب، ج 3، ص .133
50) تاريخ طبرى، ج 4، ص 321؛ البداية و النهاية، ج 7، ص .166
51) تاريخ طبرى، ج 5، ص 54؛ اسد الغابة، ج 3، ص 436؛ شذرات الذهب، ج 1، ص .55
52) وقعة صفين، ص .552 ابن عقيل علوى، النصايح الكافيه لمن يتولى معاويه ص .26
53) بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 118؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 223؛ الاستيعاب، ج 2، ص .373
54) ابن اثير، اسد الغابه، ج 3، ص .347
55) ذهبى، سير اعلام النبلا، ج 3، ص .91
56) تاريخ طبرى، ج 5، ص 181؛ البداية والنهاية، ج 8، ص .24
57) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 4، ص 266، اين مطلب را ذهبى نيز نقل كرده است: سير اعلام النبلاء، ج 3، ص .92
58) ابن عماد، شذرات الذهب، ج 1، ص .73
59) ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج 10، ص .83
60) ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص .259
61) تهذيب التهذيب، ج 10، ص .83
62) وقعة صفين، ص .455
63) ابن ابى الحديد، ج 6، ص .88
64) جمال الدين المزى، تهذيب الكمال، ج 28، ص .166
65) ابن حجر، الاصابة، ج 6،ص .111
66) وقعة صفين، ص 206؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص .12
67) وقعة صفين، ص .552
68) ابراهيم ثقفى، الغارات، ج 22، صص 422؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص .153
69) الاستيعاب، ج 2، ص .297
70) وقعة صفين، ص 461، ابن ابى الحديد ج 6، ص 316؛ الاستيعاب، ج 1، ص .245
71) الاستيعاب، ج 1، ص .243
72) اسد الغابة، ج 1، ص .374
73) ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج 4، ص .233
74) الغارات، ج 2، ص 640، و ابن ابى الحديد ج 2، ص .18
75) ابن قتيبه، الأخبار الطوال، ص 172؛ وقعة صفين، ص .156
76) الاستيعاب، ج 4، ص 163؛ اسد الغابة، ج 6، ص .14
77) وقعة صفين، ص .195
78) تاريخ طبرى، ج 5، ص 7؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص .22
79) ابن اثير، اسد الغابه، ج 2، ص .392
80) ابن ابى الحديد، ج 3، ص 80؛ وقعة صفين، ص .48
81) ابن ابى الحديد، ج 3، ص .83
82) تاريخ طبرى، ج 3، ص .71
83) ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 1، ص .251
84) ابن اثير، اسد الغابة، ج 2، ص 392؛ العقد الفريد،ج 3، ص .340
85) تاريخ طبرى، ج 2، ص 703،؛ و قريب به آن، مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 355؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 446؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 48؛ دنيورى، الأخبار الطوال، ص .142
86) سوره كهف، آيه .51
87) طوسى، الامالى، ص 87؛ ابن شهر آشوب، المناقب ، ج 3، ص .195
88) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص .179
89) الامامة و السياسة، ج 1، ص .48
90) تاريخ طبرى ج 2، ص 704؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 91307) ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص .322 و قريب به اين مضمون: ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص .239
92) مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 93355) دينورى، الأخبار الطوال، ص 142، نظير آن: ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص .322
94) ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص .239
95) نهج البلاغه، نامه .75
96) ابن سينا، الشفاء الالهيات، ص 452 (مقاله دهم فصل پنجم).
97) نهج البلاغة، خطبه .200
98) تاريخ طبرى، ج 2، ص .586
99) اسكافى، المعيار و الموازنه ص .54
100) نهج البلاغه، خطبه .41
101) نهج البلاغة، خطبه .200
102) ذهبى، تاريخ الاسلام، عهد الخلفاء الراشدين، ص .450
103) ابن ابى الحديد، ج 10، ص 247
104) ابن ابى الحديد، ج 10، ص 247
105) ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .433
106) تاريخ طبرى، ج 2، ص 645؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص .276
107) طه حسين،على و فرزندانش (ترجمه محمد على شيرازى)، ص .29
108) رجوع شود به: تقى الدين مقريزى، النزاع و التخاصم بين بنى امية وبنى هاشم.
109) ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 194، ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 150؛ اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص .230
110) ابن ابى الحديد، ج 10، ص 111232) ابن ابى الحديد، ج 1، ص .270
112) تاريخ طبرى، ج 2، ص .649
113) همان.
114) نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص .78
115) ابن ابى الحديد، ج 1، ص .7
116) ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص 311؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج 1، ص .45
117) الامامة و السياسة، ج 1، ص .74
118) نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص .52
119) تاريخ طبرى، ج 3، ص .3
120) تاريخ طبرى، ج 3، ص .4
121) نهج البلاغه، نامه .75
122) ابن ابى الحديد، ج 1، ص .23
123) وقعة صفين، ص .82
124) تاريخ طبرى، ج 3، ص .4
125) ابن ابى الحديد، ج 16، ص .133
126) نهج البلاغه، نامه .30
127) همان، نامه .48
128) همان، نامه .37
129) همان، نامه .32
130) همان، نامه .10
131) همان، نامه .10
132) همان، نامه .64
133) همان، نامه .28
134) همان، نامه .17
135) همان، نامه .9
136) همان، نامه .28
137) ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 91؛ ابن ابى الحديد، ج 3 ص 88؛ بحار الانوار، ج 32، ص .394
138) نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 85؛ ابن ابى الحديد، ج 15، ص .73
139) نهج البلاغه، نامه .6
140) همان، نامه .28
141) همان، نامه .37
142) همان، نامه .64
143) نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 57؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 89؛ مبرد، الكامل ج 1 ص .194
144) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص .165
145) ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص .97
146) وقعة صفين، ص .187
147) ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .416
148) وقعة صفين، ص 85؛ خوارزمى، المناقب ص .250
149) ابن ابى الحديد، ج 15، ص 76؛ وقعة صفين، ص .88
150) نهج البلاغه، نامه .28
151) ابن ابى الحديد، ج 17، ص .251
152) نهج البلاغه، نامه 64؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص .426
153) وقعة صفين، ص .29
154) ابن ابى الحديد، ج 15، ص .184
155) همان، ج 16، ص .135
156) نهج البلاغه، نامه 15728) ابن ابى الحديد، ج 16، ص .134
158) شيخ طوسى، الامالى، ص 183؛ وقعة صفين، ص .149
159) تاريخ طبرى، ج 3، ص 70،؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 372؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 264؛ وقعة صفين، ص .27
160) نصربن مزاحم، وقعة صفين،ص 28؛ مبرد، الكامل ج 1 ص .190
161) وقعة صفين، ص 29؛ نهج البلاغه، نامه 6؛ ابن قتيبه، الامامه والسياسة، ص . 86
162) وقعة صفين، ص 29؛ خوارزمى، المناقب، ص .203
163) وقعة صفين، ص 32؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص .78
164) وقعة صفين، ص .47
165) وقعة صفين، ص 48؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص .80
166) به نوشته نصربن مزاحم نويسنده ابن نامه جرير بوده ولى ابن ابى الحديد مى گويد: نويسنده اين نامه شناخته نشده است.
167) وقعة صفين، ص 49؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص .81
168) رجوع شود به: مزى، تهذيب الكمال ج 4 ص .534
169) ابن اثير، اسدالغابة، ج 3، ص 392 و قريب به آن: دينورى، الاخبار الطوال، ص 105؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .533
170) ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص .36
171) وقعة صفين، ص 25؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص .84
172) وقعة صفين، ص 52؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 84؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 86؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2 ،ص .526
173) نهج البلاغه، خطبه .43
174) نهج البلاغه، نامه 8؛ وقعة صفين، ص 55، ابن ابى الحديد، ج 3، ص .87
175) تاريخ طبرى، ج 3، ص 71؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 265؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص .360
176) مزى، تهذيب الكمال، ج 4، ص .535
177) همان، ص .534
178) ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .353
179) وقعة صفين، ص .60
180) همان، ص .33
181) دينورى، الأخبار الطوال، ص 157؛ وقعة صفين، ص 34؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص .61
182) ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 87؛ وقعة صفين، ص 36؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص .63
183) نوشته اند وقتى كه عمرو عاص از سوى عمر والى بود ثروت كلانى جمع كرد به طورى كه عمر در نامه اى به او شديدا از وضع او انتقاد كرد و گفت اين همه مال را ز كجا آوردى و محمد بن سلمه را فرستاد از اموال او صورت بردارى كند. ابن عبد ربه، العقد الفريد،ج 1، ص .45
184) دينورى، الأخبار الطوال، ص .157
185) وقعة صفين، ص 39؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص .64 اين جريان رادينورى هم با تفاوت هايى نقل كرده از جمله اين كه عمروعاص به معاويه گفت: به قيصر روم نامه بنويس و بگو كه تمام اسيران روم را آزاد مى كنى و حاضر به صلح هستى (الأخبار الطوال، ص 58).
186) وقعة صفين، ص .38
187) ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص .346
188) وقعة صفين، ص 38؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص .65
189) ابن ابى الحديد، ج 2، ص .65
190) وقعة صفين، ص 40؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 67؛ مبرد، الكامل ج 1 ص 190؛ بلاذرى، انساب الاشراف ص .288
191) همان.
192) وقعة صفين، ص 42؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 69؛ الامامة والسياسة ج 1، ص .88
193) وقعة صفين، ص 44؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص .70
194) محمد حميد الله، الوثائق السياسية للعهد النبوى و الخلافة الراشده، ص .544
195) وقعة صفين، ص 63؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 109؛ ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص .89
196) وقعة صفين، ص 63؛ ابن ابى الحديد، ج 3ة ص .109
197) الامامة و السياسة، ج 1، ص .89
198) وقعة صفين، ص 72؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 113؛ الامامة والسياسة، ج 1، ص 89؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .544
199) همان منابع.
200) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 4، ص 185؛ الاستيعاب (درحاشيه الاصابه)ج 3 ص 53؛ اسكافى، المعيار و الموازنه ص .24
201) وقعة صفين، ص 75؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة ص 90؛ ابن اعثم، الفتوح ج 2، ص 545 .ابن عقيل علوى، النصايح الكافيه ص 37؛ تاريخ يعقوبى ج 2 ص .176
202) وقعة صفين، ص 77؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1 ص 90 ؛ ابن اعثم، الفتوح ج 2، ص .547
203) ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج 12، ص 256؛ مزى، تهذيب الكمال، ج 34، ص .290
204) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 7، ص .448
205) به گفته دينورى تعداد آنها حدود ده هزار نفر بود.
206) وقعة صفين ص 86؛ ابن ابى الحديد ج 15 ص .75
207) وقعة صفين، ص 86؛ ابن ابى الحديد،ج 15، ص 75؛ دينورى، الأخبار الطوال، ص .163
208) وقعة صفين، ص .85
209) ابن اثير، اسدالغابة، ج 4، ص .215
210) تاريخ طبرى،ج 3، ص 64؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 356؛ و بنگريد به تاريخ ابن خلدون ج 4، ص .294
211) وقعة صفين، ص 95؛ دينورى، الأخبار الطوال، ص 164؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .57
212) وقعة صفين، ص 96؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص .175
213) وقعة صفين، ص .92
214) وقعة صفين، ص .94
215) وقعة صفين، ص 100ـ216102) متن سخنان امام را از نهج البلاغه خطبه 206 گرفتيم.
217) وقعة صفين، ص 103؛ دينورى، الاخبار الطوال، ص 218165) رجوع شود به: وقعة صفين، ص .522
219) وقعة صفين، ص 104 ـ .111
220) وقعة صفين ص .113
221) همان، ص .114
222) همان، ص .115
223) وقعة صفين، ص .116
224) نخيله» محلى در نزديكى كوفه به سمت شام است، ياقوت، معجم البلدان ج 5، ص .228
225) وقعة صفين،ص .122
226) وقعة صفين، ص 227135) سوره زخرف آيه .13
228) وقعة صفين، ص 132، ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص .570
229) وقعة صفين، ص .134
230) همان.
231) سورة قاف، آيه .10
232) وقعة صفين، ص .135
233) وقعة صفين، ص 135؛ الاخبار الطوال ص .167
234) وقعة صفين، ص 136، شيخ مفيد، الارشاد ج 1، ص .346
235) وقعة صفين،ص 139؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص .574
236) وقعة صفين، ص .139
237) وقعة صفين،، ص .140
238) وقعة صفين، ص 142؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص 332؛ سيد رضى، خصائص الائمه ص 47؛ ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق ج 14 ص 188؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2 ص 572، ابن اعثم جريان خوابى را نقل مى كند كه امام در كربلا ديده بود و حسين و را غرق در خون ديده بود.ابن عساكر نيز اين جريان را نقل مى كند بااين تفاوت كه امام درمراجعت از صفين اين سخنان را فرمود.
239) اين محل يكى از هفت آبادى بود كه به مجموع آنها مدائن گفته مى شد وايران كسرى در اينجا قرار داشت (لغت نامه دهخدا ذيل كلمه مداين) در منابع عربى نام اين محل بهرسير و در منابع فارسى نهر شير آمده است.
240) سوره دخان، آيات 25 ـ .29
241) وقعة صفين، ص 143؛ الفتوح، ج 2، ص .575
242) وقعة صفين، ص .143
243) وقعة صفين، ص 144؛ الفتوح، ج 2، ص .575
244) وقعة صفين، ص 145، ؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص .335
245) الفتوح، ج 2، ص .577
246) وقعة صفين، ص .145
247) وقعة صفين، ص 151، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص .176
248) وقعة صفين، ص .151
249) وقعة صفين، ص 153؛ بلاذرى، انساب الاشرف ص 298 ؛ تاريخ طبرى ج 3، ص 72؛ الفتوح، ج 2، ص .586
250) همان، ص 156؛ تاريخ طبرى ج 3، ص 3؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص .266
251) ياقوت، معجم البلدان، ج 3، ص 514؛ لسترنج، جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص .110
252) جمعى از شرق شناسان، دائرة المعارف الاسلامية، ج 14، ص .243 در اين كتاب گفته شده «واژه صفين يك واژه سريانى است» به نظر مى رسد كه اين احتمال درست باشد، چون اين منطقه مربوط به شام بود و آبادى هاى شام نام هاى عربى نداشتند و صفين هم مانند: فلسطين و قنسرين و مپافارقين يك كلمه مفرد است و نون آخر آن جوهر كلمه است وطبق قواعد عربى، اين كلمه به خاطر علميت و عجميت غير منصرف است و اعراب آن روى حرف نون ظاهر مى شود و اينكه در بعضى از كتب لغت از شخصى به نام ابووائل نقل شده كه گفته است: شهدت صفين و بئست الصفين (زبيدى، تاج العروس، ج 9 ، ص 361) از باب تعريب ادعايى است. البته بعضى ها به استناد همين سخن احتمال داده اند كه نون آن زائده و اعراب آن با واو و يا باشد وابن منظور در اعراب آن دو احتمال داده است: يكى اعراب جمع مذكر سالم و ديگرى اعراب مفرد به اين صورت كه گفته شود: هذه صفين ورأيت صفين و مررت بصفين (ابن منظور، لسان العرب ج 7، ص 370) .
253) وقعة صفين، ص 175؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 74،؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص .267
254) وقعة صفين، ص 162 ؛ تاريخ طبرى ج 3، ص 76 ؛ الاخبار الطوال، ص 168؛ البداية و النهاية، ج 7، ص .267
255) وقعة صفين، ص .164
256) نهج البلاغة، خطبه .51
257) وقعة صفين، ص .167
258) بلاذرى، انساب الاشراف ص 299؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 76؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 177؛ ابن قتيبه، الامامة والسياسة ج 1، ص 94؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص .377
259) ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب ج 1 ص .45
260) وقعة صفين، ص .188
261) همان، ص .190
262) همان، ص .203
263) وقعة صفين، ص 205؛ ابن ابى الحديد، ج 4، ص .26
264) وقعة صفين، ص 157، در اين باره بنگريد: ابن كثير، البداية و النهاية ج 7، ص 285؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 375؛ ياقوت، معجم البلدان، ج 3، ص .414
265) رجوع شود به: البداية و النهاية ج 7، صص 285، مروج الذهب ،ج 2، ص 375، معجم البلدان ج 3، ص 414؛ ذهبى، العبر في خبر من غبر ج 1 ص 29؛ ابن عماد، شذرات الذهب ج 1 ص .451
266) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 177 نيز بنگريد به: البداية و النهاية ج 7، ص 265.ابن عقيل علوى تعداد بدرى ها را نود نفر ذكر كرده است: النصايح الكافيه ص .36
267) كلينى، الكافى، ج 5، ص 38؛ شيخ مفيد ،الإرشاد ج 1، ص 265؛ نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 204؛ بحار الانوار ج 32، ص 566، چاپ وزارت ارشاد؛ البته در متن خطبه تفاوت هاى اندكى در اين منابع وجود دارد و ما متن الارشاد، را بگزيديم.
268) كلينى، الكافي، ج 5، ص 39؛ الارشاد، ج 1، ص 266؛ وقعة صفين، ص 235؛ بحارالانوار ج 32، ص .563
269) ابن اعثم، الفتوح ج 3، ص 172؛ ابن شهر آشوب المناقب، ج ص .
270) وقعة صفين، ص 363، دينورى؛ الاخبار الطوال، ص 271184) هرير» در لغت به معناى زوزه سگ است و چون در آن روز و شب سپاه معاويه شكست سختى خوردند زياد ضجه وفرياد مى كشيدند و لذا به آن هرير گفته شد.
272) تاريخ طبرى، ج 3، ص 95؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص .178
273) مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 389؛ الفتوح، ج 3، ص .178
274) اين حديث يك حديث «مستفيض» است و در بسيارى از منابع حديثى و تاريخى نقل شده است از جمله: صحيح مسلم، ج 4، ص 235؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ص 314؛ حاكم نيشابورى، المستدرك ج 3، ص 435؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 251؛ اربلى كشف الغمه ، ج 1، ص 258 و منابع ديگر. (رجوع شود به علامه امينى، الغدير ج»، ص 21 و .22
275) انساب الاشراف،ص 310؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج .359 2
276) المستدرك، ج 3، ص 433؛ ابن حنبل، المسند، ج 6، ص .48
277) انساب الاشراف، ص .314
278) ابن ابى الحديد، ج 20، ص 334؛ ابن عماد، شذرات الذهب ج 1 ص .45
279) حاكم، المستدرك ج 3، ص 402؛شيخ مفيد، الارشاد ج 1، ص 316 أ البته در نقل شيخ مفيد به جاى عدد صد عدد هزار آمده است؛ سيد رضى خصائص الائمه ص .53
280) ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 9، ص .452 شهادت اويس در جنگ صفين در كتاب هاى ديگر نيز نقل شده از جمله: ابن حجر،لسان الميزان ج 1، ص 474؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ص 320؛ هيثمى، مجمع الزوائد ج 10، ص 22؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 544؛ اربلى، كشف الغمه ج 1، صص .261
281) اين اثير، اسد الغابة، ج 4، ص 127؛ خوارزمى، المناقب، ص .191
282) مروج الذهب، ج 2، ص 383، وقعة صفين، ص .356
283) وقعة صفين، ص 245؛ الاخبار الطوال، ص .175
284) ابن ابى الحديد، ج 5، ص 190؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ج 3، ص 180؛ علامه مجلسى بحار الانوار، ج 32، ص .447
285) وقعة صفين، ص 316؛ دنيورى، الاخبار الطوال، ص 176؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 383؛ تاريخ ابن خلدون ج 2 ص .1774
286) وقعة صفين، ص 407؛ ابن ابى الحديد، ج 8، ص 60؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 95؛ الاخبار الطوال، ص 177؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج 2 ص .361
287) وقعة صفين، ص 458؛ ابن ابى الحديد ج 8، ص .95
288) ابن قتيبه، عيون الاخبار، ج 1، ص 180؛ ابن ابى الحديد، ج 5، ص 319؛ بحار الانوار، ج 32، ص 591؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج .359 2
289) وقعة صفين، ص 273؛ الاخبار الطوال ص .176
290) وقعة صفين، ص 250؛ تاريخ طبرى ج 3، ص 86؛ ابن اثير الكامل في التاريخ ج 2،ص .374
291) ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص .177
292) وقعة صفين، ص 471؛ الاخبار الطوال ص 187؛ خوارزمى، المناقب ص .256
293) نهج البلاغة، نامه .17 البته متن نامه امام در كتاب هاى تاريخى با تفاوت هايى نقل شده و ما آن را از نهج البلاغه نقل كرديم.
294) وقعة صفين، ص 412، ابن ابى الحديد، ج 8، ص 64، الامامة و السياسة ج 1، ص .99
295) وقعة صفين، ص 476؛ الكامل في تاريخ، ج 2 ص .385
296) وقعة صفين، ص 477؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 101؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 178؛ ذهبى، العبر ج 1 ص .31 يعقوبى اضافه مى كند كه آن شب معاويه اسب خود را خواست و قصد فرار داشت كه عمروعاص اين حيله را پيشنهاد كرد.
297) وقعة صفين، 478 و 481؛ الاخبار الطوال ص 189؛ سيوطى، تاريخ الخلفاء ص .173 جريان قرآن به نيزه كردن سپاه معاويه از مسلمات تاريخ است و در اكثر كتاب هاى تاريخى آمده ولى معلوم نيست كه روى چه مبنايى برخى از مستشرقان مانند برو كلمان آن را يك امر وهمى مى دانند (تاريخ الشعوب الاسلامية ص 118).
298) وقعة صفين، ص 482، و قريب به آن، الامامة و السياسة ج 1، ص .109
299) وقعة صفين، ص 489؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص .101
300) تاريخ طبرى، ج 3، ص 101؛ وقعة صفين، ص 49؛ مروج الذهب، ج 2، ص .391
301) وقعة صفين، ص .21
302) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص .178
303) وقعة صفين، ص .481
304) وقعة صفين، ص .490
305) تاريخ طبرى، ج 3، ص .101
306) وقعة صفين، ص 491؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 102؛ الفتوح ، ج 3، ص 184؛ الاخبار الطوال ص 190؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج 2 ص .365
307) وقعة صفين، ص 492؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 102؛ ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص 365؛ اسكافى، المعيار و الموازنه ص 156؛ تاريخ ابن خلدون ج 2 ص .175
308) الفتوح ج 3، ص .185
309) چند صفحه پيش اين موضوع را بحث كرديم.
310) وقعة صفين، ص 494؛ الفتوح، ج 3، ص .190
311) وقعة صفين، ص .499
312) وقعة صفين، ص .499
313) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 4، ص .107
314) ابن حجر عسقلانى، الاصابة، ج 2، ص . 352
315) ممقانى، تنقيح المقال، ج 2، ص .203
316) وقعة صفين، ص .499
317) العقد الفريد، ج 4، ص .347
318) جزئيات اين سند سياسى و اختلافات و گفتگوهايى كه بر سر آن ميان اصحاب على عليه السلام درگرفت و متنهاى گوناگونى از آن، در كتابهاى تاريخى آمده اسست، از جمله وقعة صفين، ص 508 به بعد و تاريخ طبرى، ج 3، ص 103 به بعد و شرح نهج البلاغه، ج 2، ص .206
319) المبرد: الكامل، ج 2، ص 117؛ وقعة صفين، ص 514؛ شيخ مفيد، الاختصاص، ص .180
320) الخوارج و الشيعه، ص .15
321) ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقام پاينده، ج 1، ص .324
322) خيانتكاران در سپاه امام كم نبودند شيخ مفيد از شخصى به نام ابوبرده نام مى برد كه در صفين با اميرالمؤمنين نفاق مى كرد و مخفيانه به معاويه نامه مى نوشت: الامالى ص .306
323) دكتر محمود راميار، تاريخ قرآن، ص .131
324) برنس نوعى كلاه ساده اسست كه هم اكنون نيز در بعضى از كشورهاى اسلامى بخصوص در شمال افريقا معمول است. رجوع كنيد به: پ. آذرى: فرهنگ البسه مسلمانان، ترجمه حسينعلى هروى، ص .70
325) دينورى، الاخبار الطوال، ص .165
326) ابن ابى الحديد، ج 4، ص .29
327) نايف محمود، الخوارج في العصر الاموى، ص 55 به بعد.
328) دكتر عامر النجار: الخوارج عقيدة و فكرا و فلسفة، ص 32926) مرتضى عسكرى، عبدالله بن سبا، ص 28؛ طه حسين، الفتنة الكبرى، ج 2، ص .91
330) وقعة صفين، ص 215؛ ابن ابى الحديد ج 4، ص 31؛ بحار الانوار، ج 82، ص .265 اين مضمون در نهج البلاغه هم آمده است (نامه 14)
331) وقعة صفين، ص 215؛ ابن ابى الحديد ج 4، ص .31
332) طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص .40
333) وقعة صفين، ص 558؛ مسعودى، مروج الذهب ج 2، ص 394؛ ذهبى، العبر ج 1 ص .31
334) مروج الذهب، ج 2، ص .394
335) معجم البلدان،ج 3، ص .414
336) رجوع شود به: يعقوب جعفرى، خوارج در تاريخ، ص 25 به بعد.
337) شيخ مفيد، الارشاد، ج 1، ص .275
338) ثقفى، الغارات، ج 2، ص 640؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص .17 ابن عقيل علوى، النصايح الكافيه ص .54
339) رجوع شود به: الغارات، ج 2، ص 600 به بعد؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 149 به بعد؛ تاريخ يعقوبى، ج 2،ص 185 به بعد؛ ابن جوزى المنتظم ج 3، ص 399 به بعد؛ شيخ مفيد، الامالى، ص 306
340) نهج البلاغه خطبه .27


 منابع :
1ـ قرآن مجيد.
2ـ نهج البلاغه، سيد رضى، نسخه صبحى صالح، بيروت، 1378ه.
3ـ الاحتجاج، ابو منصور احمد بن على الطبرسى، تحقيق محمد باقر خرسان، مطابع النعمان، نجف، 1386 ه.
4ـ الاخبار الطوال، احمد بن داود دينورى، تحقيق عبدالمنعم عامر، داراحياء الكتب العربيه، قاهره، 1960 م.
5ـ الاختصاص، محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد) تحقيق على اكبر غفارى، جامعه مدرسين، قم، بى تا.
6ـ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق مؤسسه آل البيت، كنگره جهانى شيخ مفيد، قم، 1413، ه.
7ـ الاستيعاب فى اسماء الاصحاب، قرطبى مالكى (در حاشيه الاصابه) دار الكتاب العربى، بيروت، بى تا.
8ـ اسد الغابة في معرفة الصحابه، عزالدين ابوالحسن (ابن اثير) داراحياء التراث العربى، بيروت، بى تا.
9ـ الاصابة فى تمييز الصحابه، شهاب الدين ابن حجر عسقلانى، دار الكتاب العربى، بيروت، بى تا.
10ـ الامالى، محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد) تحقيق على اكبر غفارى و حسين استادولى، جامعه مدرسين، قم، بى تا.
11ـ الامالى، محمد بن الحسن الطوسى، مؤسسة البعثة، قم 1414 ه.
12ـ الامامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، تحقيق طه محمد زينى، دارالمعرفة، بيروت، بى تا.
13ـ انساب الاشراف، احمد بن يحيى البلاذرى، تحقيق محمد باقر محمودى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1394ه.
14ـ البداية و النهاية، ابوالفداء ابن كثير دمشقى، دارالكتب العلمية، بيروت، 1409 ه .
15ـ بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، افست مؤسسه داراحياء التراث العربى، بيروت، 1403ه . و جلد 32 با تحقيق محمد باقر محمودى، وزارت ارشاد، تهران، 1356 ش.
16ـ بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، عمادالدين محمد بن ابى القاسم طبرى، تحقيق جواد قيومى، جامعه مدرسين، قم، 1420ه.
17ـ تاج العروس، محمد مرتضى زبيدى مكتبة الحياة، بيروت، بى تا.
18ـ تاريخ ابن خلدون العبر و ديوان المتبدا و الخبر، عبدالرحمان بن خلدون مغربى، مؤسسة اعلمى، بيروت، 1391 ه.
19ـ تاريخ الاسلام، شمس الدين محمد بن احمد ذهبى، تحقيق عمر عبدالسلام، دارالكتاب العربى، بيروت، 1407 ه.
20ـ تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى، تحقيق مصطفى عبدالقادر، دار الكتب العلمية، بيروت، 1417 ه.
21ـ تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطى، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، مطبعة السعادة، قاهره، 1371ه.
22ـ تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات جاويدان، تهران، 1360 ش.
23ـ تاريخ الشعوب الاسلاميه، كارل برو كلمان، دارالعلم للملايين، بيروت، 1988م.
24ـ تاريخ طبرى (تاريخ الامم والملوك) ابوجعفر محمد بن جرير طبرى دارالكتب العلمية، بيروت، 1408ه.
25ـ تاريخ قرآن، دكتر محمود (راميار) انتشارات امير كبير، تهران، 1362ش.
26ـ تاريخ مدينة دمشق، على بن حسن (ابن عساكر) تحقيق على شيرى، دارالفكر، بيروت، 1415ه .
27ـ تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب (ابن واضح يعقوبى) تحقيق محمد صادق بحر العلوم، مكتبة الحيدرية، نجف، 1384 ه.
28ـ تفسير فرات كوفى، فرات بن ابراهيم كوفى، تحقيق محمد كاظم، وزارت ارشاد، تهران، 1410 ه.
29ـ التنبيه والاشراف، ابو الحسن على بن حسن مسعودى، تحقيق عبدالله اسماعيل الهادى، دار الهادى، قاهره، بى تا.
30ـ تنقيح المقال، شيخ عبدالله مامقانى، افست تهران، بى تا.
31ـ تهذيب التهذيب، احمد بن على بن حجر عسقلانى، دارالفكر بيروت، 1404ه.
32ـ تهذيب الكمال، ابوالحجاج يوسف مزى، تحقيق بشار عواد معروف، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1406ه.
33ـ جامع البيان (تفسير طبرى) ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، دارالفكر، بيروت، 1408 ه.
34ـ جغرافياى تاريخى سرزمين هاى خلافت شرقى، لسترنج، ترجمه محمود عرفان، انتشارات علمى وفرهنگى، تهران، 346ش.
35ـ خصائص الائمة، ابوالحسن محمد بن الحسين الشريف الرضى، تحقيق محمد هادى الامينى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، 1406ه.
36ـ خوارج در تاريخ، يعقوب جعفرى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، چاپ دوم، .1373
37ـ الخوارج عقيدة و فكرا و فلسفة، عامر النجار، عالم الكتب، بيروت، 1406 ه.
38ـ الخوارج في العصر الاموى، نايف محمود اسماعيل، مكتبة مدبولى، قاهره، 1976 م.
39ـ الخوارج و الشيعه، يوليوس ولهاورن، ترجمه عبدالرحمان بدوى، وكالة المطبوعات، كويت، 1978م.
40ـ دائرة المعارف الاسلامية، چند تن از مستشرقان (ترجمه عربى) بى نا، بى تا.
41ـ الدر المنثور، جلال الدين بن عبدالرحمان سيوطى، دارالمعرفة بيروت، 1365 ه.
42ـ دعائم الاسلام، نعمان بن محمد، تحقيق آصف بن على اصغر، دارالمعارف، بيروت، 1383ه .
43ـ ذخائر ا لعقبى في مناقب ذوى القربى، احمد بن عبدالله طبرى، مكتبة القدسى، قاهره، 1356ه.
44ـ سبيل الهدى و الرشاد، محمد بن يوسف صالحى شامى، تحقيق عادل احمد، دارالكتب العلميه، بيروت، 1414ه.
45ـ السنن الكبرى، احمد بن شعيب نسائى، دارالفكر، بيروت، 1930م.
46ـ سير اعلام النبلاء، شمس الدين محمد بن احمد ذهبى، تحقيق محب الدين ابوسعيد، دارالفكر، بيروت، 1417ه.
47ـ شذرات الذهب في اخبار من ذهب، ابن عماد حنبلى، داراحياء التراث العربى، بيروت، بى تا.
48ـ شرح الاخبار في فضائل الائمة الاطهار، قاضى ابوحنيفه نعمان بن محمد، جامعه مدرسين، قم، بى تا.
49ـ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، داراحياء الكتب العربيه، قاهره، 1385ه.
50ـ الشفاء (الالهيات) ابو على سينا، تحقيق ا براهيم مدكور، افست انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1363 ش.
51ـ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، عبيدالله بن احمد حاكم حسكانى، تحقيق محمد باقر محمودى، وزارت ارشاد، تهران، 1411 ه.
52ـ صبح الاعشى في صناعة الانشاء، ابوالعباس قلقشندى، وزرات الثقافة، قاهره، 1383ه.
53ـ صحاح اللغة، اسماعيل بن حماد جوهرى، تحقيق احمد عبدالغفور عطار، دارالعلم للملايين، بيروت، 1407ه.
54ـ الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، دار صادر، بيروت، بى تا.
55ـ عبدالله بن سبا، سيد مرتضى عسكرى، نشر توحيد، تهران، 1413ه.
56ـ العبر فى خبر من غبر، شمس الدين محمد بن احمد ذهبى، تحقيق محمدبن سعيد بسيونى، دارالكتب العلميه، بيروت، بى تا.
57ـ العبر و ديوان المبتدا والخبر تاريخ ابن خلدون.
58ـ العقد الفريد، احمد بن محمد (ابن عبدربه اندلسى) دارالكتب العملية، بيروت، 1407 ه.
59ـ على و فرزندانش، طه حسين، ترجمه محمد على شيرازى، انتشارات گنجينه، تهران، 1367 ش.
60ـ العمدة، يحيى بن حسن (ابن بطريق) جامعه مدرسين، قم، 1407ه.
61ـ عيون الاخبار، عبد الله بن مسلم بن قتيبه دينورى،دار الكتاب العربى، بيروت، بى تا .
62ـ الغارات ،ابواسحاق ابراهيم ثقفى، تحقيق محدث ارموى، مطبعه بهمن، تهران، 1355 ش.
63ـ الغدير في الكتاب و السنة و الادب، عبدالحسين احمد امينى، دارالكتاب العربى، بيروت، 1397 ه.
64ـ الفتوح، ابومحمد احمد بن اعثم كوفي، دارالكتب العلمية، بيروت، 1406ه.
65ـ الفتنة الكبرى، طه حسين، دارالمعارف، قاهره، بى تا.
66ـ فرهنگ البسه مسلمانان، ر.پ.آ.ذرى، ترجمه حسينعلى هروى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1359 ش.
67ـ فضائل الشيعه، محمد بن على بن بابويه (صدوق) كانون انتشارات عابدى، تهران، بى تا .
68ـ الكافي، محمد بن يعقوب كلينى، تحقيق على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلاميه آخوندى، تهران 1367ه.
69ـ الكامل في اللغة و الادب، ابوالعباس محمدبن يزيد مبرد، مؤسسة المعارف، بيروت، بى تا.
70ـ الكامل في ا لتاريخ، عزالدين شيبانى (ابن اثير) مؤسسة التاريخ السلامى، بيروت، 1408 ه.
71ـ كشف الغمه في معرفة الائمة، على بن عيسى اربلى، تحقيق سيد هاشم رسولى، مكتبة بنى هاشمى، تبريز، 1381ه.
72ـ كنزالعمال، علاء الدين على متقى هندى، تحقيق بكرى حيانى و صفوة السفا، مؤسسسة الرسالة، بيروت، 1409ه.
73ـ لسان العرب، ابن منظور، تحقيق على شيرى، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1408ه.
74ـ لغت نامه دهخدا، على اكبر دهخدا، مؤسسه لغت نامه، چاپ جديد 14 جلدى، 1372 ش.
75ـ مروج الذهب، ابوالحسن على بن حسين مسعودى، افست دارالهجرة، قم، 1404ه.
76ـ المسند، ابويعلى احمد بن على، تحقيق حسين سليم اسد، دارالمأمون، دمشق، بى تا.
77ـ المسند، احمدبن حنبل، دار صادر، بيروت، بى تا.
78ـ معجم البلدان، شهاب الدين ياقوت حموى، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1399ه.
79ـ المناقب، موفق بن احمد خوارزمى، تحقيق مالك محمودى، جامعه مدرسين، 1411 ه.
80ـ مناقب آل ابى طالب، محمد بن على بن شهرآشوب، مكتبة الحيدريه، نجف، 1376ه.
81ـ المنتظم في تواريخ الملوك و الامم، ابوالفرج عبدالرحمان بن جوزى، تحقيق سهيل زكار، دارالفكر، بيروت، 1415ه.
82ـ النزاع و التخاصم بين بنى امية و بنى هاشم، تقى الدين احمد بن على مقريزى، تحقيق على عاشور، بى نا، بى تا.
83ـ النصايح الكافية لمن يتولى معاويه، محمد بن عقيل علوى، دارالثقافة، قم، 1412 ه.
84ـ الوثائق السياسية للعهد النبوى و الخلافة الراشدة، محمد حميد الله، دارالنفائس، بيروت، 1405ه.
85ـ وقعة صفين، نصربن مزاحم منقرى، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، افست كتابخانه مرعشى، قم، 1404ه.
86ـ ينابيع المودة لذوى القربى، سليمان بن ابراهيم قندوزى، تحقيق على جمال اشرف، انتشارات اسوه، تهران، 1416ه.

 

منبع :پایگاه امام علی علیه السلام