دوشنبه, 27 بهمن 1393 ساعت 09:00
خواندن 1019 دفعه

امام على علیه السلام زمامدارى دنیا گریز

بدانید که هر پیروى را امامى است که او را الگوى خود مى شناسد و ازنور دانشش روشنى مى گیرد. آگاه باشید که پیشواى شما از دنیاى خود به دو پاره تن پوش و از خوردنیهایش به دو قرص نان بسنده کرده است. البته چنین رفتارى در توان شما نیست، اما دست کم با پارسایى، تلاش، عفت واستواریتان مرا یارى دهید. 
به خدا سوگند که از دنیایتان شمش طلا ونقره و از غنایمش ثروتى نیندوخته و حتى براى این پیراهن پوسیده ا م بدلى فراهم نکرده و از زمین آن حتى یک وجب در اختیار نگرفته ام. آنچه از دنیا برگرفته ام جز خوراک مختصر و ناچیزى بیش نیست. دنیا در نظرمن بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است که بر شاخه درخت بلوطى بروید. 
آرى، از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها زمین فدک دراختیار ما بود که گروهى بر آن حسادت ورزیدند و گروه دیگرى [خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)] سخاوتمندانه رهایش کردند و بهترین حاکم در این باره،خداست. مرا با فدک و غیر آن چه کار؟ در حالى که جایگاه فرداى هرکس قبر اوست که در تاریکى آن، آثارش محو و اخبارش ناپدید مى شود. قبرحفره اى است که هرچه بر وسعت آن بیفزایند و دستهاى گورکن آن را گشاده گرداند، سرانجام سنگ و کلوخ آن را پر مى کند و خاکهاى انباشته،سوراخهاى آن را مسدود مى نماید. من نفس خود را با تقوا مى پرورانم تادر آن روز بزرگ و خوفناک، با ایمنى وارد صحنه قیامت شود و در آنجاکه همه مى لغزند، ثابت و استوار بماند. اگر مى خواستم مى توانستم ازعسل مصفا و مغز گندم و بافته هاى ابریشمى براى خود خوراک و لباس تهیه کنم، اما هیهات که هوا و هوس بر من چیره شود و شکمبارگى به گزینش غذاهاى لذیذ وادارم کند، در حالى که شاید در یمامه و حجاز کسانى باشند که حتى امید به دست آوردن یک قرص نان و خاطره اى از سیرى نداشته باشند. هرگز مباد که من با شکم سیر بخوابم، در حالى که اطرافم را شکمهایى گرسنه و جگرهایى سوزان از تشنگى احاطه کرده اند یاچنان باشم که شاعر مى گوید: 

ننگت آید که بخسبى و شکم پر زطعام             دیگرى پوست بجوید که به دندان کشدش 


آیا به همین بسنده کنم که به من پیشواى موءمنان بگویند، اما با آنان در سختیهاى روزگار شریک نباشم و درتلخیهاى زندگى الگوى آنان قرار نگیرم؟ من آفریده نشده ام که خوردن غذاهاى پاکیزه مرا به خود مشغول کند، همانند حیوان پروارى که تمام فکر و ذکرش علف است یا همچون حیوان رها شده اى که کارى جز چریدن وپرکردن شکم ندارد و از سرنوشتى که در انتظار اوست، بى خبر است. آیابیهوده و عبث آفریده شده ام؟ آیا باید سررشته دار ریسمان گمراهى باشم یا در طریق سرگردانى قدم گذارم؟ 
گویا مى شنوم که کسى مى گوید:اگر قوت و خوراک فرزندابوطالب این است باید نیرویش به سستى گراییده وازمبارزه با همتایان و نبرد با شجاعان بازماند؟ بدانید که درختان بیابانى چوبشان محکمتر است، اما درختان سرسبز که همواره در کنارآبند پوست نازکترند. درختانى که در بیابان مى رویند و جز با آب باران سیراب نمى شوند، آتششان شعله ورتر و با دوامتر است. 
بخشى از نامه 45 به عثمان ابن حنیف : 
اما بعد، شما را از دنیا برحذر مى دارم ،زیرا ظاهرش شیرین و با طراوت است، در لابلاى شهوات قرار گرفته و به خاطر نقد بودنش جلب توجه مى کند. با آن که مواهب آن ناچیز است دلها را به خود مى کشاند، آرزوها را زیور خود ساخته و با فریب، چهره آراسته است. نه شادى آن را تداومى است و نه از فاجعه هایش ایمنى.فریبا و دل آزار، زوال پذیر و بى ثبات، پایان پذیر و هلاکت آور است.پیوسته آدمیان را مى خورد و هلاک مى سازد. آن گاه که به حد اعلاى هماهنگى با آرزوى وابستگان و شیفتگان به خود برسد، فراتر از آنچه خداى متعال درباره آن فرموده، نخواهد بود: [زندگى دنیا] همچون آبى است که از آسمان فرو فرستادیم، پس با گیاه زمین درآمیخت و چیزى نمى گذرد که خشک شود و باد، آن را به هرسو پراکنده کند و خداوند برهمه چیز تواناست ». (1) هیچ کس از دنیا شادمانى ندیده جز آن که بلافاصله با اشک و آه روبرو شده است. هنوز خوشیهایش به کسى روى نیاورده که بى درنگ به رنج پشت کردن آن مبتلا شده است. هنوز باران ملایم خوشى،راحتى دایمى برایش پدید نیاورده که بلاها سیل آسا بر سرش فرو مى بارند.هرگاه صبحگاهان به یارى کسى برخیزد شامگاهان چهره اى ناشناس به خودمى گیرد. اگر یک سوى آن به کام، شیرین آید، سوى دیگر تلخ و هلاکت بارباشد. هنوز کسى از نعمتها و خوشیهاى آن به خواسته هایش نرسیده که مشکلات و سختیهایش به وى مى رسد. شبى را بر پروبال امنیت به سر نبرده که صبح روى شهپرهاى لغزنده خوف قرار مى گیرد. دنیا نیرنگباز پرفریبى است و هرچه در آن هست جز فریب نیست. خود، فانى و زودگذر است و تمامى آنچه در آن است محکوم به نیستى. در هیچ توشه و اندوخته اى ازاندوخته هایش خیرى نیست جز توشه تقوا. کسى که به مقدار کفایت از آن قناعت کند، آرامش بیشترى به دست مى آورد و آن کس که بسیار بطلبد،وسایل نابودى خود را فراهم مى سازد و آنچه به دست آورده به زودى ازکف مى دهد. چه بسیار کسانى که به آن تکیه کردند و ناگهان در متن فاجعه قرارشان داد و چه بسیار افرادى که به آن اطمینان کردند وزمینشان زد و بسا صاحبان شکوه که آنها را به پستى کشانید و متکبرانى که ذلیل و خوارشان ساخت. قدرت آن، دست به دست مى شود و عیش و نوش آن تیره و آلوده، گوارایش شور و شیرینى اش تلخ، غذایش زهرآلود وطنابهایش کهنه و پوسیده است. زندگان آن در معرض مرگ و تندرستانش درمعرض بیمارى اند. حکومتش از دست رفتنى، قدرتمندانش محکوم به شکست،امکانات انباشته اش در معرض نابودى و پناهنده آن چپاول زده است. 
مگر شما در جایگاه پیشینیان خود قرار نگرفته اید که عمرشان از شماطولانى تر، آثارشان ماندگارتر، آرزوهایشان درازتر، سازوبرگشان زیادترو لشکریانشان انبوهتر بود؟ چه سان به بردگى دنیا تن دادند و آن را برهمه چیز برگزیدند و سپس از آن کوچ کردند، بى هیچ توشه اى که آنان را به مقصد برساند یا مرکبى که راه را به سرعت بپیماید. آیا شنیده اید که دنیا غرامت این همه زیانها را داده، کمکى به آنان کرده یا دست کم،به نیکى با آنان همدم شده باشد؟ هرگز! بلکه آنان را زیر انبوه کرمهامدفون ساخت، به زنجیر مصیبتهاى کوبنده کشید، با حوادث دردآورزبونشان کرد، بینیشان را به خاک مذلت مالید و سپس لگدکوبشان نمود وگردش روزگار را بر ضد آنان برانگیخت. آرى، شما دیدید که دنیا براى همان کسانى که خود را به آن بسیار نزدیک کرده و آن را بر همه چیزبرگزیدند و گرایش به ماندگارى در آن داشتند، چهره اى ناشناس نشان دادو این در حالى بود که قصد جدایى و کوچ از آن داشتند. آیا جز گرسنگى توشه اى همراه آنان ساخت؟ جز در تنگناى قبر جایشان داد؟ جز تاریکى گور چیزى ارزانیشان داشت؟ و جز پشیمانى چیزى به بار آورد؟ آیا چنین دنیایى را برمى گزینید یا به آن اعتماد مى کنید یا بر آن حرص مى ورزید؟دنیا سراى بدى است براى کسى که به آن بدبین نباشد ودرآن،احساس ترس ونگرانى نکند. 
پس بدانید که مى دانید که همگى ناگزیر دنیا راوامى نهید و از آن رخت برمى بندید. بکوشید از سرنوشت کسانى که گفتند:«چه کسى از ما نیرومندتر است؟» پند بگیرید. آنان را به سوى گورهایشان بردند، بى آنکه اختیارى از خود داشته باشند و در قبرهافرود آوردند، در حالى که میهمانان ناخوانده بودند. براى آنان ازسنگها قبر، از خاک کفن و از استخوان پوسیده مردگان همسایه معین گردید، همسایگانى که هیچ صدایى را پاسخ نمى گویند و در برابر ستمگران به نجات همسایه خود نمى روند و در برابر گریه و زاریها بى تفاوتند.اگر آسمان بر آنان ببارد، شاد نمى شوند و اگر به خشکسالى دچار آیند،افسرده نگردند. در عین اجتماع، تنها و در عین همسایگى از هم دورند.با آنکه فاصله اى از هم ندارند به دیدار یکدیگر نمى روند و در حالى که به هم بسیار نزدیکند، گویى فرسنگها با همدیگر فاصله دارند. آنان بردبارانى هستند که زمینه کینه توزیشان نیست و نادانانى که دشمنى درآنان مرده است. از یورششان جاى نگرانى و به دفاع آنها امیدى نیست.درون زمین را به جاى برونش، تنگناى گور را به جاى خانه هاى وسیع،وادى غربت را به جاى بستگان و تاریکى را به جاى روشنایى برگزیده اند.آن سان که از خاک برآمدند، بار دیگر پابرهنه و عریان در خاک شدند وبا کوله بار اعمال خویش از اینجا به سوى زندگى جاوید کوچ نمودند،همان سان که خداوند سبحان فرمود: «همانگونه که در آغاز آفریدیم، بازهم برمى گردانیم. این وعده اى است قطعى که حتما آن را انجام خواهیم داد». (2) 
خطبه 111 نهج البلاغه 

 

پى نوشت ها : 
1. کهف / 45 
2. فصلت / 15

 

منبع :فصلنامه حوزه و دانشگاه - شماره 22

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن